تابلو اعلانات


تفسیر نمونه : سوره مبارکه نساء چهارمین سوره ی قرآن کریم
زمان کنونی: 01-09-2014, 07:08 PM
پیکسـ باز برترینـ سایت عکسـ
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: RAHIL
آخرین ارسال: RAHIL
پاسخ: 27
بازدید: 2449

ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.8
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تفسیر نمونه : سوره مبارکه نساء چهارمین سوره ی قرآن کریم
نویسنده پیام
عضو سایتـ

*

داره راه میوفته
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 662
تاریخ عضویت: Sep 2014
پسندیده ام : 0
امتیاز پست ها : 2

امتیاز: 518پیکس
اطلاعات تماس
افتخارات کاربر

افتخارات ارسال
مدال 500 مطلب

ارسال: #1
تفسیر نمونه : سوره مبارکه نساء چهارمین سوره ی قرآن کریم
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 271
سوره نساء (4)
مقدمه
اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و داراى 177 آيه است .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 273
سوره نساء
قبل از ورود در تفسير آيات اين سوره يادآورى چند نكته لازم است :
1 - محل نزول سوره نساء
تمام آيات اين سوره (به استثناى آيه 58 طبق نقل بعضى از مفسران ) در مدينه نازل شده است و از نظر ترتيب نزول بعد از سوره ((ممتحنه )) قرار دارد.
زيرا مى دانيم ترتيب كنونى سوره هاى قرآن مطابق ترتيب نزول سوره ها نيست يعنى بسيارى از سوره هايى كه در مكه نازل شده در آخر قرآن قرار دارد و بسيارى از سوره هايى كه در مدينه نازل شده است در اوائل قرآن قرار گرفته . البته همانطور كه در آغاز جلد اول گفتيم مداركى در دست است كه جمع آورى سوره هاى قرآن به شكل كنونى در زمان خود پيامبر صلى اللّه عليه و آله واقع شده بنابراين به هنگام جمع آورى قرآن شخص پيامبر صلى اللّه عليه و آله به دلائل مختلفى از جمله اهميت مطالب ، و ترتيب طبيعى آنها، دستور داده است كه سوره ها را بر طبق وضعى كه الان مى بينيم ترتيب دهند، كه نخستين آنها سوره ((حمد)) و آخرين آنها سوره ((الناس )) است بدون اينكه كلمه و يا حتى حرفى از آيات و يا سوره ها كم و يا زياد شود.
اين سوره از نظر تعداد كلمات و حروف ، طولانى ترين سوره هاى قرآن بعد از سوره ((البقره )) است و داراى 177 آيه مى باشد و نظر به اينكه بحثهاى فراوانى در مورد احكام و حقوق زنان در آن طرح شده به سوره ((نساء)) ناميده شده است .
2 - محتويات اين سوره
همانطور كه گفتيم اين سوره در مدينه نازل شده ، يعنى به هنگامى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله دست در كار تاءسيس حكومت اسلامى و ايجاد يك جامعه سالم انسانى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 274
بود، به همين دليل بسيارى از قوانينى كه در سالم سازى جامعه مؤ ثر است در اين سوره نازل شده است .
از طرفى چون افرادى كه تار و پود اين جامعه نو پا را تشكيل مى دادند، افراد بت پرست ديروز با آن همه آلودگيهاى دوران جاهليت بوده اند، لذا بايد قبل از هر چيز رسوبات گذشته را از مغز و روح آنها بيرون ساخت و به جاى آن قوانين و برنامه هايى كه براى نوسازى يك جامعه فرسوده لازم است قرار داد.
بطور كلى بحثهاى مختلفى كه در اين سوره مى خوانيم عبارتند از:
1 - دعوت به ايمان و عدالت و قطع رابطه دوستانه با دشمنان سرسخت .
2 - قسمتى از سرگذشت پيشينيان براى آشنايى هر چه بيشتر به سرنوشت جامعه هاى ناسالم .
3 - حمايت از كسانى كه نيازمند به كمك هستند، مانند يتيمان ، و دستورهاى لازم براى نگاهدارى و مراقبت از حقوق آنها.
4 - قانون ارث بر اساس يك روش طبيعى و عادلانه در برابر شكل بسيار زننده اى كه در آن زمان داشت و به بهانه هاى مختلفى افراد ضعيف را محروم مى ساختند.
5 - قوانين مربوط به ازدواج و برنامه هايى براى حفظ عفت عمومى .
6 - قوانين كلى براى حفظ اموال عمومى .
7 - كنترل و نگهدارى و بهسازى نخستين واحد اجتماع يعنى محيط خانواده .
8 - حقوق و وظايف متقابل افراد جامعه در برابر يكديگر.
9 - معرفى دشمنان جامعه اسلامى و بيدار باش به مسلمانان در برابر آنها.
10 - حكومت اسلامى و لزوم اطاعت از رهبر چنين حكومتى .
11 - تشويق مسلمانان به مبارزه با دشمنان شناخته شده .
12 - معرفى دشمنانى كه احيانا فعاليتهاى زيرزمينى داشتند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 275
13 - اهميت هجرت و لزوم آن به هنگام روبرو شدن با يك جامعه فاسد و غير قابل نفوذ.
14 - مجددا بحثهايى درباره ارث و لزوم تقسيم ثروتهاى متراكم شده در ميان وارثان .
3 - فضيلت تلاوت اين سوره
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله طبق روايتى فرمود: ((هر كس سوره نساء را بخواند گويا به اندازه هر مسلمانى كه طبق مفاد اين سوره ارث مى برد، در راه خدا انفاق كرده است و همچنين پاداش كسى را كه برده اى را آزاد كرده به او مى دهند)).
بديهى است در اين روايت و در تمام روايات مشابه آن ، منظور تنها خواندن آيات نيست بلكه خواندن ، مقدمه اى است براى فهم و درك ، و آن نيز به نوبه خود مقدمه اى است براى پياده ساختن آن در زندگى فردى و اجتماعى ، و مسلم است كه اگر مسلمانان از مفاد آيات اين سوره در زندگى خود الهام بگيرند همه اين پاداشها را علاوه بر نتايج دنيوى آن خواهند داشت .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 277
آيه 1
آيه و ترجمه
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
يَأَيهَا النَّاس اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكم مِّن نَّفْسٍ وَحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنهَا زَوْجَهَا وَ بَث مِنهُمَا رِجَالاً كَثِيراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِى تَساءَلُونَ بِهِ وَ الاَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً(1)
ترجمه :
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر.
1 - اى مردم ! از (مخالفت ) پروردگارتان بپرهيزيد! كه همه شما را از يك انسان آفريد؛ و همسر او را (نيز) از جنس خلق كرد؛ و از آن دو، مردان و زنان فراوانى (در روى زمين ) منتشر ساخت . و از خدايى بپرهيزيد كه (همگى به عظمت او معترفيد و) هنگامى كه چيزى از يكديگر مى خواهيد نام او را ميبريد، (و نيز) از خويشاوندان خود (يعنى قطع ارتباط با آنها) پرهيز كنيد، زيرا خداوند مراقب شما است .
تفسير :

مبارزه با تبعيض ها
روى سخن در نخستين آيه اين سوره به تمام افراد انسان است زيرا محتويات
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 278
اين سوره در حقيقت همان مسائلى است كه تمام افراد بشر در زندگى خود به آن نيازمند هستند.
سپس دعوت به تقوى و پرهيزكارى مى كند كه ريشه اصلى برنامه هاى سالم سازى اجتماع مى باشد، اداى حقوق يكديگر، تقسيم عادلانه ارث ، حمايت از يتيمان و رعايت حقوق خانوادگى و مانند اينها همه از امورى است كه بدون پشتوانه تقوى و پرهيزكارى به جايى نمى رسد، لذا اين سوره را - كه محتوى همه اين مسايل است - با دعوت به تقوى آغاز مى كند، مى فرمايد: ((اى مردم ! از پروردگارتان بپرهيزيد)) (يا ايها الناس اتقوا ربكم ).
سپس براى معرفى خدايى كه نظارت بر تمام اعمال انسان دارد به يكى از صفات او اشاره مى كند كه ريشه وحدت اجتماعى بشر است ((آن خدايى كه همه شما را از يك انسان پديد آورد)) (الذى خلقكم من نفس واحدة ).
بنابراين امتيازات و افتخارات موهومى كه هر دسته اى براى خود درست كرده اند از قبيل امتيازات نژادى ، زبانى ، منطقه اى ، قبيله اى و مانند آن كه امروز منشاء هزار گونه گرفتارى در جامعه هاست ، در يك جامعه اسلامى نبايد وجود داشته باشد چه اينكه همه از يك اصل سرچشمه گرفته و فرزندان يك پدر و مادرند و در آفرينش از يك گوهرند.
توجه به اينكه جامعه عصر پيامبر يك جامعه به تمام معنى قبيله اى بود اهميت اين مبارزه را روشنتر مى سازد و نظير اين تعبير در موارد ديگرى از قرآن مجيد نيز هست كه در جاى خود به آن اشاره خواهد شد.
اكنون ببينيم منظور از ((نفس واحدة )) كيست ؟
آيا منظور از نفس واحده يك فرد شخصى است يا يك واحد نوعى (يعنى جنس مذكر) شكى نيست كه ظاهر اين تعبير همان واحد شخصى را مى رساند و اشاره به نخستين انسانى است كه قرآن او را به نام آدم پدر انسانهاى امروز معرفى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 279
كرده و تعبير ((بنى آدم )) كه در آيات فراوانى از قرآن وارد شده نيز اشاره به همين است و احتمال اينكه منظور وحدت نوعى بوده باشد از ظاهر آيه بسيار دور است .
سپس در جمله بعد مى گويد: ((همسر آدم از او آفريده شد)) (و خلق منها زوجها).
بعضى از مفسران از اين تعبير، چنين فهميده اند كه همسر آدم ، ((حوا)) از بدن آدم آفريده شده و پاره اى از روايات غير معتبر را كه مى گويد: ((حوا از يكى از دنده هاى آدم آفريده شده )) را شاهد بر آن گرفته اند - در فصل دوم از سفر تكوين تورات نيز به اين معنى تصريح شده است .
ولى با توجه به ساير آيات قرآن هر گونه ابهامى از تفسير اين آيه برداشته مى شود و معلوم مى شود كه منظور از آن اين است كه خداوند همسر او را از جنس او (جنس بشر) آفريد.
در آيه 21 سوره روم مى خوانيم : ((و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها؛ از نشانه هاى قدرت خدا اين است كه همسران شما را از جنس شما قرار داد تا به وسيله آنها آرامش يابيد)).
و در آيه 72 سوره نحل مى فرمايد: ((و الله جعل لكم من انفسكم ازواجا؛ خداوند همسران شما را از جنس شما قرار داد)).
روشن است اين كه در اين آيات مى خوانيم ((همسران شما را از شما قرار داد)) معنى آن اين است كه از جنس شما قرار داد نه از اعضاى بدن شما.
و طبق روايتى كه از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير عياشى نقل شده ، خلقت حوا از يكى از دنده هاى آدم شديدا تكذيب شده و تصريح گرديده كه حوا از باقى مانده خاك آدم آفريده شده است .
سپس در جمله بعد مى فرمايد: ((خداوند از آدم و همسرش ، مردان و زنان فراوانى به وجود آورد)) (و بث منهما رجالا كثيرا و نساء).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 280
از اين تعبير استفاده مى شود كه تكثير نسل فرزندان آدم تنها از طريق آدم و همسرش صورت گرفته است و موجود ثالثى در آن دخالت نداشته است .
سپس به خاطر اهميتى كه تقوا در ساختن زيربناى يك جامعه سالم دارد مجددا در ذيل آيه ، مردم را به پرهيزكارى و تقوا دعوت مى كند منتها در اينجا جمله اى به آن اضافه كرده و مى فرمايد: ((از خدايى بپرهيزيد كه در نظر شما عظمت دارد و به هنگامى كه مى خواهيد چيزى از ديگرى طلب كنيد نام او را مى بريد)) (و اتقوا الله الذى تسائلون به ).
قابل ذكر است كه كلمه ((و الارحام )) عطف بر ((الله )) است ، و لذا در قرائت معروف ، منصوب خوانده شده است و بنابراين معنى آيه چنين مى شود ((واتقوا الارحام ))
به هر حال ذكر اين موضوع در اينجا اولا نشانه اهميت فوق العاده اى است كه قرآن براى صله رحم قايل شده تا آنجا كه نام ارحام بعد از نام خدا آمده است ، و ثانيا اشاره به مطلبى است كه در آغاز آيه ذكر شده و آن اينكه شما همه از يك پدر و مادريد و در حقيقت تمام فرزندان آدم خويشاوندان يكديگرند و اين پيوند و ارتباط ايجاب مى كند كه شما نسبت به همه انسانها هر نژاد و هر قبيله اى همانند بستگان فاميلى خود محبت بورزيد.
در پايان آيه مى افزايد: ((خداوند مراقب شما است )) (ان الله كان عليكم رقيبا).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 281
و تمام اعمال و نيات شما را مى بينيد و مى داند و در ضمن ، نگهبان شما در برابر حوادث است .
((رقيب )) در اصل به كسى مى گويند كه از محل مرتفعى به اوضاع نظارت كند و سپس ، به معنى حافظ و نگهبان چيزى آمده است زيرا نگهبانى از لوازم نظارت است . بلندى محل رقيب ممكن است از نظر ظاهرى بوده باشد كه بر مكان مرتفعى قرار گيرد و نظارت كند و ممكن است از نظر معنوى بوده باشد.
ضمنا تعبير به فعل ماضى ((كان )) در جمله فوق براى تاءكيد است .
ازدواج فرزندان آدم چگونه بوده است ؟
در آيه فوق خوانديم : ((و بث منهما رجالا كثيرا و نساء؛ خداوند از آدم و همسرش مردان و زنان فراوانى به وجود آورد)).
لازمه اين سخن آن است كه فرزندان آدم (برادر و خواهر) با هم ازدواج كرده باشند زيرا اگر آنها با نژاد ديگرى ازدواج كرده باشند ((منهما)) (از آن دو) صادق نخواهد بود.
اين موضوع در احاديث متعددى نيز وارد شده است و زياد هم جاى تعجب نيست چه اينكه طبق استدلالى كه در بعضى از احاديث از ائمه اهل بيت نقل شده اين ازدواجها مباح بوده زيرا هنوز حكم تحريم ازدواج خواهر و برادر نازل نشده بود، بديهى است ممنوعيت يك كار، بسته به اين است كه از طرف خداوند تحريم شده باشد چه مانعى دارد كه ضرورت ها و مصالحى ايجاب كند كه در پاره اى از زمانها مطلبى جائز باشد و بعدا تحريم گردد.
ولى در احاديث ديگرى تصريح شده كه فرزندان آدم هرگز با هم ازدواج نكرده اند و شديدا به كسانى كه معتقد به ازدواج آنها با يكديگرند حمله شده است .
و اگر بنا باشد كه در احاديث متعارض آنچه موافق ظاهر قرآن است ترجيح
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 282
دهيم بايد احاديث دسته اول را انتخاب نمود زيرا موافق آيه فوق است .
در اينجا احتمال ديگرى نيز هست كه گفته شود: فرزندان آدم با بازماندگان انسانهاى پيشين ازدواج كرده اند زيرا طبق رواياتى آدم اولين انسان روى زمين نبوده ، مطالعات علمى امروز نيز نشان مى دهد كه نوع انسان احتمالا از چند مليون سال قبل در كره زمين زندگى مى كرده ، در حالى كه از تاريخ پيدايش آدم تاكنون زمان زيادى نمى گذرد، بنابراين بايد قبول كنيم كه قبل از آدم انسانهاى ديگرى در زمين مى زيسته اند كه به هنگام پيدايش آدم در حال انقراض بوده اند، چه مانعى دارد كه فرزندان آدم با باقيمانده يكى از نسلهاى پيشين ازدواج كرده باشد ولى همانطور كه گفتيم اين احتمال با ظاهر آيه فوق چندان سازگار نيست . - اين بحث احتياج به گفتگوى بيشترى دارد كه از حوصله بحث تفسيرى خارج است .
24-09-2010 07:46 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
عضو سایتـ

*

داره راه میوفته
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 662
تاریخ عضویت: Sep 2014
پسندیده ام : 0
امتیاز پست ها : 2

امتیاز: 518پیکس
اطلاعات تماس
افتخارات کاربر

افتخارات ارسال
مدال 500 مطلب

ارسال: #2
 
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 283
آيه 2
آيه و ترجمه
وَ ءَاتُوا الْيَتَمَى أَمْوَلهَُمْ وَ لا تَتَبَدَّلُوا الخَْبِيث بِالطيِّبِ وَ لا تَأْكلُوا أَمْوَلَهُمْ إِلى أَمْوَلِكُمْ إِنَّهُ كانَ حُوباً كَبِيراً(2)
ترجمه :
2 - و اموال را (هنگامى كه به حد رشد رسيدند) به آنها بدهيد! و اموال بد (خود) را با اموال خوب (آنها) عوض نكنيد! و اموال آنها را با اموال خودتان (با مخلوط كردن يا تبديل نمودن ) نخوريد، زيرا اين گناه بزرگى است .
شان نزول :

شخصى از قبيله ((بنى غطفان )) برادر ثروتمندى داشت كه از دنيا رفت ، و او به عنوان سرپرستى از يتيمان برادر اموال او را به تصرف درآورد، و هنگامى كه برادرزاده به حد رشد رسيد، از دادن حق او امتناع ورزيد، موضوع را به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كردند، آيه نخست نازل گرديد، و مرد غاصب بر اثر شنيدن آن توبه كرد و اموال را به صاحبش بازگرداند و گفت : ((اعوذ بالله من الحوب الكبير؛ به خدا پناه مى برم از اينكه آلوده به گناه بزرگى شوم )).
تفسير :

خيانت در اموال يتيمان ممنوع
در هر اجتماعى بر اثر حوادث گوناگون پدرانى از دنيا مى روند و فرزندان صغيرى از آنها باقى مى مانند منتها در جوامع ناسالم كه گرفتار جنگهاى داخلى هستند، مانند جامعه عرب در زمان جاهليت ، تعداد اينگونه كودكان يتيم بسيار زيادتر است ، كه بايد از طرف حكومت اسلامى و فرد فرد مسلمانان ، تحت حمايت قرار گيرند، در آيه فوق سه دستور مهم درباره اموال يتيمان داده شده است .
1 - نخست دستور مى دهد كه : ((اموال يتيمان را (به هنگامى كه رشد پيدا كنند) به آنها بدهيد)) (و اتوا اليتامى اموالهم ).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 284
يعنى تصرف شما در اين اموال تنها به عنوان امين و ناظر و وكيل است نه به عنوان يك مالك .
2 - دستور بعد براى جلوگيرى از حيف و ميلهايى است ، كه گاهى سرپرست هاى يتيمان به بهانه اينكه تبديل كردن مال به نفع يتيم است يا تفاوتى با هم ندارد، و يا اگر بماند ضايع مى شود، اموال خوب و زبده يتيمان را برمى داشتند و اموال بد و نامرغوب خود را به جاى آن مى گذاشتند. قرآن مى گويد: ((و هيچ گاه اموال پاكيزه آنها را با اموال ناپاك و پست خود تبديل نكنيد)) (و لا تتبدلوا الخبيث بالطيب ).
3 - ((و اموال آنها را با اموال خود نخوريد)) (و لا تاكلوا اموالهم الى اموالكم ).
يعنى اموال يتيمان را با اموال خود مخلوط نكنيد بطورى كه نتيجه اش تملك همه باشد، و يا اينكه اموال بد خود را با اموال خوب آنها مخلوط نسازيد كه نتيجه اش پايمال شدن حق يتيمان باشد.
در پايان آيه ، براى تاءكيد و اثبات اهميت موضوع مى فرمايد: ((اينگونه تعدى و تجاوز به اموال يتيمان گناه بزرگى است )) (انه كان حوبا كبيرا).
((الحوبة )) در اصل به معنى احتياج و نيازى است كه انسان را به گناه مى كشاند، و از آنجا كه تجاوزهاى سرپرستان به اموال يتيمان ، غالبا بر اثر نياز و يا به بهانه احتياج صورت مى گيرد در آيه فوق به جاى كلمه ((اثم )) (گناه ) كلمه ((حوب )) به كار رفته است ، تا اشاره اى به اين حقيقت بوده باشد.
بررسى آيات مختلف قرآن نشان مى دهد كه اسلام اهميت فوق العاده اى براى اين موضوع قائل شده و با شدت تمام خيانت كنندگان در اموال يتيمان را به
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 285
مجازاتهاى شديد تهديد مى كند و با عباراتى محكم و قاطع سرپرستان را به مراقبت كامل از اموال يتيمان دعوت مى كند، كه شرح آن در همين سوره در چند آيه بعد و در ذيل آيات 152 سوره انعام و 34 سوره اسرى خواهد آمد.
لحن شديد اين آيات به قدرى در قلوب مسلمانان مؤ ثر واقع شد كه حتى مى ترسيدند غذاى مشتركى براى خودشان و يتيمان درست كنند، به همين جهت غذاى آنها را از غذاى خود و فرزندان خويش جدا مى ساختند، و اين امر موجب ناراحتى هر دو طرف مى شد لذا در آيه 220 سوره بقره به آنها دستور داده شد كه اگر هدفشان از مخلوط ساختن اموال يا غذاى يتيمان با اموال يا غذاى خود، خيرخواهى و اصلاح بوده باشد مانعى ندارد.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 286
آيه 3
آيه و ترجمه
وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلا تُقْسِطوا فى الْيَتَمَى فَانكِحُوا مَا طاب لَكُم مِّنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلَث وَ رُبَعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تَعْدِلُوا فَوَحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَت أَيْمَنُكُمْ ذَلِك أَدْنى أَلا تَعُولُوا(3)
ترجمه :
3 - و اگر مى ترسيد از اينكه (به هنگام ازدواج با دختران يتيم ،) عدالت را رعايت نكنيد، (از ازدواج با آنان ، چشم پوشى كنيد و) با زنان پاك (ديگر) ازدواج نماييد، دو يا سه يا چهار همسر، و اگر مى ترسيد عدالت را (درباره همسران متعدد) رعايت نكنيد تنها يك همسر بگيريد، و يا از زنانى كه مالك آنهاييد هستيد استفاده كنيد. اين كار، بهتر از ظلم و ستم جلوگيرى ميكند.
شان نزول :

براى اين آيه شاءن نزول خاصى نقل شده و آن اينكه قبل از اسلام معمول بود كه بسيارى از مردم حجاز، دختران يتيم را به عنوان تكفل و سرپرستى به خانه خود مى بردند، و بعد با آنها ازدواج كرده و اموال آنها را هم تملك مى كردند، و چون همه كار دست آنها بود حتى مهريه آنها را كمتر از معمول قرار مى دادند، و هنگامى كه كمترين ناراحتى از آنها پيدا مى كردند به آسانى آنها را رها مى ساختند و در حقيقت حاضر نبودند حتى به شكل يك همسر معمولى با آنها رفتار نمايند.
در اين هنگام آيه فوق نازل شد و به سرپرستان ايتام دستور داد در صورتى با دختران يتيم ازدواج كنند كه عدالت را بطور كامل درباره آنها رعايت نمايند و در غير اين صورت از آنها چشم پوشى كرده و همسران خود را از زنان ديگر انتخاب نمايند.
تفسير :

به دنبال دستورى كه در آيه سابق براى حفظ اموال يتيمان داده شد در اين آيه اشاره به يكى ديگر از حقوق آنها مى شود و آن اينكه : ((اگر مى ترسيد به هنگام
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 287
ازدواج با دختران يتيم رعايت حق و عدالت را درباره حقوق زوجيت و اموال آنان ننماييد از ازدواج با آنها چشم بپوشيد و به سراغ زنان ديگر برويد)) (و ان خفتم الا تقسطوا فى اليتامى فانكحوا ما طاب لكم من النساء).
با توجه با آنچه گفته شد تفسير آيه كاملا روشن است و پاسخ اين سؤ ال كه چرا آغاز آيه درباره يتيمان و پايان آن درباره ازدواج است و اين دو ظاهرا با هم سازگار نيست روشن مى گردد، زيرا صدر و ذيل آيه هر دو درباره ازدواج است منتها در آغاز آيه مى گويد: اگر نمى توانيد ازدواج با يتيمان را با اصول عدالت بياميزيد چه بهتر كه از آن صرف نظر كنيد سپس به سراغ زنان غير يتيم برويد.
گرچه مفسران در اين زمينه ، سخن بسيار گفته اند، ولى آنچه از خود آيه به دست مى آيد همان است كه در بالا اشاره شد يعنى خطاب در آيه متوجه به سرپرستان ايتام است كه در آيه قبل براى حفظ اموال يتيمان دستورهاى مختلفى به آنها داده شده بود و در اين آيه درباره ازدواج با يتيمان سخن مى گويد كه همانگونه كه بايد مراعات عدالت را درباره اموال آنها بنماييد در مورد ازدواج با دختران يتيم نيز با نهايت دقت رعايت مصلحت آنها را بكنيد، در غير اين صورت از ازدواج با آنها چشم بپوشيد و زنان ديگرى انتخاب كنيد.
از جمله شواهدى كه تفسير فوق را درباره آيه روشن مى سازد آيه 127 از همين سوره است كه در آن صريحا مساءله رعايت عدالت را درباره ازدواج با دختران يتيم ذكر كرده است و توضيح آن در ذيل همان آيه خواهد آمد.
رواياتى كه در ذيل آيه در كتب مختلف نقل شده نيز گواه اين تفسير است .
و اما روايتى كه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) نقل شده كه ميان اول و آخر اين آيه مقدار زيادى از قرآن بوده و حذف شده است به هيچ وجه از نظر سند اعتبار ندارد و
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 288
اينگونه احاديث كه دلالت بر تحريف يا اسقاط قسمتهايى از قرآن مى كند يا از مجعولات دشمنان اسلام و منافقان براى بى اعتبار جلوه دادن قرآن است و يا بعضى از افراد چون نتوانسته اند ارتباط آغاز و انجام آيه را درك كنند چنين پنداشته اند كه در اينجا حذف يا اسقاطى در كار بوده و تدريجا آن را به شكل روايتى جلوه داده اند، در حالى كه دانستيم جمله هاى آيه كاملا با يكديگر ارتباط و پيوند دارد.
سپس مى فرمايد: ((از آنها دو نفر يا سه نفر يا چهار نفر به همسرى خود انتخاب كنيد)) (مثنى و ثلاث و رباع ).
((مثنى )) در لغت به معنى ((دوتا دوتا)) و ((ثلاث )) به معنى ((سه تا سه تا)) و ((رباع )) به معنى ((چهارتا چهارتا)) مى باشد.
از آنجا كه روى سخن در آيه به همه مسلمانان است معنى آيه چنين مى شود كه شما براى دورى از ستم كردن در حق دختران يتيم مى توانيد از ازدواج آنها خوددارى كنيد و با زنانى ازدواج نماييد كه موقعيت اجتماعى و فاميلى آنها به شما اجازه ستم كردن را نمى دهد و مى توانيد از آنها دو نفر يا سه نفر يا چهار نفر به همسرى خود انتخاب كنيد. منتها چون مخاطب ، همه مسلمانان بوده است تعبير به دوتا دوتا و مانند آن شده است .
و گرنه جاى ترديد نيست كه حداكثر تعدد زوجات (آن هم با فراهم شدن شرائط خاصش ) بيش از چهار نفر نيست .
ذكر اين نكته نيز لازم است كه ((واو)) در جمله بالا به معنى ((او)) (يا) مى باشد نه اينكه منظور اين باشد كه شما مى توانيد دو همسر به اضافه سه همسر به اضافه چهار همسر كه مجموع آنها نه نفر مى شود انتخاب كنيد زيرا اگر منظور اين بود بايد صريحا عدد نه ذكر شود نه به اين صورت از هم گسسته و پيچيده بعلاوه از نظر فقه اسلام اين مساءله جزو ضروريات است كه زائد بر چهار همسر مطلقا ممنوع است .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 289
به هر حال آيه فوق دليل صريحى است بر مساءله جواز تعدد زوجات منتها با شرايطى كه به زودى به آن اشاره خواهد شد.
سپس بلافاصله مى گويد: اين در صورت حفظ عدالت كامل است ((اما اگر نمى توانيد عدالت را رعايت كنيد به همان يك همسر اكتفا نماييد)) تا از ظلم و ستم بر ديگران بر كنار باشيد. (فان خفتم الا تعدلوا فواحدة ).
((و يا (به جاى انتخاب همسر دوم ) از كنيزى كه مال شما است استفاده كنيد)) زيرا شرائط آنها سبكتر است (اگر چه آنها نيز بايد از حقوق حقه خود برخوردار باشند) (او ما ملكت ايمانكم ).
((اين كار (انتخاب يك همسر و يا انتخاب كنيز) از ظلم و ستم و انحراف از عدالت ، بهتر جلوگيرى مى كند)) (ذلك ادنى الا تعولوا).
درباره مساءله بردگى و نظر اسلام در اين زمينه در آيات مناسب بحث كافى خواهيم كرد.
منظور از عدالت درباره همسران چيست ؟
اكنون پيش از آن كه فلسفه حكم تعدد زوجات را در اسلام بدانيم لازم است اين موضوع بررسى شود كه منظور از عدالت كه جزء شرايط تعدد همسر ذكر شده است چيست ؟
آيا اين عدالت مربوط به امور زندگى از قبيل هم خوابگى و وسايل زندگى و رفاه و آسايش است يا منظور عدالت در حريم قلب و عواطف انسانى نيز هست ؟ شك نيست كه عدالت در محبتهاى قلبى خارج از قدرت انسان است چه كسى مى تواند محبت خود را كه عواملش در بيرون وجود اوست از هر نظر تحت كنترل درآورد؟ به همين دليل رعايت اين نوع عدالت را خداوند واجب نشمرده و در آيه 129 همين سوره نساء مى فرمايد: ((و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 290
حرصتم ؛ شما هر قدر كوشش كنيد نمى توانيد در ميان همسران خود (از نظر تمايلات قلبى ) عدالت و مساوات برقرار سازيد)). بنابراين محبت هاى درونى مادامى كه موجب ترجيح بعضى از همسران بر بعضى ديگر از جنبه هاى عملى نشود ممنوع نيست ، آنچه مرد موظف به آن است رعايت عدالت در جنبه هاى عملى و خارجى است .
از اين بيان روشن مى شود: كسانى كه خواسته اند از ضميمه كردن آيه فوق ((و ان خفتم الا تعدلوا فواحدة )) به آيه 129 ((و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم )) چنين نتيجه بگيرند كه تعدد زوجات در اسلام مطلقا ممنوع است ، زيرا در آيه نخست آنرا مشروط به عدالت كرده ، و در آيه دوم عدالت را براى مردان در اين مورد امرى محال دانسته است ، سخت در اشتباهند. زيرا همانطور كه اشاره شد عدالتى كه مراعات آن از قدرت انسان بيرون است عدالت در تمايلات قلبى است ، و اين از شرائط تعدد زوجات نيست و آنچه از شرائط است عدالت در جنبه هاى عملى است .
گواه بر اين موضوع ذيل آيه 129 همين سوره مى باشد آنجا كه مى گويد: ((فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقه )) يعنى : ((اكنون كه نمى توانيد مساوات كامل در محبت ميان همسران خود رعايت كنيد لااقل تمام تمايل قلبى خود را متوجه يك نفر از آنان نسازيد كه ديگرى را به صورت بلا تكليف در آوريد)).
نتيجه اينكه كسانى كه قسمتى از اين آيه را گرفته و قسمت ديگر را فراموش كرده اند گرفتار چنان اشتباهى در مساءله تعدد زوجات شده اند كه براى هر محققى جاى تعجب است .
از اين گذشته از نظر فقه اسلامى و منابع مختلف آن در ميان شيعه و اهل تسنن مساءله تعدد زوجات با شرائط آن جاى گفتگو و چانه زدن نيست و از ضروريات فقه اسلام محسوب مى شود.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 291
اكنون برگرديم به فلسفه اين حكم اسلامى (تعدد زوجات ).
تعدد زوجات يك ضرورت اجتماعى است
آيه فوق مساءله تعدد زوجات را (با شرائط سنگينى و در حدود معينى ) مجاز شمرده است و در اينجا با ايرادها و حملات مخالفان آن روبرو مى شويم كه با مطالعات زودگذر، و تحت احساسات حساب نشده به مخالفت با اين قانون اسلامى برخاسته اند مخصوصا غربيها در اين زمينه بما بيشتر ايراد مى كنند كه اسلام به - مردان اجازه داده براى خود ((حرمسرا)) بسازند و بطور نا محدود همسر بگيرند.
در حالى كه نه اسلام اجازه تشكيل حرمسرا به آن معنى كه آنها مى پندارند داده ، و نه تعدد زوجات را بدون قيد و شرط و نا محدود قرار داده است .
توضيح اينكه : با مطالعه وضع محيطهاى مختلف قبل از اسلام ، به اين نتيجه مى رسيم كه تعدد زوجات بطور نامحدود امرى عادى بوده و حتى بعضى از مواقع بت پرستان به هنگام مسلمان شدن ، بيش از ده زن و يا كمتر داشته اند، بنابراين تعدد زوجات از پيشنهادها و ابتكارات اسلام نيست بلكه اسلام آن را در چهارچوبه ضرورتهاى زندگى انسانى محدود ساخته و براى آن قيود و شرائط سنگينى قائل شده است .
قوانين اسلام بر اساس نيازهاى واقعى بشر دور مى زند نه تبليغات ظاهرى و احساسات رهبرى نشده ، مساءله تعدد زوجات نيز از همين زاويه در اسلام مورد بررسى قرار گرفته ، زيرا هيچ كس نمى تواند انكار كند كه مردان در حوادث گوناگون زندگى بيش از زنان در خطر نابودى قرار دارند و در جنگها و حوادث ديگر قربانيان اصلى را آنها تشكيل مى دهند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 292
و نيز نمى توان انكار كرد كه عمر زندگى جنسى مردان ، از زنان طولانى تر است زيرا زنان در سنين معينى آمادگى جنسى خود را از دست مى دهند در حالى كه در مردان چنين نيست .
و نيز زنان به هنگام عادت ماهانه و قسمتى از دوران حمل ، عملا ممنوعيت جنسى دارند در حالى كه در مردان اين ممنوعيتها وجود ندارد. از همه گذشته زنانى هستند كه همسران خود را به علل گوناگونى از دست مى دهند و معمولا نمى توانند به عنوان همسر اول ، مورد توجه مردان قرار گيرند و اگر مساءله تعدد زوجات در كار نباشد آنها بايد براى هميشه بدون همسر باقى بمانند همانطور كه در مطبوعات مختلف مى خوانيم كه اين دسته از زنان بيوه با محدود شدن مساءله تعدد زوجات از نابسامانى زندگى خود شكايت دارند و جلوگيرى از تعدد را يك نوع احساسات ظالمانه درباره خود تلقى مى كنند.
با در نظر گرفتن اين واقعيتها در اين گونه موارد كه تعادل ميان مرد و زن به عللى بهم مى خورد ناچاريم يكى از سه راه را انتخاب كنيم :
1 - مردان تنها به يك همسر در همه موارد قناعت كنند و زنان اضافى تا پايان عمر بدون همسر باقى بمانند و تمام نيازهاى فطرى و خواسته هاى درونى خود را سركوب كنند.
2 - مردان فقط داراى يك همسر قانونى باشند ولى روابط آزاد و نامشروع جنسى را با زنانى كه بى شوهر مانده اند به شكل معشوقه برقرار سازند.
3 - كسانى كه قدرت دارند بيش از يك همسر را اداره كنند و از نظر ((جسمى )) و ((مالى )) و ((اخلاقى )) مشكلى براى آنها ايجاد نمى شود و قدرت بر اجراء عدالت كامل در ميان همسران و فرزندان خود دارند به آنها اجازه داده شود كه بيش از يك همسر براى خود انتخاب كنند. مسلما غير از اين سه راه ، راه ديگرى وجود ندارد.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 293
اگر بخواهيم راه اول را انتخاب كنيم بايد با فطرت و غرائز و نيازهاى روحى و جسمى بشر به مبارزه برخيزيم و عواطف و احساسات اينگونه زنان را ناديده بگيريم ، اين مبارزهاى است كه پيروزى در آن نيست و به فرض كه اين طرح عملى شود جنبه هاى غير انسانى آن بر هيچ كس مخفى نيست .
به تعبير ديگر مساءله تعدد همسر را در موارد ضرورت نبايد تنها از دريچه چشم همسر اول ، مورد بررسى قرار داد، بلكه از دريچه چشم همسر دوم نيز بايد مورد مطالعه قرار گيرد، و آنها كه مشكلات همسر اول را در صورت تعدد زوجات عنوان مى كنند كسانى هستند كه يك مساءله سه زاويه اى را تنها از يك زاويه نگاه مى كنند زيرا مساءله تعدد همسر، هم از زاويه ديد مرد و هم از زاويه ديد همسر اول و هم از زاويه ديد همسر دوم بايد مطالعه شود و با توجه به مصلحت مجموع ، در اين باره قضاوت كنيم .
و اگر راه دوم را انتخاب كنيم بايد فحشاء را به رسميت بشناسيم و تازه زنانى كه به عنوان معشوقه مورد بهره بردارى جنسى قرار مى گيرند نه تاءمينى دارند و نه آيندهاى ، و شخصيت آنها در حقيقت لگدمال شده است و اينها امورى نيست كه هيچ انسان عاقلى آنرا تجويز كند.
بنابراين تنها راه سوم باقى مى ماند كه هم بخواسته هاى فطرى و نيازهاى غريزى زنان پاسخ مثبت مى دهد و هم از عواقب شوم فحشاء و نابسامانى زندگى اين دسته از زنان بر كنار است و جامعه را از گرداب گناه بيرون مى برد. البته بايد توجه داشت كه جواز تعدد زوجات با اينكه در بعضى از موارد يك ضرورت اجتماعى است و از احكام مسلم اسلام محسوب مى شود اما تحصيل شرائط آن در امروز با گذشته تفاوت بسيار پيدا كرده است ، زيرا زندگى در سابق يك شكل ساده و بسيط داشت و لذا رعايت كامل مساوات بين زنان آسان بود و از عهده غالب افراد برمى آمد ولى در عصر و زمان ما بايد كسانى كه مى خواهند از اين قانون استفاده كنند مراقب عدالت همه جانبه باشند و اگر قدرت بر اين كار دارند چنين اقدامى بنمايند. اساسا اقدام به اين كار نبايد از روى هوى و هوس باشد.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 294
جالب توجه اينكه همان كسانى كه با تعدد همسر مخالفند (مانند غربيها) در طول تاريخ خود، به حوادثى برخورده اند كه نيازشان را به اين مساءله كاملا آشكار ساخته است ، مثلا بعد از جنگ جهانى دوم احتياج و نياز شديدى در ممالك جنگزده ، و مخصوصا كشور آلمان ، به اين موضوع احساس شد و جمعى از متفكران آنها را وادار ساخت كه براى چارهجوئى و حل مشكل در مساءله ممنوعيت تعدد همسر، تجديد نظر كنند، و حتى برنامه تعدد زوجات اسلام را از دانشگاه ((الازهر)) خواستند و تحت مطالعه قرار دادند، ولى در برابر حملات سخت كليسا مجبور به متوقف ساختن اين برنامه شدند، و نتيجه آن همان فحشاء وحشتناك و بيبند و بارى جنسى وسيعى بود كه سراسر كشورهاى جنگ زده را فرا گرفت .
از همه اينها گذشته تمايل پارهاى از مردان را به تعدد همسر نمى توان انكار كرد، اين تمايل اگر جنبه هوس داشته باشد قابل ملاحظه نيست اما گاه مى شود كه بر اثر عقيم بودن زن ، و علاقه شديد مرد به داشتن فرزند، اين تمايل را منطقى مى كند، و يا گاهى بر اثر تمايلات شديد جنسى و عدم توانائى همسر اول براى انجام اين خواسته غريزى ، مرد، خود را ناچار به ازدواج دوم مى بيند، حتى اگر از طريق مشروع انجام نشود از طرق نامشروع ، اقدام مى كند در اينگونه موارد نيز نمى توان منطقى بودن خواسته مرد را انكار كرد، و لذا حتى در كشورهائى كه تعدد همسر قانونا ممنوع است ، عملا در بسيارى از موارد ارتباط با زنان متعدد رواج كامل دارد، و يك مرد در آن واحد با زنان متعددى ارتباط نامشروع دارد.
مورخ مشهور فرانسوى گوستاولوبون قانون تعدد زوجات اسلام را كه به صورت محدود و مشروط است يكى از مزاياى اين آئين مى شمارد و بهنگام مقايسه آن را روابط آزاد و نامشروع مردان ، با چند زن ، در اروپا چنين مى نويسد:
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 295
((در غرب هم با وجود اينكه آب و هوا و وضع طبيعت هيچكدام ايجاب چنين رسمى (تعدد زوجات ) نمى كند با اين حال وحدت همسر چيزى است كه ما آن را فقط در كتابهاى قانون مى بينيم ! و الا گمان نمى كنم كه بشود انكار كرد كه در معاشرت واقعى ما اثرى از اين رسم نيست ! راستى من متحيرم و نمى دانم كه تعدد زوجات مشروع و محدود شرق ، از تعدد زوجات سالوسانه غرب چه چيز كم دارد؟ بلكه من مى گويم كه اولى از هر حيث از دومى بهتر و شايسته تر است . البته نمى توان انكار كرد كه بعضى از مسلمان نماها بدون رعايت روح اسلامى اين قانون ، از آن سوء استفاده كرده و براى خود حرم سراهاى ننگينى بر پا نموده و به حقوق زنان و همسران خود تجاوز كرده اند، ولى اين عيب از قانون نيست و اعمال آنها را نبايد به حساب دستورهاى اسلام گذاشت ، كدام قانون خوبى است كه افراد سودجو از آن ، بهره بردارى نامشروع نكرده اند؟
سؤ ال :
در اينجا بعضى سؤ ال مى كنند كه ممكن است شرائط و كيفياتى كه در بالا گفته شد براى زن يا زنانى پيدا شود آيا در اين صورت مى توان به او اجازه داد كه دو شوهر براى خود انتخاب كنند؟
پاسخ:
جواب اين سؤ ال چندان مشكل نيست .
اولا (بر خلاف آنچه در ميان عوام معروف است ) ميل جنسى در مردان به مراتب بيش از زنان است و از جمله ناراحتيهائى كه در كتب علمى مربوط به مسائل جنسى درباره غالب زنان ذكر مى كنند مساءله ((سرد مزاجى )) است در حالى كه در مردان ، موضوع بر عكس است ، و حتى در ميان جانداران ديگر نيز همواره ديده مى شود كه تظاهرات جنسى ، معمولا از جنس نر شروع مى شود.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 296
ثانيا تعدد همسر در مورد مردان هيچ گونه مشكل اجتماعى و حقوقى ايجاد نمى كند در حالى كه درباره زنان اگر فرضا دو همسر انتخاب كنند، مشكلات فراوانى به وجود خواهد آمد كه ساده ترين آنها مساءله مجهول بودن نسب فرزند است كه معلوم نيست مربوط به كدام يك از دو همسر مى باشد و مسلما چنين فرزندى مورد حمايت هيچ يك از مردان قرار نخواهد گرفت و حتى بعضى از دانشمندان معتقدند: فرزندى كه پدر او مجهول باشد كمتر مورد علاقه مادر قرار خواهد گرفت ، و با اين ترتيب چنين فرزندانى از نظر عاطفى در محروميت مطلق قرار مى گيرند، و از نظر حقوقى نيز وضعشان كاملا مبهم است .
و شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه توسل به وسائل پيشگيرى از انعقاد نطفه بوسيله قرص يا مانند آن ، هيچگاه اطمينان بخش نيست و نمى تواند، دليل قاطعى بر نياوردن فرزند بوده باشد زيرا بسيارند زنانى كه از اين وسائل استفاده كرده و يا در طرز استفاده ، گرفتار اشتباه شده و فرزند پيدا كرده اند، بنابراين هيچ زنى نمى تواند به اعتماد آن ، تن به تعدد همسر بدهد.
روى اين جهات ، تعدد همسر براى زنان نمى تواند منطقى بوده باشد، در حالى كه در مورد مردان ، با توجه به شرائط آن ، هم منطقى است و هم عملى است .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 297
آيه 4
آيه و ترجمه
وَ ءَاتُوا النِّساءَ صدُقَتهِنَّ نحْلَةً فَإِن طِبْنَ لَكُمْ عَن شىْءٍ مِّنْهُ نَفْساً فَكلُوهُ هَنِيئاً مَّرِيئاً(4)
ترجمه :
4 - و مهر زنان را (به طور كامل ) به عنوان يك بدهى (يا يك عطيه ) به آنها بپردازيد، و اگر آنها با رضايت خاطر چيزى از آنرا به شما ببخشند آنرا حلال و گوارا مصرف كنيد.
تفسير :

مهرزنان
به دنبال بحثى كه در آيه گذشته درباره انتخاب همسر بود، اشاره به يكى از حقوق مسلم زنان مى كند و تاكيد مى نمايد كه : ((مهر زنان را بطور كامل همانند يك بدهى بپردازيد)) (و اتوا النساء صدقاتهن نحلة ).
((صدقاتهن )) جمع ((صداق )) به معنى مهر است .
((نحلة )) در لغت به معنى بخشش و عطيه عطيه آمده است ، ((راغب )) در كتاب مفردات مى گويد: به عقيده من اين كلمه از ريشه ((نحل )) (به معنى زنبور عسل ) آمده است زيرا بخشش و عطيه شباهتى بكار زنبوران عسل در دادن عسل دارد. ((مهر را كه يك عطيه الهى است و خدا بخاطر اينكه زن حقوق بيشترى در اجتماع داشته باشد و ضعف نسبى جسمى او از اين راه جبران گردد بطور كامل ادا كنيد)).
سپس در ذيل آيه براى احترام گذاردن به احساسات طرفين و محكم شدن پيوندهاى قلبى و جلب عواطف مى گويد((اگر زنان با رضايت كامل خواستند مقدارى از مهر خود را ببخشند براى شما حلال و گوارا است )) (فان طبن لكم عن شى ء منه نفسا فكلوه هنيئا مريئا).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 298
سپس در ذيل آيه براى احترام گذاردن به احساسات طرفين و محكم شدن پيوندهاى قلبى و جلب عواطف مى گويد: ((اگر زنان با رضايت كامل خواستند مقدارى از مهر خود را ببخشند براى شما حلال و گوارا است )) (فان طبن لكم عن شى ء منه نفسا فكلوه هنيئا مريئا).
تا در محيط زندگى زناشويى تنها قانون و مقررات خشك حكومت نكند بلكه بموازات آن عاطفه و محبت نيز حكمفرما باشد.
مهر يك پشتوانه اجتماعى براى زن
در عصر جاهليت نظر به اينكه براى زنان ارزشى قائل نبودند، غالبا مهر را كه حق مسلم زن بود در اختيار اولياى آنها قرار مى دادند، و آن را ملك مسلم آنها مى دانستند گاهى نيز مهر يك زن را ازدواج زن ديگرى قرار مى دادند به اين گونه كه مثلا برادرى ، خواهر خود را به ازدواج ديگرى در مى آورد كه او هم در مقابل ، خواهر خود را به ازدواج وى درآورد، و مهر اين دو زن همين بود.
اسلام بر تمام اين رسوم ظالمانه خط بطلان كشيد، و مهر را به عنوان يك حق مسلم به زن اختصاص داد، و در آيات قرآن كرارا مردان را به رعايت كامل اين حق توصيه كرده است .
در اسلام براى مهر مقدار معينى تعيين نشده است و بسته به توافق دو همسر است اگر چه در روايات فراوانى تاءكيد شده كه مهر را سنگين قرار ندهند ولى اين يك حكم الزامى نيست بلكه مستحب است .
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه مرد و زن هر دو از ازدواج و زناشويى بطور يكسان بهره مى گيرند، و پيوند زناشويى پيوندى است بر اساس منافع متقابل طرفين ، با اين حال چه دليلى دارد كه مرد مبلغ كم يا زيادى به عنوان مهر به زن بپردازد؟ وانگهى آيا اين موضوع به شخصيت زن لطمه نمى زند، و شكل خريد و فروش به ازدواج نمى دهد؟
روى همين جهات است كه بعضى بشدت با مساءله مهر مخالفت مى كنند، مخصوصا معمول نبودن مهر در ميان غربيها براى غربزده ها به اين فكر دامن مى زند، در حالى كه نه تنها حذف مهر، به شخصيت زن نمى افزايد بلكه وضع او را به مخاطره مى افكند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 299
توضيح اينكه درست است كه مرد و زن هر دو از زندگى زناشويى بطور يكسان سود مى برند، ولى نمى توان انكار كرد كه در صورت جدائى زن و مرد زن متحمل خسارت بيشترى خواهد شد زيرا:
اولا مرد طبق استعداد خاص بدنى معمولا در اجتماع نفوذ و تسلط بيشترى دارد، و هر چند بعضى مى خواهند به هنگام سخن گفتن اين حقيقت روشن را انكار كنند اما وضع زندگى اجتماعى بشر كه با چشم مى بينيم حتى در جوامع اروپائى كه زنان به اصطلاح از آزادى كامل برخوردارند نشان مى دهد كه ابتكار اعمال پر درآمد بيشتر در دست مردان است .
به علاوه مردان براى انتخاب همسر مجدد امكانات بيشترى دارند ولى زنان بيوه مخصوصا با گذشت قسمتى از عمر آنها، و از دست رفتن سرمايه جوانى و زيبائى ، امكاناتشان براى انتخاب همسر جديد كمتر است .
با توجه به اين جهات روشن مى شود كه امكانات و سرمايه اى را كه زن با ازدواج از دست مى دهد بيش از امكاناتى است كه مرد از دست مى دهد، و در حقيقت مهر چيزى است به عنوان جبران خسارت براى زن و وسيله اى براى تاءمين زندگى آينده او، و علاوه مساءله مهر معمولا به شكل ترمزى در برابر تمايلات مرد نسبت به جدائى و طلاق محسوب مى شود.
درست است كه مهر از نظر قوانين اسلام با برقرار شدن پيمان ازدواج به ذمه مرد تعلق مى گيرد و زن فورا حق مطالبه آن را دارد، ولى چون معمولا به صورت بدهى بر ذمه مرد مى ماند، هم اندوخته اى براى آينده زن محسوب مى شود، و هم پشتوانه اى براى حفظ حقوق او و از هم نپاشيدن پيمان زناشوئى (البته اين موضوع استثنائاتى دارد ولى آنچه گفتيم در غالب موارد صادق است ).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 300
و اگر بعضى براى مهر تفسير غلطى كرده اند و آن را يك نوع ((بهاى زن )) پنداشته اند ارتباط به قوانين اسلام ندارد، زيرا در اسلام مهر به هيچ وجه جنبه بها و قيمت كالا ندارد، و بهترين دليل آن همان صيغه عقد ازدواج است كه در آن رسما مرد و زن به عنوان دو ركن اساسى پيمان ازدواج به حساب آمده اند، و مهر يك چيز اضافى و در حاشيه قرار گرفته است ، بهمين دليل اگر در صيغه عقد، اسمى از مهر نبرند عقد باطل نيست ، در حالى كه اگر در خريد و فروش و معاملات اسمى از قيمت برده نشود مسلما باطل خواهد بود، (البته بايد توجه داشت اگر در عقد ازدواج نامى از مهر برده نشود شوهر موظف است كه در صورت آميزش جنسى ، مهر المثل يعنى مهرى همانند زنانى كه هم طراز او هستند بپردازد).
از آنچه گفته شد نتيجه مى گيريم كه مهر جنبه ((جبران خسارت )) و ((پشتوانه براى احترام به حقوق زن )) دارد، نه قيمت و بها و شايد تعبير به ((نحله )) به معنى ((عطيه )) در آيه اشاره به اين قسمت باشد.
24-09-2010 07:47 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
عضو سایتـ

*

داره راه میوفته
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 662
تاریخ عضویت: Sep 2014
پسندیده ام : 0
امتیاز پست ها : 2

امتیاز: 518پیکس
اطلاعات تماس
افتخارات کاربر

افتخارات ارسال
مدال 500 مطلب

ارسال: #3
 
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 301
آيه 5 - 6
آيه و ترجمه
وَ لا تُؤْتُوا السفَهَاءَ أَمْوَلَكُمُ الَّتى جَعَلَ اللَّهُ لَكمْ قِيَماً وَ ارْزُقُوهُمْ فِيهَا وَ اكْسوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَّعْرُوفاً(5)
وَ ابْتَلُوا الْيَتَمَى حَتى إِذَا بَلَغُوا النِّكاحَ فَإِنْ ءَانَستُم مِّنهُمْ رُشداً فَادْفَعُوا إِلَيهِمْ أَمْوَلَهُمْ وَ لا تَأْكلُوهَا إِسرَافاً وَ بِدَاراً أَن يَكْبرُوا وَ مَن كانَ غَنِيًّا فَلْيَستَعْفِف وَ مَن كانَ فَقِيراً فَلْيَأْكلْ بِالْمَعْرُوفِ فَإِذَا دَفَعْتُمْ إِلَيهِمْ أَمْوَلَهُمْ فَأَشهِدُوا عَلَيهِمْ وَ كَفَى بِاللَّهِ حَسِيباً(6)
ترجمه :
5 - و اموال خود را كه خداوند وسيله قوام زندگى شما قرار داده به دست سفيهان ندهيد و از آن ، به آنها روزى دهيد، و لباس بر آنها بپوشانيد و سخن شايسته به آنها بگوئيد.
6 - و يتيمان را چون به حد بلوغ برسند، بيازمائيد! اگر در آنها رشد (كافى ) يافتيد اموالشان را به آنها بدهيد، و پيش از آنكه بزرگ شوند اموال آنها را از روى اسراف نخوريد، و هر كس (از سرپرستان ) بى نياز است (از برداشت حق الزحمه ) خوددارى كند و آن كس كه نيازمند است به طرز شايسته (و مطابق زحمتى كه مى كشد) از آن بخورد، و هنگامى كه اموال آنها را به آنها مى دهيد شاهد بر آنها بگيريد (اگر چه ) خداوند براى محاسبه كافى است .
تفسير :

سفيه كيست ؟
به دنبال بحثى كه در آيات پيش درباره يتيمان گذشت ، آيات فوق آن را تكميل مى كند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 302
نخست مى فرمايد: ((اموال و ثروتهاى خود را به دست افراد سفيه نسپاريد و بگذاريد در مسائل اقتصادى رشد پيدا كنند تا اموال شما در معرض مخاطره و تلف قرار نگيرد)) (و لا تؤ توا السفهاء اموالكم ).
((راغب )) در كتاب مفردات مى گويد: سفه (بر وزن تبه ) در اصل يك نوع كم وزنى و سبكى بدن است بطورى كه به هنگام راه رفتن تعادل حفظ نشود، و به - همين جهت به افسار كه ناموزون است و دائما در حال حركت است ((سفيه )) گفته مى شود، و سپس به همين تناسب در افرادى كه رشد فكرى ندارند بكار رفته است خواه سبكى عقل آنها در امور مادى باشد يا در امور معنوى .
ولى روشن است كه منظور از سفاهت در آيه فوق عدم رشد كافى در خصوص امور مالى است به طورى كه شخص نتواند سرپرستى اموال خود را به عهده گيرد، و در مبادلات مالى منافع خود را تاءمين نمايد، و به اصطلاح كلاه سرش برود، شاهد بر اين سخن آيه دوم است كه مى گويد: ((فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم ؛ اگر آنها را رشيد يافتيد اموالشان را به دست آنها بسپاريد.
بنابراين آيه فوق با اينكه درباره يتيمان بحث مى كند، يك حكم كلى و عمومى براى همه موارد در بر دارد، كه انسان نبايد در هيچ حال و در هيچ اموالى كه تحت سرپرستى او است و يا زندگى او به نوعى به آن بستگى دارد به دست افراد كم عقل و غير رشيد بسپارد، و در اين موضوع فرقى در ميان اموال عمومى (اموال حكومت اسلامى ) نيست ، گواه بر اين موضوع علاوه بر وسعت مفهوم آيه ، و مخصوصا كلمه ((سفيه )) رواياتى است كه از پيشوايان اسلام در اين زمينه نقل شده است .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 303
مثلا: در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه : ((شخصى بنام ابراهيم بن عبد الحميد مى گويد: از امام تفسير آيه ((و لا تؤ توا السفهاء اموالكم )) را پرسيدم فرمود: شرابخواران سفيهند و نبايد اموالتان را به آنها بسپاريد))!
در روايت ديگرى نيز از انتخاب ((شارب الخمر)) به عنوان امين امور مالى نهى شده است ، خلاصه توصيف شرابخوار به سفاهت كرارا در روايات ديده مى شود، و اين تعبير شايد به خاطر آن باشد كه شخص شرابخوار هم سرمايه مادى خود را از دست مى دهد، و هم سرمايه معنوى را، چه سفاهتى از اين بالاتر كه انسان پول بدهد و عقل و هوش خود را نيز بدهد و ديوانگى خريدارى كند، قواى مختلف بدنى را نيز بر سر اين كار بگذارد و زيانهاى اجتماعى فراوانى ببار آورد؟!
در روايت ديگرى تمام افرادى كه به جهتى از جهات قابل اعتماد نيستند ((سفيه )) ناميده شده اند، و از سپردن اموال (شخصى و عمومى ) به آنها نهى شده است : ((يونس بن يعقوب )) مى گويد: از امام جعفر صادق (عليه السلام ) تفسير آيه ((و لا تؤ توا السفهاء اموالكم )) را پرسيدم فرمود: ((من لا تثق به )) سفيه كسى است كه مورد اعتماد نباشد)).
از اين روايات بر مى آيد كه ((سفيه )) معنى وسيعى دارد و از سپردن اموال عمومى و خصوصى به آنها نهى شده است ، منتها اين نهى در بعضى از موارد به عنوان تحريم است و در پاره اى از موارد كه درجه سفاهت شديد نيست به معنى كراهت است .
در اينجا يك سؤ ال پيش مى آيد و آن اينكه اگر آيه در مورد اموال يتيمان است چرا ((اموالكم )) (ثروتهاى شما) مى گويد: نه ، ((اموالهم )) (ثروتهاى آنها)؟
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 304
ولى ممكن است نكته اين تعبير بيان اين مساءله مهم اجتماعى و اقتصادى باشد كه اسلام همه افراد جامعه را يكى مى داند، بطوريكه مصلحت و منفعت يك فرد نمى تواند از منافع جدا باشد، همچنين زيان يك فرد عين زيان يك جامعه است . بنابراين به خاطر همين موضوع به جاى ضمير غائب ضمير مخاطب قرار داده شده ، يعنى اين اموال در حقيقت فقط متعلق به ايتام نيست ، بلكه به شما هم مربوط است ، و اگر زيانى به آن متوجه شود بطور غير مستقيم متوجه شما شده است ، لذا در نگهدارى آن بايد مراقبت كامل داشته باشيد.
درباره اين تعبير تفسير ديگرى هم هست و آن اينكه مقصود از ((اموالكم )) اموال خود سرپرستان است نه اموال يتيمان ، يعنى اگر شما مى خواهيد به افراد يتيم كه هنوز رشد كافى نيافته اند كمك كنيد شايد تحت تاءثير عواطف حساب نشده اموالى بدست آنها بسپاريد و آنها را به كارهايى بگماريد كه از آنها ساخته نيست ، بلكه به جاى اين كار غير عاقلانه بهتر اين است كه غذا و لباس و مسكن آنها را تاءمين كنيد تا بالغ و رشيد شوند.
و در واقع اين يك درس بزرگ اجتماعى است كه قرآن به ما مى دهد كه افراد ((قاصر و ناتوان )) را به خاطر كمك به شخص آنها به كارهائى كه قدرت انجام آن را ندارند نگماريد زيرا اگر اين كار منفعت جزئى براى آنها داشته باشد ممكن است زيانهاى كلى براى اجتماع به بار آورد. بلكه بايد از طريق كمكهاى بلاعوض و كارهاى سبك و كوچك آنها را اداره كرد.
از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از كوته فكران افراد ضعيف و ناتوان را به پستهاى تبليغى و مذهبى براى كمك و ارفاق به آنها انتخاب مى كنند يكى از زيان بارترين و نابخردانه ترين كارها است .
در جمله قرآن تعبير جالبى درباره اموال و ثروتها كرده و مى گويد: ((اين سرمايه هاى شما كه قوام زندگانى و اجتماع شما به آن است و بدون آن نمى توانيد كمر راست كنيد)) به دست سفيهان و اسراف كاران نسپاريد (التى جعل الله لكم قياما).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 305
از اين تعبير به خوبى اهميتى را كه اسلام براى مسائل مالى و اقتصادى قائل است روشن مى شود، و به عكس آنچه در انجيل كنونى مى خوانيم كه ((شخص پولدار هرگز وارد ملكوت آسمانها نمى شود)) اسلام مى گويد ملتى كه فقير باشد هرگز نمى تواند كمر راست كند و عجب اين است كه آنها با آن تعليمات غلط به كجا رسيده اند، و ما با اين تعليمات عالى در چه مرحله اى سير مى كنيم ، در حقيقت آنها از آن خرافات فاصله گرفته اند و به جائى رسيده اند و ما هم از اين تعليمات عالى دور مانديم و چنين سرگردان شديم .
در پايان آيه دو دستور مهم درباره يتيمان مى دهد:
نخست اينكه ((خوراك و پوشاك آنها را از طريق اموالشان تاءمين كنيد)) (و ارزقوهم فيها و اكسوهم ).
تا با آبرومندى بزرگ شوند و به حد بلوغ برسند
جالب اينكه در اين آيه تعبير به ((فيها)) (در اموالشان ) شده است نه ((منها)) (از اموالشان ) و مفهوم اين تعبير اين است كه زندگى يتيمان را از درآمد اموال و سرمايه هاى آنها تاءمين نمائيد، زيرا اگر گفته بود زندگى آنها را از سرمايه هايشان تاءمين كنيد مفهومش اين بود كه از اصل سرمايه تدريجا برداشته شود، و طبعا هنگامى كه به بلوغ مى رسيدند شايد قسمت مهم سرمايه خود را از دست داده بودند ولى قرآن با همين عوض كردن تعبير، به سرپرستان توصيه كرده كه كوشش كنند براى اموال يتيمان ، منافع و درآمدى حد اقل به اندازه نيازمنديهاى آنها درست كنند تا سرمايه اصلى آنها حفظ گردد.
ديگر اينكه آيه مى گويد: ((با يتيمان بطور شايسته سخن گوييد (و قولوا لهم قولا معروفا).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 306
يعنى با عبارات و سخنان دلنشين و شايسته هم كمبود روانى آنها را برطرف سازيد و هم به ((رشد عقلى )) آنها كمك كنيد تا به موقع بلوغ از رشد عقلى كافى برخوردار باشند، و به اين ترتيب برنامه سازندگى شخصيت آنها نيز جزء وظائف سرپرستان خواهد بود.
سپس در آيه بعد دستور ديگرى درباره يتيمان و سرنوشت اموال آنها داده و مى فرمايد: ((يتيمان را بيازماييد تا هنگامى كه به حد بلوغ برسند))
(و ابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا النكاح ).
((و اگر در اين موقع در آنها رشد كافى براى اداره اموال خود يافتيد، ثروت آنها را به آنها بازگردانيد)) (فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم ).
در اين آيه چند نكته است كه بايد به آن توجه داشت :
1 - از تعبير به ((حتى )) استفاده مى شود كه بايد آزمايش يتيمان ، پيش از رسيدن به حد بلوغ و به صورت مكرر و مستمر انجام شود، تا هنگامى كه در آستانه بلوغ قرار گرفتند وضع آنها كاملا از نظر رشد عقلى براى اداره امور مالى خود روشن گردد.
ضمنا چنين استفاده مى شود كه منظور از آزمايش ، پرورش تدريجى يتيمان است ، يعنى نگذاريد آنها به حد بلوغ برسند و سپس اقدام به سپردن اموالشان به آنها بكنيد بلكه آنها را قبل از بلوغ با برنامه هاى عملى ، براى زندگى مستقل آماده كنيد.
و اما اينكه چگونه بايد يتيمان آزمايش شوند راه آن اين است كه مقدارى مال در اختيار آنها گذارده شود، و به خريد و فروش و تجارت بپردازند، اما اعمال آنها با نظارت ولى بطورى كه استقلال عمل را از آنها سلب نكند انجام شود هنگامى كه معلوم شد از عهده اين كار بر مى آيند و در معامله گول نمى خورند، بايد اموالشان را بدستشان سپرد و گرنه با تربيت و پرورشهاى مستمر بايد آنها را چنان آماده كرد كه بتوانند در آينده زمام زندگى خود را بدست گيرند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 307
2 - تعبير به ((اذا بلغوا النكاح )) اشاره به اين است كه آنها به سر حدى كه قدرت بر ازدواج داشته باشند و روشن است كسى كه قدرت بر ازدواج دارد قدرت بر تشكيل خانواده خواهد داشت ، و چنان كسى بدون سرمايه نمى تواند به اهداف خود برسد، بنابراين آغاز زندگى زناشوئى با آغاز زندگى اقتصادى مستقل همراه است ، و به عبارت ديگر ثروت آنها موقعى بدستشان داده مى شود كه هم به بلوغ جسمى برسند و نياز آنها به مال شديد شود، و هم بلوغ فكرى پيدا كنند و توانائى براى حفظ مال داشته باشند.
3 - تعبير به ((آنستم منهم رشدا)) اشاره به اين است كه رشد آنها كاملا مسلم شود زيرا ((آنستم )) از ماده ((ايناس )) به معنى مشاهده و رؤ يت مى باشد، و اين ماده از ماده انسان كه يكى از معانى آن مردمك چشم است گرفته شده (در حقيقت هنگام رؤ يت و مشاهده از انسان يعنى مردمك چشم مدد گرفته مى شود و به همين جهت از مشاهده كردن تعبير به ايناس شده است ).
سپس بار ديگر به سرپرستان تاكيد مى كند كه به هيچ عنوانى اموال يتيمان را حيف و ميل نكنند، و پيش از آنكه بزرگ شوند سرمايه آنها را از بين نبرند. (و لا تاكلوها اسرافا و بدارا ان يكبروا).
و ديگر اينكه : ((سرپرستان ايتام اگر متمكن و ثروتمندند نبايد به هيچ عنوانى از اموال ايتام استفاده كنند و اگر فقير و نادار باشند تنها مى توانند در برابر زحماتى كه بخاطر حفظ اموال يتيم متحمل مى شوند با رعايت عدالت و انصاف ، حق الزحمة خود را از اموال آنها بردارند)). (و من كان غنيا فليستعفف و من كان فقيرا فلياكل بالمعروف ).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 308
در اين زمينه رواياتى نيز وارد شده و مضمون آيه را چنان كه گفته شد توضيح داده است ، از جمله در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : ((فذلك رجل يحبس نفسه عن المعيشة فلا باس ان ياكل بالمعروف اذا كان يصلح لهم فان كان المال قليلا فلا ياكل منه شيئا))؛ منظور كسى است كه سرپرستى مال يتيم ، او را از رسيدگى به زندگى خويش باز داشته ، در اين صورت مى تواند به اندازه مناسب و شايسته از مال يتيم استفاده كند، و اين در صورتى است كه به صلاح يتيم باشد، اما اگر ثروت يتيم كم باشد (و طبعا سرپرستى آن ، نيز وقت زيادى را اشغال نمى كند) در اين صورت چيزى از مال يتيم برندارد)).
سپس به آخرين حكم در باره اولياء ايتام اشاره كرده و مى فرمايد: ((هنگامى كه مى خواهيد اموال آنها را به دست آنها بسپاريد گواه بگيريد)) تا جاى اتهام و نزاع و گفتگو باقى نماند (فاذا دفعتم اليهم اموالهم فاشهدوا عليهم ).
در پايان آيه مى فرمايد:اما بدانيد كه حساب كننده واقعى خدا است و مهمتر از هر چيز اين است كه حساب شما نزد او روشن باشد، او است كه اگر خيانتى از شما سرزند و بر گواهان مخفى ماند به حساب آن رسيدگى خواهد كرد. (و كفى بالله حسيبا).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 309
آيه 7
آيه و ترجمه
لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِّمَّا تَرَك الْوَلِدَانِ وَ الاَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِّمَّا تَرَك الْوَلِدَانِ وَ الاَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثرَ نَصِيباً مَّفْرُوضاً(7)
ترجمه :
7 - براى مردان از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان از خود مى گذارند سهمى است و براى زنان نيز از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان مى گذارند سهمى ، خواه آن مال كم باشد يا زياد، اين سهمى است تعيين شده و پرداختنى .
شان نزول :

در عصر جاهليت عرب ، رسم چنين بود كه تنها مردان را وارث مى شناختند و معتقد بودند آن كس كه قدرت حمل سلاح و جنگ و دفاع از حريم زندگى احيانا غارتگرى ندارد ارث به او نمى رسد، به همين دليل زنان و كودكان را از ارث محروم مى ساختند و ثروت ميت را در ميان مردان دورتر قسمت مى كردند.
تا اينكه يكى از انصار بنام ((اوس بن ثابت )) از دنيا رفت در حالى كه دختران و پسران خردسالى به جاى گذارد، عموزاده هاى او بنام ((خالد)) و ((ارفطه )) آمدند و اموال او را ميان خود تقسيم كردند، و به همسر و فرزندان خردسال او چيزى ندادند، همسر او شكايت به پيامبر صلى اللّه عليه و آله كرد، و تا آن زمان حكمى در اين زمينه در اسلام نازل نشده بود، در اين موقع آيه فوق نازل شد و پيامبر صلى اللّه عليه و آله آن دو نفر را خواست و به آنها دستور داد كه در اموال مزبور، هيچ گونه دخالت نكنند و آن را براى بازماندگان درجه اول يعنى فرزندان و همچنين همسر او بگذارند تا طرز تقسيم آن در ميان آنها در پرتو آيات بعد روشن گردد.
تفسير :

گام ديگرى براى حفظ حقوق زن
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 310
اين آيه در حقيقت گام ديگرى براى مبارزه با عادات و رسوم غلطى است كه زنان و كودكان را از حق مسلم خود محروم مى ساخت ، و بنابراين مكمل بحثهائى است كه در آيات سابق گذشت ، زيرا اعراب با رسم غلط و ظالمانه اى كه داشتند زنان و فرزندان خردسال را از حق ارث محروم مى ساختند، آيه روى اين قانون غلط خط بطلان كشيده و گفت : ((مردان سهمى از اموالى كه پدر و مادر و نزديكان بجاى مى گذارند دارند و زنان هم سهمى خواه كم باشد يا زياد)) (للرجال نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون و للنساء نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون مما قل منه او كثر).
بنابراين هيچ يك حق ندارد كه سهم ديگرى را غصب كند .
سپس در پايان آيه براى تاكيد مطلب مى فرمايد: ((اين سهمى است تعيين شده و لازم الاداء)) تا هيچ گونه ترديد در اين بحث باقى نماند (نصيبث مفروضث ).
ضمنا همانطور كه مى بينيم آيه فوق يك حكم عمومى براى همه موارد ذكر مى كند، بنابراين آنهايى كه فكر مى كنند پيامبران اگر ثروتى داشته باشند به - عنوان ارث به بستگان آنها نمى رسد بر خلاف آيه فوق است (البته منظور اموال شخصى پيغمبر است و گرنه اموال بيت المال كه متعلق به مسلمين است طبق قانون بيت المال در موارد خود مصرف خواهد شد).
همچنين از عموم آيه فوق و آيات ديگرى كه بعدا درباره ارث مى خوانيم روشن مى شود كه قائل شدن به تعصيب يعنى ((اختصاص دادن قسمتى از مال به مردانى كه از طرف پدر به ميت ارتباط دارند در پاره اى از موارد - همانطور كه دانشمندان اهل تسنن قائل هستند نيز بر خلاف تعليمات قرآن است زيرا لازمه آن محروم ساختن زنان از ارث در بعضى از موارد مى شود و اين يك نوع تبعيض جاهلى است كه اسلام با آيه فوق و مانند آن ، آن را نفى كرده است (دقت كنيد!).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 311
آيه 8
آيه و ترجمه
وَ إِذَا حَضرَ الْقِسمَةَ أُولُوا الْقُرْبى وَ الْيَتَمَى وَ الْمَسكينُ فَارْزُقُوهُم مِّنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَّعْرُوفاً(8)
ترجمه :
8 - و اگر به هنگام تقسيم (ارث ) خويشاوندان (و طبقه اى كه ارث نمى برند) و يتيمان و مستمندان حضور داشته باشند، چيزى از آن اموال را به آنها بدهيد و با آنها به طرز شايسته سخن بگوييد!
تفسير :

يك حكم اخلاقى
اين آيه مسلما بعد از قانون تقسيم ارث نازل شده زيرا مى گويد: ((هر گاه در مجلس تقسيم ارث ، خويشاوندان و يتيمان و مستمندان حاضر شدند چيزى از آن به آنها بدهيد)) (و اذا حضر القسمة اولوا القربى و اليتامى و المساكين فارزقوهم منه ).
بنابراين محتواى آيه يك حكم اخلاقى و استحبابى درباره طبقاتى است كه با وجود طبقات نزديكتر، از ارث بردن محرومند، آيه مى گويد: اگر در مجلس تقسيم ارث ، جمعى از خويشاوندان درجه 2 يا 3 و همچنين بعضى از يتيمان و مستمندان حضور داشته باشند چيزى از مال به آنها بدهيد، و به اين ترتيب جلو تحريك حس حسادت و كينه توزى آنها را كه ممكن است بر اثر محروم بودن از ارث شعله ور گردد بگيريد و پيوند خويشاوندى انسانى خود را به اين وسيله محكم كنيد.
گرچه كلمه ((يتامى )) و ((مساكين )) بطور مطلق ذكر شده ولى ظاهرا منظور از آن ايتام و نيازمندان فاميل است زيرا طبق قانون ارث ، با بودن طبقات نزديكتر طبقات دورتر، از ارث بردن محرومند، بنابراين اگر آنها در چنان جلسه اى حاضر باشند سزاوار است هديه مناسبى (كه تعيين مقدار آن فقط بستگى به اراده وارثان دارد و از مال وارثان كبير خواهد بود) به آنها داده شود.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 312
جمعى از مفسران احتمال داده اند كه منظور از ايتام و مساكين در آيه هر گونه يتيم و نيازمندى است خواه از خويشاوندان ميت باشد يا غير آنها ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا افراد بيگانه معمولا راهى در اين جلسات فاميلى ندارند. بعضى از مفسران نيز معتقدند كه آيه ، يك حكم وجوبى را بيان مى كند نه استحبابى ولى آنهم نيز بعيد است زيرا اگر آنها حق واجبى داشتند لازم بود مقدار و حدود آن تعيين گردد در حالى كه به اختيار وارثان حقيقى واگذار شده است .
در پايان آيه دستور مى دهد كه ((با اين دسته از محرومان ، با زبان خوب و طرز شايسته صحبت كنيد (و قولوا لهم قولا معروفا).
يعنى علاوه بر جنبه كمك مادى از سرمايه هاى اخلاقى خود نيز براى جلب محبت آنها استفاده كنيد تا هيچگونه ناراحتى در دل آنها باقى نماند، و اين دستور نشانه ديگرى بر استحبابى بودن حكم فوق است .
از آنچه گفتيم اين مطلب نيز روشن شد كه هيچ دليلى ندارد كه بگوئيم حكم آيه فوق بوسيله آياتى كه سهام ارث را تعيين مى كند نسخ شده است زيرا هيچ گونه تضادى ميان آن آيات و اين آيه نيست .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 313
آيه 9
آيه و ترجمه
وَ لْيَخْش الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعَفاً خَافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سدِيداً(9)
ترجمه :
9 - آنها كه اگر فرزندان ناتوانى از خود به يادگار بگذارند از آينده آنان مى ترسند بايد (از ستم درباره يتيمان مردم ) بترسند، پس از (مخالفت ) خدا بپرهيزند و (با يتيمان مردم ) با نرمى و محبت سخن بگويند.
تفسير :

جلب عواطف به سوى يتيمان
قرآن براى برانگيختن عواطف مردم در برابر وضع يتيمان اشاره به حقيقتى مى كند كه گاهى مردم از آن غافل مى شوند، و آن اينكه : شما با يتيمان مردم همانگونه رفتار كنيد كه دوست مى داريد با يتيمان شما در آينده رفتار نمايند، منظره كودكان بى پناه ، و اطفال بى سرپرست خود را كه تحت سرپرستى انسانى سنگدل و خائن قرار گرفته كه نه به احساسات آنها پاسخ مثبت مى دهد، و نه در اموال آنها رعايت عدالت مى كند در نظر بگيريد، اين منظره دردناك چه اندازه شما را ناراحت مى كند، و چه قدر به آينده فرزندان خود علاقهمنديد؟ همان اندازه نسبت به فرزندان و يتيمان ديگران علاقه مند باشيد، و از ناراحتى آنها ناراحت شويد، بنابراين ، مفهوم آيه چنين است : آنها كه از وضع آينده فرزندان خود مى ترسند، بايد از خيانت درباره يتيمان و آزار آنها بترسند))(و ليخش الذين لو تراكوا من خلفهم ذرية ضعافا خافوا عليهم ).
اصولا مسائل اجتماعى همواره به شكل يك سنت از امروز به فردا، و از فردا به آينده دور دست سرايت مى كند، آنها كه سنت ظالمانه اى در اجتماع مى گذارند و مثلا رسم ((آزار به يتيمان )) را در جامعه رواج مى دهند، در حقيقت خود عاملى هستند كه در آينده با فرزندانشان نيز چنين شود، بنابراين نه تنها به فرزندان ديگران ستم مى كنند، بلكه راه ستمگرى را به فرزندان خود نيز هموار مى سازند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 314
در پايان آيه مى فرمايد: ((اكنون كه چنين است بايد سرپرستان ايتام ، از مخالفت با احكام خدا بپرهيزند و با يتيمان ، با زبان ملايم و عباراتى سرشار از عواطف انسانى سخن بگويند (فليتقوا الله و ليقولوا قولا سديدا).
تا ناراحتى درونى و زخمهاى قلب آنها به اين وسيله التيام يابد.
اين دستور عالى اسلامى كه در جمله فوق بيان شد، اشاره به يك نكته روانى در مورد پرورش يتيمان مى كند كه درخور نهايت دقت است و آن اينكه : نيازمندى كودك يتيم ، منحصر به خوراك و پوشاك نيست ، بلكه پاسخ گفتن به عواطف و احساسات قلبى او مهمتر است و در ساختمان آينده او فوق العاده مؤ ثر مى باشد زيرا طفل يتيم بسان ديگران ، انسان است ، و بايد از نظر نيازهاى عاطفى نيز تغذيه شود، بايد از محبتها و نوازشهاى يك كودك كه در دامان پدر و مادر است بهره مند گردد، او مانند يك بچه گوسفند نيست كه صبح همراه گله به چراگاه رود و غروب برگردد، بلكه بايد علاوه بر مراقبتهاى جسمى از نظر تمايلات روانى نيز اشباع شود و گرنه كودكى سنگدل ، شكست خورده ، فاقد شخصيت و خطرناك به عمل خواهد آمد.
توضيح لازم
يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) نقل مى كند كه روزى امام ششم (عليه السلام ) فرمود هر كس ظلمى به كسى كند خداوند فردى را مسلط مى كند كه نسبت به او و بر فرزندان او همان ظلم و ستم را انجام دهد، من در دل با خود گفتم عجبا پدر ظالم است ، ولى فرزند بايد نتيجه ظلم او را ببيند؟! قبل از اينكه من سخن خود را بيان كنم امام فرمودند: ((قرآن مى گويد: و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرية ضعافا خافوا عليهم
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 315
همان سؤ ال كه براى راوى حديث پيدا شده ، براى بسيارى پيدا مى شود كه چگونه خداوند مجازات عمل كسى را بر ديگرى روا مى دارد، و اصولا كودكان شخص ستمگر چه گناهى كرده اند كه گرفتار ستم شوند؟!
پاسخ اين سؤ ال را توضيحى كه در بالا بيان كرديم مى توان دريافت ، و آن اينكه كارهائى كه افراد در اجتماع مرتكب مى شوند تدريجا شكل يك سنت به خود مى گيرد، و به نسلهاى آينده منتقل مى شود، بنابراين آنها كه اساس ظلم و ستم بر ايتام را در اجتماع مى گذارند بالاخره ، روزى اين بدعت غلط، دامان فرزندان خود آنها را خواهد گرفت ، و در حقيقت اين موضوع يكى از آثار وضعى و تكوينى اعمال آنها است و اگر به خداوند نسبت داده مى شود بخاطر آن است كه تمام آثار تكوينى و خواص علت و معلول به او منسوب است ، و به هيچ وجه ظلم و ستمى از ناحيه خداوند بر كسى نخواهد شد، خلاصه هنگامى كه پاى ظلم و ستم در اجتماع باز شد پاى ظالم و فرزندان او را هم خواهد گرفت .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 316
آيه 10
آيه و ترجمه
إِنَّ الَّذِينَ يَأْكلُونَ أَمْوَلَ الْيَتَمَى ظلْماً إِنَّمَا يَأْكلُونَ فى بُطونِهِمْ نَاراً وَ سيَصلَوْنَ سعِيراً(10)
ترجمه :
10 - كسانى كه اموال يتيمان را از روى ظلم و ستم مى خورند، تنها آتش مى خورند و به زودى در شعله هاى آتش (دوزخ ) مى سوزند.
تفسير :

چهره باطنى اعمال ما
در آغاز سوره گفتيم كه آيات اين سوره به منظور پى ريزى يك اجتماع سالم نازل شده ، و به همين دليل قبلا رسوبات دوران جاهليت و خلافكاريهاى آن زمان را كه در دل بعضى از تازه مسلمانها وجود داشت از ميان مى برد تا زمينه براى يك اجتماع سالم فراهم آورد.
و چه عمل زشتى بدتر از خوردن مال يتيمان است و لذا در آغاز اين سوره ، تعبيرات شديدى پيرامون تصرفهاى ناروا در اموال يتيمان ديده مى شود كه صريحترين آنها آيه فوق است .
اين آيه مى گويد: ((كسانى كه اموال يتيمان را به نا حق تصرف مى كنند در حقيقت آتش خورده اند)) (ان الذين ياكلون اموال اليتامى ظلما انما ياكلون فى بطونهم نارا).
نظير اين تعبير در سراسر قرآن مجيد، تنها در يك مورد ديگر ديده مى شود. و آن درباره كسانى است كه با كتمان حقايق و تحريف آيات الهى ، منافعى به دست مى آورند كه درباره آنها نيز مى فرمايد: ((ان الذين يكتمون ما انزل الله من الكتاب و يشترون به ثمنا قليلا اولئك ما ياكلون فى بطونهم الا النار؛ كسانى كه آيات خدا را كتمان مى كنند و به وسيله آن درآمد نا چيزى فراهم مى نمايند آنها جز آتش چيزى نمى خورند)).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 317
سپس در پايان آيه قرآن مى گويد: علاوه بر اينكه آنها در همين جهان در واقع آتش مى خورند، بزودى در جهان ديگر داخل در آتش برافروخته اى مى شوند)) كه آنها را بشدت مى سوزاند. (و سيصلون سعيرا).
((سيصلى )) در اصل از ماده ((صلى )) (بر وزن درد) به معنى داخل شدن در آتش و سوختن است و ((سعير)) به معنى آتش شعله ور است . از اين آيه استفاده مى شود كه اعمال ما علاوه بر چهره ظاهرى خود، يك چهره واقعى نيز دارد كه در اين جهان از نظر ما پنهان است ، اما اين چهرههاى درونى ، در جهان ديگر ظاهر مى شوند و مساءله تجسم اعمال را تشكيل مى دهند.
قرآن در اين آيه مى گويد: آنها كه مال يتيم مى خورند گرچه چهره ظاهرى عملشان بهره گيرى از غذاهاى لذيذ و رنگين است ، اما چهره واقعى اين غذاها آتش سوزان است ، و همين چهره است كه در قيامت آشكار مى شود.
چهره واقعى عمل هميشه تناسب خاصى با كيفيت ظاهرى اين عمل دارد، همان گونه كه خوردن مال يتيم و غصب حقوق او، قلب او را مى سوزاند و روح او را آزار مى دهد چهره واقعى اين عمل آتش سوزان است .
توجه به اين موضوع (چهره هاى واقعى اعمال ) براى كسانى كه ايمان به اين حقايق دارند بهترين مانع از انجام كارهاى خلاف است ، آيا كسى پيدا مى شود كه با دست خود پاره هاى آتش را برداشته و در ميان دهان بگذارد و ببلعد؟ همچنين افراد با ايمان ممكن نيست مال يتيم را به ناحق بخورند و اگر مى بينيم مردان خدا حتى فكر معصيت به خود راه نمى داند يك دليل آن ، همين بوده كه آنها بر اثر قدرت علم و ايمان و پرورشهاى اخلاقى چهره هاى واقعى اعمال را مى ديدند و هرگز فكر انجام كار بد را نمى كردند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 318
يك كودك نادان و بى اطلاع ممكن است مجذوب جلوه زيباى يك شعله آتش سوزان شود و دست در آن فرو برد، اما يك انسان فهميده كه سوزندگى آتش را بارها آزموده است كجا ممكن است حتى چنين خيالى بكند؟
احاديث و روايات در نكوهش تجاوز به اموال يتيمان بسيار زياد و تكان دهنده است و حتى كمترين تعدى به اموال يتيمان مشمول اين حكم معرفى شده : در حديثى از امام باقر يا امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه كسى سؤ ال كرد اين مجازات آتش درباره چه مقدار از غصب مال يتيم است ؟ فرمود: در برابر دو درهم !
24-09-2010 07:48 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
عضو سایتـ

*

داره راه میوفته
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 662
تاریخ عضویت: Sep 2014
پسندیده ام : 0
امتیاز پست ها : 2

امتیاز: 518پیکس
اطلاعات تماس
افتخارات کاربر

افتخارات ارسال
مدال 500 مطلب

ارسال: #4
 
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 319
آيه 11 - 12
آيه و ترجمه
يُوصِيكمُ اللَّهُ فى أَوْلَدِكمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظ الاُنثَيَينِ فَإِن كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَينِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَك وَ إِن كانَت وَحِدَةً فَلَهَا النِّصف وَ لاَبَوَيْهِ لِكلِّ وَحِدٍ مِّنهُمَا السدُس مِمَّا تَرَك إِن كانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِن لَّمْ يَكُن لَّهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلاُمِّهِ الثُّلُث فَإِن كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلاُمِّهِ السدُس مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بهَا أَوْ دَيْنٍ ءَابَاؤُكُمْ وَ أَبْنَاؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَب لَكمْ نَفْعاً فَرِيضةً مِّنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً(11)
* وَ لَكمْ نِصف مَا تَرَك أَزْوَجُكمْ إِن لَّمْ يَكُن لَّهُنَّ وَلَدٌ فَإِن كانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكنَ مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِينَ بِهَا أَوْ دَيْنٍ وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ إِن لَّمْ يَكن لَّكُمْ وَلَدٌ فَإِن كانَ لَكمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَكتُم مِّن بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصونَ بِهَا أَوْ دَيْنٍ وَ إِن كانَ رَجُلٌ يُورَث كلالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكلِّ وَحِدٍ مِّنْهُمَا السدُس فَإِن كانُوا أَكثَرَ مِن ذَلِك فَهُمْ شرَكاءُ فى الثُّلُثِ مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بهَا أَوْ دَيْنٍ غَيرَ مُضارٍّ وَصِيَّةً مِّنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَلِيمٌ(12)
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 320
ترجمه :
11 - خداوند به شما درباره فرزندانتان سفارش مى كند كه (از ميراث ) براى پسر به اندازه سهم دو دختر باشد و اگر فرزندان شما (دو دختر و) بيش از دو دختر بوده باشد دو سوم ميراث از آن آنها است و اگر يكى بوده باشد نيمى (از ميراث ) از آن او است ، و براى پدر و مادر او (كسى كه از دنيا رفته ) هر كدام يك ششم ميراث است اگر فرزندى داشته باشد و اگر فرزندى نداشته باشد و (تنها) پدر و مادر از او ارث برند براى مادر او يك سوم است و اگر او برادرانى داشته باشد، مادرش يك ششم مى برد (و پنج ششم باقيمانده براى پدر است ) (همه اينها) بعد از انجام وصيتى است كه او كرده است و بعد از اداى دين است - شما نمى دانيد پدران و مادران و فرزندانتان كداميك براى شما سودمندترند اين فريضه الهى است و خداوند دانا و حكيم است .
12 - و براى شما نصف ميراث زنانتان است اگر آنها فرزندى نداشته باشند و اگر فرزندى براى آنها باشد يك چهارم از آن شماست پس از انجام وصيتى كه كرده اند و اداى دين (آنها)، و براى زنان شما يك چهارم ميراث شما است اگر فرزندى نداشته باشيد و اگر براى شما فرزندى باشد يك هشتم از آن آنها است ، بعد از انجام وصيتى كه كرده ايد و اداى دين ، و اگر مردى بوده باشد كه كلاله (خواهر يا برادر) از او ارث مى برد يا زنى كه برادر يا خواهرى دارد سهم هر كدام يك ششم است (اگر برادران و خواهران مادرى باشند) و اگر بيش از يك نفر باشند آنها شريك در يك سوم هستند پس از انجام وصيتى كه شده و اداى دين ، بشرط آنكه (از طريق وصيت و اقرار به دين ) به آنها ضرر نزند اين سفارش خدا است و خدا دانا و بردبار است .
شاءن نزول :

عبد الرحمن بن ثابت انصارى برادر حسان بن ثابت شاعر معروف صدر اسلام از دنيا رفت در حالى كه يك همسر و پنج برادر از او به يادگار مانده بود، برادران ميراث عبد الرحمن را در ميان خود قسمت كردند و به همسر او چيزى ندادند، او جريان را به خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و آله عرض كرد، و از آنها شكايت نمود،
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 321
در اين هنگام آيات فوق نازل شد و در آن ، ميراث همسران دقيقا تعيين گرديد.
و نيز از جابر بن عبد الله نقل شده كه مى گويد: بيمار شده بودم ، پيامبر صلى اللّه عليه و آله از من عيادت كرد، من بى هوش شده بودم ، پيامبر صلى اللّه عليه و آله آبى خواست و با مقدارى از آن وضو گرفت ، و بقيه را بر من پاشيد، من به هوش آمدم ، عرض كردم اى رسول خدا! تكليف اموال من بعد از من چه خواهد شد؟ پيامبر صلى اللّه عليه و آله خاموش ‍ گشت ، چيزى نگذشت كه آيات فوق نازل گرديد و سهم وراث در آن تعيين شد.
تفسير :

سهام ارث
همانگونه كه در شاءن نزول خوانديم اين دو آيه سهم وارث را تعيين مى كند.
در آيه اول حكم طبقه اول وارثان (فرزندان و پدران و مادران ) بيان شده است ، و بديهى است كه هيچ رابطه خويشاوندى نزديكتر از رابطه فرزند و پدر نمى باشد و لذا قرآن آنها را بر طبقات ديگر ارث مقدم داشته است .
در جمله نخست مى گويد: ((خداوند به شما درباره فرزندانتان سفارش مى كند كه براى پسران دو برابر سهم دختران قايل شويد)) يوصيكم الله فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين
قابل توجه اينكه از نظر جمله بندى و طرز بيان ارث دختران اصل قرار داده شده و ارث پسران به صورت فرع و با مقايسه به آن تعيين گرديده ، زيرا مى گويد: پسران دو برابر سهم دختران مى برند و اين يك نوع تاكيد روى ارث بردن دختران و مبارزه با سنتهاى جاهلى است كه آنها را به كلى محروم مى كردند (اما فلسفه تفاوت ارث اين دو به زودى تشريح خواهد شد.
سپس مى فرمايد: اگر فرزندان ميت ، منحصرا دو دختر يا بيشتر باشند دو ثلث مال از آن آنهاست . فان كن نساء فوق اثنتين فلهن ثلثا ما ترك
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 322
ولى اگر تنهاى يك دختر بوده باشد نصف مجموع مال از آن اوست )) (و ان كانت واحدة فلها النصف ).
سؤ ال :
در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه قرآن در اين آيه مى گويد فوق اثنتين يعنى اگر دختران بيش از دو نفر باشند دو سوم مال متعلق به آنهاست ، بنابراين آيه از حكم دو دختر ساكت است ، بلكه تنها حكم يك دختر و چند دختر را گفته است .
پاسخ:
با توجه به جمله اول آيه ، جواب اين سؤ ال روشن مى شود، و آن اين است كه سهم دو دختر از جمله للذكر مثل حظ الانثيين : پسر دو برابر سهم دختر دارد اجمالا معلوم مى گردد، زيرا اگر بازماندگان شخص مرده فقط يك پسر و يك دختر باشند سهم دختر يك سوم و سهم پسر دو سوم مى گردد بنابراين سهم دو دختر طبق اين جمله دو سوم خواهد بود و شايد بخاطر همين بوده كه در جمله بعد از سهم دو دختر خوددارى شده و تنها اشاره به سهم چند دختر گرديده كه آنهم از دو سوم تجاوز نمى كند. (دقت كنيد)
از مراجعه به آخرين آيه سوره نساء نيز اين مساءله روشن مى شود زيرا در آن آيه سهم يك خواهر نصف قرار داده شده (همانند سهم يك دختر) سپس مى فرمايد: اگر دو خواهر بوده باشند دو سوم مال را مى برند از اين حكم مى فهميم كه در مورد دو دختر نيز دو سوم مال در نظر گرفته شده است .
به علاوه اين تعبير در ادبيات عرب ديده مى شود كه گاهى مى گويند فوق اثنتين و منظور اثنتان و ما فوق است يعنى دو و بيشتر.
از همه اينها گذشته حكم مزبور از نظر فقه اسلامى و منابع حديث مسلم است و اگر فرضا ابهامى در جمله بالا باشد با توجه به سنت (منابع حديث ) برطرف مى گردد.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 323
اما ميراث پدران و مادران كه آنها نيز جزء طبقه اول و همرديف فرزندان مى باشند همان است كه در آيه فوق بيان شده است و در آن سه حالت است :
حالت اول : شخص متوفى ، فرزند يا فرزندانى داشته باشد كه در اين صورت به پدر و مادر او هر كدام يك ششم ميرسد (و لابويه لكل واحد منهما السدس مما ترك ان كان له ولد ).
حالت دوم : فرزندى در ميان نباشد و وارث تنها پدر و مادر باشند در اين صورت سهم مادر يك سوم مجموع مال است (فان لم يكن له ولد و ورثه ابواه فلامه الثلث )
و اگر مى بينيم در اينجا سخنى از سهم پدر به ميان نيامده بخاطر اين است كه سهم او روشن است يعنى دو سوم به علاوه گاهى شخص ميت ممكن است همسرى داشته باشد در اين صورت سهم همسر از سهم پدر كم مى شود، و بنابراين سهم پدر در حالت دوم متغير است .
حالت سوم : اين است كه وارث تنها پدر و مادر باشند و فرزندى در كار نباشد، ولى شخص متوفى برادرانى از طرف پدر و مادر، يا تنها از طرف پدر، داشته باشد، در اين صورت سهم مادر از يك سوم به يك ششم تنزل مى يابد و در واقع ، برادران ، با اينكه ارث نمى برند، مانع مقدار اضافى ارث مادر مى شوند و به همين جهت آنها را حاجب مى نامند (فان كان له اخوة فلامه السدس ).
فلسفه اين حكم روشن است ، زيرا وجود برادران متعدد موجب سنگينى بار زندگى پدر است ، چون پدر بايد هزينه آنها را بپردازد تا بزرگ شوند، و حتى پس از بزرگ شدن نيز هزينه هائى براى پدر دارند، و به همين جهت برادرانى موجب تنزل سهم مادر مى شوند كه از ناحيه پدر و مادر و يا تنها از ناحيه پدر باشند و اما برادرانى كه تنها از ناحيه مادر هستند و هيچگونه سنگينى بر دوش پدر ندارد، حاجب نمى گردند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 324
سؤ ال :
در اينجا سؤ الى مطرح است كه قرآن در اين آيه در مورد برادران لفظ جمع بكار برده و مى گويد فان كان له اخوة (اگر آن شخص متوفى برادرانى داشته باشد) و مى دانيم كه حداقل جمع سه نفر است ، در حالى كه تمام فقهاى اسلام معتقدند كه دو برادر هم مى توانند مانع و موجب تنزل ارث مادر شوند.
پاسخ:
جواب اين سؤ ال با مراجعه به آيات ديگر قرآن روشن مى شود، و آن اينكه لازم نيست در همه جا لفظ جمع در سه نفر و بيشتر بكار رود بلكه در پارهاى از موارد بر دو نفر هم اطلاق مى شود مانند آيه 78 سوره انبياء: و كنا لحكمهم شاهدين (ما گواه حكم آنها بوديم ).
آيه مربوط به قضاوت داود و سليمان است ، و قرآن درباره اين دو نفر ضمير جمع (هم ) بكار برده است ، از اينجا روشن مى شود كه ممكن است گاهى لفظ جمع در دو نفر بكار رود، ولى البته اين موضوع نياز به شاهد و قرينه دارد و در آيه مورد بحث شاهد همان اتفاق مسلمانان و ورود دليل از پيشوايان اسلام است ، زيرا در اين مساءله همه دانشمندان اسلام اعم از شيعه و سنى (به جز ابن عباس ) دو برادر را مشمول حكم آيه دانسته اند.
سپس قرآن مى گويد: وارثان هنگامى مى توانند مال را در ميان خود تقسيم كنند كه شخص ميت وصيتى نكرده باشد، و يا بدهى بر عهده او نباشد، بنابراين اگر وصيتى كرده يا ديونى دارد بايد نخست به آنها عمل كرد
من بعد وصيه يوصى بها اودين .
(البته همانطور كه در باب وصيت گفته شده انسان فقط مى تواند درباره يك سوم از مال خود وصيت كند و اگر بيش از آن وصيت كند صحيح نيست مگر اينكه
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 325
ورثه اجازه دهند).
در اين جمله مى فرمايد شما نميدانيد پدران و فرزندانتان كداميك بيشتر به نفع شما هستند (آباؤ كم و ابناؤ كم لا تدرون ايهم اقرب لكم نفعاSmile
يعنى قانون ارث بر اساس مصالح واقعى بشر استوار شده ، و تشخيص اين مصالح به دست خداست ، زيرا انسان آنچه را مربوط به خير و صلاح اوست در همه جا نمى تواند تشخيص دهد، ممكن است بعضى گمان كنند پدران و مادران بيشتر به نيازمنديهاى او پاسخ مى گويند، و بنابراين بايد در ارث بر فرزندان مقدم باشند، و ممكن است جمعى عكس ‍ اين را فكر كنند و اگر قانون ارث بدست مردم ميبود هزار گونه هرج و مرج و نزاع و اختلاف در آن واقع مى شد، اما خدا كه حقايق امور را آنچنان كه هست مى داند قانون ارث را بر نظام ثابتى كه خير بشر در آن است قرار داده .
و در پايان آيه مى فرمايد: ((اين قانونى است كه از طرف خدا فرض و واجب شده و او دانا و حكيم است فريضة من الله ان الله كان عليما حكيما: اين جمله براى تاكيد مطالب گذشته است ، تا جاى هيچ گونه چانه زدن براى مردم درباره قوانين مربوط به سهام ارث باقى نماند.
نكته ها :
1- ارث يك حق طبيعى است
شايد بسيارى تصور كنند كه بهتر اين است كه به هنگام فوت كسى ، اموال او جزو اموال عمومى گردد و در اختيار بيت المال قرار گيرد، ولى به دقت روشن مى شود كه اين كار كاملا دور از عدالت است ، زيرا مساءله ((وراثت )) يك امر كاملا
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 326
طبيعى و منطقى است ، همان طور كه پدر و مادر قسمتى از صفات جسمى و روحى خود را طبق قانون وراثت طبيعى ، به نسلهاى بعد منتقل مى كنند، چرا اموال آنها را اين قانون مستثنا باشد و به نسل آينده منتقل نشود؟
به علاوه اموال مشروع هر كس نتيجه زحمات و كوششها و تلاشهاى اوست ، و در حقيقت نيروهاى متراكم شده او را نشان مى دهد، و به همين جهت ما، هر كس را مالك طبيعى دسترنج خودش مى شناسيم ، اين يك حكم فطرى است .
بنابراين به هنگام مرگ كه دست انسان از اموالش كوتاه مى گردد عادلانه ترين راه اين اين است كه اين اموال به كسانى تعلق گيرند كه نزديكترين افراد به او هستند و در واقع هستى آن اشخاص ادامه هستى آن شخص محسوب مى شود.
روى همين جهت ، بسيارى از مردم با اينكه سرمايه كافى براى زندگى خود تا پايان عمر دارند دست از تلاش و كوشش براى كار و توليد بيشتر، بر نمى دارد، و هدفشان تاءمين آينده فرزندانشان است ، يعنى قانون ارث مى تواند تحرك و جنبش بيشترى به چرخ ‌هاى اقتصادى يك كشور بدهد، و اگر اموال هر كس بعد از مرگ او به كلى از او بريده شود، و جزو اموال عمومى گردد، ممكن است قسمت مهمى از فعاليتهاى اقتصادى خاموش شود.
شاهد اين سخن جريانى است كه در فرانسه واقع شد، مى گويند: چندى قبل نمايندگان پارلمان فرانسه قانون ارث را الغاء كردند، و به جاى آن تصويب نمودند كه آنچه از كسى باقى مى ماند به عنوان اموال عمومى ضبط گردد و به مصارف عموم برسد، بطورى كه هيچ يك از بستگان شخص سهمى نداشته باشند، ولى باگذشت مدتى اثرات نامطلوب اقتصادى اين قانون آشكار گرديد، و مشاهده شد كه در وضع صادرات و واردات كشور اثر عميقى گذارده و از تلاش اقتصادى به مقدار زيادى كاسته شده ، اين موضوع مقامات اقتصادى را دچار نگرانى كرد و عامل اصلى آن را همان ((الغاى قانون ارث )) دانستند و ناچار در آن تجديد نظر كردند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 327
بنابراين نمى توان انكار كرد كه قانون ارث علاوه بر اينكه يك امر طبيعى و فطرى است در گسترش تلاشهاى اقتصادى نيز اثر عميق دارد.
2- ارث در ميان ملل گذشته
قانون ارث چون ريشه فطرى دارد به اشكال گوناگون در ميان ملل گذشته ديده مى شود.
در ميان يهود گرچه بعضى مدعى هستند كه قانون ارثى وجود نداشته ، ولى با مراجعه به تورات مى بينيم اين قانون صريحا در سفر ((اعداد)) آمده است آنجا كه مى گويد:
((و با بنى اسرائيل متكلم شده بگو كه اگر كسى بميرد و پسرى ندارد ميراث وى را به دخترش انتقال نماييد، و اگر دخترى ندارد ميراثش را به برادرانش بدهيد، و اگر برادرى ندارد ميراث او را به بازماندگان او از نزديكترين خويشاوندانش بدهيد تا وارث آن باشد، و اين امر براى بنى اسرائيل حكم واجبى باشد به نوعى كه خداوند به موسى امر فرموده است )).
از جمله هاى فوق استفاده مى شود كه ارث در ميان بنى اسرائيل فقط روى مساءله نسب دور مى زده است ، زيرا نامى از همسر در آن برده نشده است .
و در آيين مسيح (عليه السلام ) نيز بايد همين قانون تورات معتبر باشد، زيرا در اناجيل موجود نقل شده كه مسيح گفته است من نيامده ام كه چيزى از احكام تورات را تغيير دهم ، و لذا در كتب و رسائل مذهبى موجود آنها بحثى درباره ارث نمى بينيم ، فقط در چند مورد از مشتقات كلمه ((ارث )) سخن گفته شده كه همگى درباره ارث معنوى يا اخروى است .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 328
اما در ميان عربها پيش از اسلام ، ارث از يكى از سه راه بوده است :
1- نسب : منظور از نسب نزد آنها تنها پسران و مردان بوده است و كودكان و زنان از بردن ارث محروم بودند.
2- تبنى : يعنى فرزندى كه از خانواده اى طرد شده خانواده ديگرى او را به خود نسبت دهد و به شكل ((پسر خوانده )) درآيد در اين صورت ميان اين پسر خوانده ، و پدر خوانده اش ، ارث برقرار مى شد.
3- عهد و پيمان : يعنى دو نفر با هم پيمان مى بستند كه در دوران حيات و زندگى از يكديگر دفاع كنند و بعد از مرگ از يكديگر ارث ببرند.
اسلام قانون فطرى و طبيعى ارث را از خرافاتى كه به آن آميخته شده بود پاك كرد و تبعيضات ظالمانه اى را كه در ميان زن و مرد از يك سو، و بزرگسال و كودك ، از سوى ديگر قائل بودند از بين برد، و سرچشمه هاى ارث را در سه چيز خلاصه كرد كه تا زمان به اين شكل سابقه نداشت :
1- نسب : به مفهوم وسيع آن يعنى هر گونه ارتباطى كه از طريق تولد در ميان دو نفر در سطوح مختلف ايجاد مى شود، اعم از مرد و زن و بزرگسال و كودك .
2- سبب : يعنى ارتباطهاى ديگرى كه از طريق ازدواج در ميان افراد ايجاد مى شود.
3- ولاء: يعنى ارتباطهاى ديگرى كه از غير طريق خويشاوندى (سبب و نسب ) در ميان دو نفر پيدا مى شود: ((ولاء عتق ))يعنى اگر كسى برده خود را آزاد كند، و آن برده پس از مرگ هيچ گونه خويشاوند نسبى و سببى از خود به يادگار نگذارد، اموال او به آزاد كننده او مى رسد (و اين خود يك نوع تشويق و پاداش براى آزاد كردن بردگان است ) و ((ولاء ضمان جريرة )) و آن پيمان خاصى بوده كه در ميان دو نفر به خواست و اراده خودشان برقرار مى شده ، و طرفين متعهد مى شدند كه از
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 329
يكديگر در موارد مختلفى دفاع كنند و پس از مرگ (در صورتى كه هيچ گونه خويشاوند نسبى و سببى نداشته باشند) از يكديگر ارث ببرند، و ديگر ((ولاء امامت ))، يعنى اگر كسى از دنيا برود و هيچ گونه وارث نسبى و سببى و غير اينها نداشته باشد، ميراث او به امام (عليه السلام ) و به عبارت ديگر به بيت المال مسلمين مى رسد.
البته هر يك از طبقات فوق شرايط و احكامى دارند كه در كتب فقهى مشروحا آمده است .
3- چرا ارث مرد دو برابر زن مى باشد؟
با اينكه ظاهرا ارث مرد دو برابر زن است ، اما با دقت بيشتر روشن مى شود كه از يك نظر ارث زنان دو برابر مردان مى باشد! و اين بخاطر حمايتى است كه اسلام از حقوق زن كرده است .
توضيح اينكه اسلام وظايفى بر عهده مردان گذارده كه با توجه به آن نيمى از درآمد مردان عملا خرج زنان مى شود، در حالى كه بر عهده زنان چيزى گذارده نشده است ، مرد بايد هزينه زندگى همسر خود را طبق نيازمندى او، از مسكن و پوشاك و خوراك و ساير لوازم بپردازد، و هزينه زندگى فرزندان خردسال نيز بر عهده اوست ، در حالى كه زنان از هرگونه پرداخت هزينه اى حتى براى خودشان معاف هستند، بنابراين يك زن مى تواند تمام ارث خود را پس انداز كند، در حالى كه مرد ناچار است آن را براى خود همسر و فرزندان خرج كند، و نتيجه آن عملا چنين مى شود كه نيمى از درآمد مرد براى زن خرج مى شود، و نيمى از خودش ، در حالى كه سهم زن همچنان به حال خود باقى مى ماند.
براى توضيح بيشتر به اين مثال توجه كنيد: فرض كنيد مجموع ثروتهاى موجود در دنيا معادل 30 ميليارد تومان باشد كه از طريق ارث تدريجا در ميان زنان و مردان جهان (دختران و پسران ) تقسيم مى گردد، اكنون مجموع درآمد مردان را با
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 330
مجموع درآمد زنان جهان از راه ارث حساب كنيم ، مى بينيم از اين مبلغ 20 ميليارد سهم مردان ، و 10 ميليارد سهم زنان است ، اما مطابق معمول ، زنان ازدواج مى كنند و هزينه زندگى آنها بر دوش مردان خواهد بود و به همين دليل زنان مى توانند 10 ميليارد خود را پس انداز كنند، و در بيست ميليارد سهم مردان ، عملا شريك خواهند بود، زيرا در مورد آنها و فرزندان آنها نيز مصرف مى شود.
بنابراين در واقع نيمى از سهم مردان كه 10 ميليارد مى شود صرف زنان خواهد شد، و با اضافه كردن اين مبلغ به 10 ميليارد كه پس انداز كرده بودند، مجموعا صاحب اختيار 20 ميليارد - دو سوم مجموع پول دنيا- خواهند بود، در حالى كه مردان بيش از 10 ميليارد عملا براى خود مصرف نمى كنند.
نتيجه اينكه سهم واقعى زنان ، از نظر مصرف و بهره بردارى دو برابر سهم واقعى مردان است ، و اين تفاوت به خاطر آن است كه معمولا قدرت آنها براى توليد ثروت كمتر است ، و اين يك نوع حمايت منطقى و عادلانه است كه اسلام از زنان به عمل آورده است و سهم حقيقى آنها را بيشتر قرار داده اگر چه در ظاهر سهم آنها نصف است .
اتفاقا با مراجعه به آثار اسلامى به اين نكته پى مى بريم كه سوال بالا از همان آغاز اسلام در اذهان مردم بوده و گاه بيگاه از پيشوايان اسلام در اين زمينه پرسشهايى مى كردند، و پاسخهايى كه از طرف اين پيشوايان بزرگ (ائمه اهل بيت عليه السلام ) به اين سوال داده شده غالبا به يك مضمون است ، و آن اينكه : ((خداوند مخارج زندگى و پرداخت مهر را بر عهده مردان گذارده است به همين جهت سهم آنها را بيشتر قرار داده ))
در كتاب ((معانى الاخبار)) از امام على بن موسى الرضا(عليه السلام ) نقل شده كه در پاسخ اين سوال فرمود: ((اينكه سهم زنان از ميراث نصف سهم مردان است به خاطر آن است كه زن هنگامى كه ازدواج مى كند چيزى مى گيرد و مرد ناچار است چيزى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 331
بدهد، به علاوه هزينه زندگى زنان بر دوش مردان است ، در حالى كه زن در برابر هزينه زندگى مرد و خودش مسوليتى ندارد)).
سهم ارث همسران از يكديگر
در آيه بعد چگونگى ارث زن و شوهر از يكديگر توضيح داده مى شود. قرآن مى گويد: ((مرد نيمى از اموال همسر خود را در صورتى كه او فرزندى نداشته باشد به ارث مى برد)) (و لكم نصف ما ترك ازواجكم ان لم يكم لهن ولد)
ولى اگر فرزند و يا فرزندانى داشته باشد (حتى اگر از شوهر ديگرى باشد) شوهر تنها يك چهارم مال را به ارث مى برد (فان كان لهن ولد فلكم الربع مما تركن ).
البته اين تقسيم نيز ((بعد از پرداخت بدهى هاى همسر و انجام وصيتهاى مالى اوست )) (من بعد وصية يوصين بها او دين ).
((اما ارث زنان از ثروت شوهران در صورتى كه شوهر فرزندى نداشته باشد يك چهارم اصل مال است )) (و لهن الربع مما تركتم ان لم يكن لكم ولد).
((ولى اگر شوهران فرزندى داشته باشند (اگر چه اين فرزند از همسر ديگرى باشد) سهم زنان به يك هشتم مى رسد)) (فان كان لكم ولد فلهم الثمن مما تركتم ).
اين تقسيم نيز همانند تقسيم سابق ((بعد از پرداخت بدهكاريهاى شوهر و انجام وصيت مالى اوست )). (من بعد وصية توصون بها او دين ).
قابل توجه آنكه سهام شوهران و زنان در صورتى كه شخص ميت فرزند داشته باشد به نصف قليل مى يابد، و آن براى رعايت حال فرزندان است .
و علت اينكه سهم شوهران دو برابر سهم زنان قرار داده شده همان است كه مشروحا در بحث سابق درباره ارث پسر و دختر گفته شد.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 332
توجه به اين نكته نيز لازم است كه سهمى كه براى زنان تعيين شده (اعم از يك چهارم يا يك هشتم ) اختصاص به يك همسر ندراد بلكه اگر مردان همسران متعدد داشته باشد سهم مذكور بين همه آنها بطور مساوى تقسيم خواهد شد و ظاهر آيه فوق نيز همين است .
سپس حكم ارث برادران و خواهران را بيان مى كند و مى گويد: ((اگر مردى از دنيا برود و برادران و خواهران از او ارث ببرند، يا زنى از دنيا برود و برادر و يا خواهرى داشته باشد هر يك از آنها يك ششم مال را به ارث مى برند)) (و ان كان رجل يورث كلالة او امراءة و له اخ او اخت فلكل واحد منهم السدس ).
اين در صورتى است كه از شخص متوفى يك برادر و يك خواهر باقى بماند.
((اما اگر بيش از يكى باشد مجموعا يك ثلث مى برند)) يعنى بايد ثلث مال را در ميان خودشان تقسيم كنند (فان كانوا اكثر من ذلك فهم شركاء فى الثلث ).
سپس اضافه مى كند: ((اين در صورتى است كه وصيت قبلا انجام گيرد و ديون از آن خارج شود)) (منبعد وصية يوصى بها او دين ).
((در حالى كه وصيت و همچنين دين جنبه زيان رسانيدن به ورثه نداشته باشد)) (غير مضار).
به اين معنى كه بيش از ثلث وصيت نكند، زيرا طبق رواياتى كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه اهل بيت (عليه السلام ) وارد شده وصيت بيش از ثلث اضرار به ورثه است و نفوذ آن مشروط به رضايت آنها مى باشد، و يا اينكه براى محروم ساختن ورثه و زيان رسانيدن به آنها اعتراف به ديون و بدهيهايى كند، در حالى كه بدهكار نباشد.
در پايان براى تاءكيد مى فرمايد: ((اين توصيه اى است الهى كه بايد محترم شمرده شود، زيرا خداوند به منافع و مصالح شما آگاه است كه اين احكام را مقرر داشته و نيز از نيات وصيت كنندگان آگاه مى باشد، در عين حال حليم است و كسانى را كه بر خلاف فرمان او را رفتار مى كنند، فورا مجازات نمى نمايد)) (وصية من الله و الله عليم حليم ).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 333
ارث برادران و خواهران
در جمله ((و ان كان رجل يورث كلالة ))به واژه تازه اى برخورد مى كنيم كه فقط در دو مورد از قرآن ديده مى شود: يكى در آيه مورد بحث و ديگرى در آخرين آيه از همين سوره نساء و آن كلمه كلالة است .
آنچه از كتب لغت استفاده مى شود، اين است كه ((كلالة ))در اصل معنى مصدرى دارد و به معنى كلال يعنى از بين رفتن قوت و توانايى است . ولى بعدا به خواهران و برادرانى كه از شخص متوفى ارث مى برند گفته شده است و شايد تناسب آن اين باشد كه برادران و خواهران جزو طبقه دوم ارث هستند، و تنها با نبودن پدر و مادر و فرزند ارث مى برند، و چنين كسى كه پدر و مادر و فرزندى ندارد مسلما در رنج است و قدرت و توانايى خويش را از دست داده ، و لذا به آنها ((كلاله )) گفته مى شود و ((راغب )) در كتاب مفردات مى گويد، كلالة به كسانى گفته مى شود كه از متوفى ارث مى برند، در حالى كه پدر و مادر يا فرزند و فرزندزاده او نيستند.
ولى از روايتى كه از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله نقل شده چنين استفاده مى شود كه كلالة عنوانى است براى شخصى كه از دنيا رفته در حالى كه نه پدرى و مادرى دارد و نه فرزند و هيچ مانعى ندارد كه عنوان كلاله هم بر شخص متوفى اطلاق شود و هم بر اين دسته از خويشاوندان (چنانكه در كتاب خود به اين موضوع تصريح كرده است .)
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 334
و اما اينكه چرا قرآن به جاى بردن نام برادر و خواهر اين تعبير (كلالة ) را انتخاب كرده ؟ شايد به خاطر اين است كه اين گونه افراد كه نه پدر و مادر دارند و نه فرزندى مراقب باشند كه اموال آنها به دست كسانى خواهد رسيد كه نشانه ناتوانى او هستند و بنابراين پيش از آنكه ديگران از آن استفاده كنند خودشان آنها را در موارد ضرورى تر، و لازمتر، در راه كمك ، به نيازمندان ، و حفظ مصالح اجتماعى صرف كنند.
در اينجا اشاره به چند موضوع لازم است :
1- آنچه از آيه فوق درباره ارث برادران و خواهران آمده است گر چه ظاهرا بطور مطلق است و برادران و خواهران پدر و مادرى ، و پدرى تنها، و مادرى تنها، را شامل مى شود، ولى با توجه به آخرين آيه همين سوره (نساء) كه تفسير آن به زودى خواهد آمد روشن مى شود كه منظور از اين آيه تنها برادران و خواهران مادرى متوفى هستند (آنها كه فقط از طرف مادر با او ارتباط دارند) در حالى كه آيه آخر سوره نساء درباره برادران و خواهران پدر و مادرى يا پدرى تنها مى باشد (شواهد اين موضوع را به خواست خدا در ذيل همان آيه بيان خواهيم داشت ) بنابراين گر چه هر دو آيه بحث از ارث كلالة (برادران و خواهران ) مى كند و ظاهرا با هم سازگار نيستند اما با دقت در مضمون دوآيه روشن مى شود كه هر كدام درباره يك ، دسته خاص از برادران و خواهران سخن مى گويد و هيچ گونه تضادى در ميان آنها نيست .
2- روشن است كه ارث بردن اين طبقه در صورتى است كه وارثى از طبقه اول يعنى پدر و مادر و فرزندان ، در كار نباشد، گواه اين موضوع آيه ((و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض ‍ فى كتاب الله )) (خويشاوندان بعضى بر بعض ديگر در
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 335
مقررات ارث ترجيح دارند آنها كه به شخص ميت نزديكترند مقدم هستند) و همچنين اخبار فراوانى كه در اين زمينه وارد شده گواه ديگرى بر تعيين طبقات ارث و ترجيح بعضى بر بعض ديگر مى باشد.
3- از تعبير ((هم شركاء فى الثلث )) (برادران و خواهران مادرى اگر بيش از يك نفر باشند در ثلث مال شريكند) استفاده مى شود كه آنها يك ثلث را در ميان خود بطور مساوى تقسيم مى كنند و زن و مرد در اينجا هيچ گونه تفاوتى ندارند زيرا مفهوم شركت مطلق مساوى بودن سهام است .
4- از آيه فوق به خوبى اسفاده مى شود كه انسان حق ندارد از طريق وصيت يا اعتراف به بدهى كه بر ذمه او نيست صحنه سازى بر ضد وارثان كند و حقوق آنها را تضييع نمايد، او تنها موظف است ديون واقعى خود را در آخرين فرصت گوشزد نمايد و حق دارد وصيتى عادلانه كه در اخبار حد آن مقدار ثلث تعيين شده بنمايد.
در روايات پيشوايان اسلام در اين زمينه تعبيرات شديدى ديده مى شود از جمله در حديثى مى خوانيم : ((ان الضرار فى الوصية من الكبائر)) زيان رسانيدن به ورثه و محروم ساختن آنها از حق مشروعشان به وسيله وصيتهاى نابجا از گناهان كبيره است )).
اسلام در حقيقت با اين دستور مى خواهد هم شخص را از قسمتى از اموال خود حتى بعد از وفات بهره مند سازد، و هم وارثان را، مبادا كينه و عقده اى در دل آنها به وجود بيايد و پيوند محبت كه بايد بعد از مرگ هم باقى باشد سست گردد.
24-09-2010 07:49 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
عضو سایتـ

*

داره راه میوفته
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 662
تاریخ عضویت: Sep 2014
پسندیده ام : 0
امتیاز پست ها : 2

امتیاز: 518پیکس
اطلاعات تماس
افتخارات کاربر

افتخارات ارسال
مدال 500 مطلب

ارسال: #5
 
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 336
آيه 13-14
آيه و ترجمه
تـِلْك حـُدُودُ اللَّهِ وَ مـَن يـُطـِع اللَّهَ وَ رَسولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الاَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا وَ ذَلِك الْفَوْزُ الْعَظِيمُ(13)
وَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَاراً خَلِداً فِيهَا وَ لَهُ عَذَابٌ مُّهِينٌ(14)
ترجمه :
13- ايـنـهـا مـرزهـاى الهـى اسـت ، و هر كس خداوند و پيامبرش را اطاعت كند، (و قوانين او را مـحـتـرم بـشـمـرد) خـداونـد وى را در باغهايى از بهشت وارد مى كند كه همواره ، آب از زير درختانش جارى است ، جاودانه در آن مى ماند، و اين ، پيروزى بزرگى است !
14- و آن كـس كـه نـافـرمانى خدا و پيامبرش را كند و از مرزهاى او تجاوز نمايد، او رادر آتشى وارد مى كند كه جاودانه در آن خواهد ماند، و براى او مجازات خوار كننده اى است .
تفسير :

بـه دنـبـال بـحـثـى كـه در آيـات گـذشـتـه درباره قوانين ارث گذشت در اين آيات از اين قوانين به عـنـوان حـدود و مـرزهاى الهى ياد كرده و مى فرمايد، ((اينها حدود و مرزهاى الهى است كه عبور و تجاوز از آنها ممنوع است ، و آنها كه از حريم آن بگذرند، و تجاوز كنند، گناهكار و مجرم شناخته مى شوند (تلك حدود الله ).
حـدود جـمـع حـد در اصـل بـه مـعـنـى جـلوگـيرى و منع كردن است ، و سپس به هر چيزى كه فـاصـله ميان دو شى ء باشد، و آنها را از هم متمايز سازد، گفته مى شود، مثلا حد خانه و حـد بـاغ و حـد شـهـر و كشور، به نقاطى گفته مى شود، كه آنها را از نقاط ديگر جدا مى سازد.
تعبير ((تـلك حـدود الله )) در چندين مورد از آيات قرآن مجيد آمده است ،
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 337
و
هـمـه آنـها بعد از بيان يك سلسله از احكام و مقررات اجتماعى است ، مثلا در آيه 187 سوره بـقره بعد از اعلام ممنوعيت آميزش جنسى در اعتكاف و احكامى درباره روزه ، و در آيات 229 و 230 سـوره بـقـره و آيه 10 سوره طلاق بعد از بيان قسمتى از احكام طلاق و در آيه 4 سـوره مـجـادله بـعـد از بـيـان كفار ((ظهار)) آمده است . در تمام اين موارد احكام و قوانينى وجـود دارد، كـه تجاوز از آنها ممنوع است ، و به همين جهت به عنوان مرز الهى شناخته شده اند.
پـس از اشـاره بـه ايـن قسمت از حدود و مرزهاى الهى ، مى فرمايد: ((كسانى كه خداوند و پـيـامـبـر را اطـاعـت كنند، و اين مرزها را محترم شمارند، بطور جاودان در باغهايى از بهشت خواهند بود، كه آب از پاى درختان آنها قطع نمى گردد))(و من يطع الله و رسوله يدخله جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها).
در پـايـان آيـه مى فرمايد: ((اين رستگارى و پيروزى بزرگى است )) (و ذلك الفوز العظيم )
در آيـه بـعـد بـه نـقـطـه مـقـابـل كـسـانـى كـه در آيـه قـبـل بـيـان شـد اشـاره كرده ، مى فرمايد: ((آنهايى كه نافرمانى خدا و پيامبر كنند واز مرزها تجاوز نمايند جاودانه در آتش خواهند بود)) (و من يعض الله و رسوله و يتعد حدوده يدخله نارا خالدا فيها)
البته مى دانيم تنها معصيت خداوند (هر چند گناه كبيره باشد) موجب خلود و عذاب جاودانى ، نيست ، بنابراين منظور از آيه فوق كسانى هستند كه از روى طغيان و سركشى و دشمنى و انـكـار آيـات الهـى ، حـكـم خدا را زير پا مى گذارند، و در حقيقت ايمان به خدا و روز باز پسين ندارند، و با توجه به اينكه حدود جمع
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 338
است ، و تمام قوانين الهى را شامل مى شود، اين معنى بعيد به نظر نمى رسد، زيرا كسى كـه تـمـام قـوانـيـن الهـى را بـشـكـنـد، معمولا، به خدا ايمان ندارد، والا گوشهاى از آن را لااقل محترم مى شمرد.
قابل توجه اينكه در آيه قبل ، درباره بهشتيان ((خالدين فيها)) (بطور جاودان در بهشت خواهند بود) به صورت جمع آمده ، و در اين آيه كه درباره دوزخيان است (خالدا فيها) به صورت مفرد آمده است ، اين تفاوت تعبير در دو آيه پشت سر هم گويا اشاره به اين است ، كـه بـهـشـتـيـان بـراى خـود اجـتماعاتى دارند، كه خود يكى از نعمتهاى بهشتى براى آنها مـحـسـوب مـى شـود، در حالى كه دوزخيان آنچنان به خود مشغولند و در خويش فرو رفته اند، كه به ديگرى نمى پردازند، و عملا تنها هستند.
ايـن مـوضـوع حـتـى در ايـن دنـيـا هم درباره افراد تك رو و مستبد، در برابر افراد متحد و مجتمع نيز صدق مى كند، كه اينها در اين جهان بهشتى هستند، و آنها دوزخى .
و در پـايـان آيـه بـه سـرانـجام آنها اشاره كرده و مى فرمايد: ((آنها عذاب خوار كننده و آميخته با توهينى دارند))(و له عذاب مهين )
در واقـع در جـمـله قـبل جنبه جسمانى مجازات الهى منعكس شده بود، و در اين جمله كه مساءله اهانت به ميان آمده به جنبه روحانى آن اشاره مى كند.
امتيازات قانون ارث اسلامى :
در قـانون ارث عموما و در قانون ارث اسلام به خصوص مزايايى وجود دارد كه ذيلا به قسمتى از آنها اشاره مى شود:
1- در نـظـام ارث اسـلامـى هـيـچ يك از بستگان متوفى با توجه به سلسله مراتب از ارث مـحـروم نـمـى شـونـد، و آنـچـه در مـيـان اعـراب جـاهـلى يـا پـاره اى از كـشـورهـا مـعـمـول بـود كـه زنـان و يـا كـودكـان را بـه خـاطـر عـدم تـوانـايـى بـر حـمـل اسـلحـه و شركت در ميدان جنگ از ارث محروم مى كردند، و ثروت متوفى را به افراد دورتـر مـى دادنـد در اسـلام وجـود نـدارد، و تـمام افراد به نسبت ارتباطى كه با متوفى دارند مشمول قانون ارث هستند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 339
2- ايـن قـانـون بـه نـيـازهـاى فطرى و مشروع انسان پاسخ مثبت مى دهد زيرا افراد بشر همواره مايلند كه حاصل دسترنج خود را در دست كسانى ببينند كه پاره تن آنها محسوب مى شـود، و حـيـات آنها در حقيقت ادامه حيات و زندگى خود آنان مى باشد، لذا مى بينيم كه در ايـن قـانـون سـهـم فـرزنـدان از هـمـه بـيـشـتـر اسـت ، و در عـيـن حـال پـدر و مـادر و سـايـر بـسـتـگـان نـيـز بـه نـوبـه خـود سـهـم قابل ملاحظه دارند.
3- ايـن قـانـون افـراد را بـه تـلاش و كـوشـش بـيـشـتـر در راه توليد ثروت و گردش چـرخـهـاى اقـتـصـادى تـشـويـق مـى كـنـد زيـرا وقـتـى انـسـان حـاصـل زحـمات عمر خود را نصيب افراد مورد علاقه خويش مى بيند، در هر سن و شرايطى كه باشد به كار تشويق مى گردد و وقفه و ركودى در فعاليتهاى او ايجاد نمى شود.
چـنـانـكـه اشـاره كـرديـم قـانـون ارث در پـاره اى از كـشـورهـا لغـو شـد و امـوال كـسـانـى كـه از دنـيا مى رفتند، در اختيار دولت قرار گرفت ، ولى به زودى آثار مـنـفـى ايـن قانون در محيط اقتصادى آن كشور به صورت يك ركود آشكار گشت و به همين دليل ناچار قانون مذكور را لغو كردند.
4- قـانـون ارث اسـلامـى از تراكم ثروت جلوگيرى مى كند زيرا در اين نظام بعد از هر نـسـل ثروت بطور عادلانه در ميان افراد متعددى تقسيم مى گردد و از اين راه به توزيع عادلانه ثروت كمك مى كند.
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه ايـن تـقـسـيـم هـمـانـنـد پـاره اى از اشـكـال تـقـسيم ثروت كه در دنياى امروز وجود دارد و غالبا با ناراحتيهاى اجتماعى همراه است نمى باشد، و طورى است كه همه با آغوش باز آن را مى پذيرد.
5- قـانـون ارث اسـلامى تنها بر اساس چگونگى ارتباط متوفى تنظيم نشده بلكه نياز واقعى وارثان نيز در نظر گرفته شده است ، مثلا اگر مى بينيم ارث پسران در ظاهر دو بـرابـر دخـتـران است و يا ارث پدر در پاره اى از موارد بيش از ارث مادر است ، به خاطر ايـن اسـت كـه مردان در قوانين اسلامى مسووليتهاى مالى فراوانى دارند و هزينه زندگى زنان بر دوش آنها است ، و لذا نياز مالى آنها بيش از زنان مى باشد.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 340
((عول ))و ((تعصيب )) چيست ؟
در كـتـاب ارث اسـلامـى بـه دو بـحـث مـهـم بـرخـورد مـى كـنـيـم كـه دربـاره مـسـاءله ((عـول )) و ((تعصيب )) سخن مى گويد، سرچشمه اين بحث از آنجا شروع مى شود كه سـهـام ارث بـه شـكـلى كـه در آيـات گـذشـتـه بـيـان شـد گـاهـى از مـجـمـوع مال كمتر، و گاهى بيشتر است .
مـثـلا: اگـر ورثه ، فقط دو خواهر (پدرى و مادرى ) و شوهر بوده باشند، ارث دو خواهر، دو سـوم مـال وارث شـوهر، نصف مال است كه مجموع آن دو، 76 مى شود يعنى 16 از مجموع مال بيشتر مى گردد، در اينجا اين بحث پيش مى آيد كه آيا 16 بايد بطور عادلانه و به نسبت سهام از همه ورثه كم شود؟ و يا اينكه از افراد معينى كم گردد؟
مـعـروف در مـيـان دانـشـمـمـنـدان اهـل تـسـنـن ايـن است كه بايد از همه كم شود و اين را فقها ((عول )) مى نامند (زيرا عول در لغت به معنى زيادى و ارتفاع و بلندى است ).
و در مـثـال فـوق مـى گـويـنـد: 16 اضـافى بايد از هر دو به نسبت سهام آنها كم شود و هـمـچـنـيـن در مـوارد ديگر، در حقيقت سهامداران ارث را در اينجا همانند طلبكارانى فرض مى كـنـنـد كـه بدهكار قادر به پرداختن مطالبات همه آنها نيست و به اصطلاح ورشكست شده است ، و مى دانيم در چنين جايى مقدار كمبود را به نسبت از همه طلبكاران كسر مى كنند.
ولى بـه عـقـيـده ((فـقـهـاى شـيعه )) هميشه كمبود به افراد خاصى متوجه مى شود و در مثال فوق ، كمبود را فقط به دو خواهر مى زنند، و مى گويند: همانطور كه در
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 341
حـديـث وارد شـده ((مـمـكـن نـيست خداوندى كه حساب همه چيز، حتى ريگهاى بيابان را دارد، سـهـام ارث را طـورى قـرار دهـد كـه كسرى داشته باشد)) حتما خداوند در اينگونه موارد، قـانـونـى وضـع كـرده كـه بـا تـوجـه به آن قانون ، كمبودى متصور نيست و آن قانون ، ايـنـاسـت كـه در مـيـان وارثـان ، بـعـضـى در قـرآن سـهـم ثـابـتـى از نـظـر ((حداقل )) و ((حداكثر)) براى آنها ذكر شده ، مانند سهم شوهر و زن و پدر و مادر ولى بـغـضى ديگر چنين نيستند، مانند ((دو خواهر)) و ((دو دختر)) از اين مى فهميم كه هميشه كـمـبـود و كـسـرى بـايـد به آنها بخورد كه حداقل و حداكثر سهم آنها، مشخص نشده يعنى قـابـل تغيير و در نوسان است ، لذا در مثال فوق ، كمبودى متوجه شوهر نمى شود و تنها بايد16 اضافى را از سهم دو خواهر كم كرد(دقت كنيد).
و گـاهـى بـه عـكـس ، مجموع سهام ، از مجموع مال ، كمتر است ، و چيزى اضافه باقى مى مـانـد، مثلا اگر مردى از دنيا برود و تنها يك دختر و مادر از او باقى بماند، مى دانيم كه سـهـم مادر در اين صورت 16 و دختر 36 مال مى باشد كه مجموع آنها 46 مى شود، يعنى 26 اضـافـه مـى مـانـد، دانشمندان و فقهاى اهل تسنن مى گويند: اين اضافى را بايد به ((عـصـبـه )) (بـر وزن كـسـبـه ) يـعـنـى مـردان طـبـقـه بـعـد (مـثل بردارهاى متوفى در اين مثال ) داد و اين اصطلاحا ((تعصيب )) مى نامند، ولى فقهاى شـيـعـه معتقدند كه همه آن را بايد در ميان آن دو به نسبت 1 و 3 تقسيم كرد زيرا با وجود طـبـقـه قـبـل ، نـوبـت به طبقه بعد نمى رسد به علاوه دادن مقدار اضافى به مردان طبقه بـعـد، شـبـيـه قـوانـيـن دوران جـاهـليـت اسـت كـه زنـان را بـدون دليـل از ارث مـحـروم مـى سـاخـتند (بحث فوق يك بحث پيچيده علمى است كه خلاصه آن در اينجا آمد و شرح بيشتر آن را از كتب فقهى بخوانيد).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 342
آيه 15 - 16
آيه و ترجمه
وَ الَّتـى يـَأْتـِيـنَ الْفـَحـِشـةَ مـِن نِّسـائكـمْ فـَاسـتَشهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِّنكمْ فَإِن شهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فى الْبُيُوتِ حَتى يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْت أَوْ يجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سبِيلاً(15)
وَ الَّذَانِ يَأْتِيَنِهَا مِنكمْ فَئَاذُوهُمَا فَإِن تَابَا وَ أَصلَحَا فَأَعْرِضوا عَنْهُمَا إِنَّ اللَّهَ كانَ تَوَّاباً رَّحِيماً(16)
ترجمه :
15 - و كـسـانـى از زنان شما كه مرتكب زنا شوند، چهار نفر از مسلمانان را بعنوان شاهد بـر آنـهـا بطلبيد! اگر گواهى دادند، آنان ( زنان ) را در خانه ها(ى خود) نگاه داريد تا مرگشان فرا رسد؛ يا اينكه خداوند، راهى براى آنها قرار دهد.
16 - و از مـيـان شـمـا، آن مـردان و زنـانـى كـه (همسر ندارند، و) مرتكب آن كار (زشت ) مى شـونـد، آنـهـا را آزار دهـيـد (و حـد بـر آنـان جارى نماييد)! و اگر توبه كنند، و (خود را) اصلاح نمايند، (و به جبران گذشته بپردازند،) از آنها درگذريد! زيرا خداوند، توبه پذير و مهربان است .
تفسير :

ايـن آيـه بـطـورى كـه غالب مفسران از آن فهميده اند، اشاره به مجازات زنان شوهردارى اسـت كـه آلوده ((فـحـشـاء)) مى شوند، نخست مى فرمايد: ((اگر همسران شما آلوده به زنـا شـدند، چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شهود بر اين كار دعوت كنيد)) (و اللاتى ياءتين الفاحشة من نسائكم فاستشهدوا عليهن اربعة منكم ).
واژه ((فـاحـشـة )) چـنـانـكـه قـبـلا هـم اشـاره كـرده ايـم ، در اصـل بـه مـعـنـى كـار و يـا گـفـتـار بـسـيـار زشـت اسـت و اگـر در مـورد ((زنـا)) و عـمـل منافى عفت به كار مى رود، نيز به همين مناسبت است . و اين كلمه در 13 مورد در قرآن مـجـيـد آمـده اسـت ، كه گاهى در مورد ((زنا)) است و گاهى در مورد ((لواط)) و گاهى در اعمال زشت ننگين بطور كلى استعمال شده
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 343
است .
سـپس مى فرمايد: ((اگر اين چهار نفر، به موضوع (زنا) گواهى دادند، آنها را در خانه هـاى (خـود) محبوس سازيد، تا مرگ آنها فرا رسد)) (فان شهدوا فامسكوهن فى البيوت حتى يتوفيهن الموت ).
دليـل بـر اينكه آيه فوق اشاره به ((زناى محصنه )) مى كند، علاوه بر قرينه اى كه در آيـه بـعد است ، تعبير به ((من نسائكم )) (از همسرانتان ) مى باشد، زيرا اين تعبير در مـورد هـمـسـران در قـرآن مـكـرر وارد شـده اسـت ، بـنـابـرايـن مـجـازات عمل منافى عفت براى زنان شوهردار در اين آيه ((حبس ابد)) تعيين شده است .
ولى بـلافـاصـله مـى گـويـد: ((و يـا ايـنـكـه خـداوند راهى براى آنها قرار بدهد)) (او يجعل الله لهن سبيلا).
از ايـن تـعـبـيـر استفاده مى شود كه اين حكم ، يك حكم موقت بوده ، و از همان آغاز اعلام شده اسـت كـه در آيـنـده (پـس از آمـاده شـدن مـحـيـط و افـكـار) حـكـم جـديـدى در بـاره آنـهـا نـازل خـواهـد شد، و در آن موقع زنانى كه مشمول اين قانون شده اند، و هنوز در قيد حيات هـسـتـنـد، طـبـعـا از زنـدان آزاد خـواهـند شد، و مجازات ديگرى نيز در مورد آنها عملى نخواهد گرديد، آزادى آنها از زندان به خاطر الغاى حكم سابق است ، و اما عدم اجراى مجازات جديد دربـاره آنـهـا بـه خـاطـر ايـن اسـت كـه قـانـون مـجـازات شامل مواردى كه قبل از آمدن قانون انجام يافته نمى گردد، و به اين ترتيب قانون آينده هـر چـه بـاشـد راهـى بـراى نـجـات ايـن زنـدانـيـان اسـت ، ولى البـتـه ايـن قـانون جديد شامل حال تمام كسانى كه در آينده مرتكب مى شوند خواهد بود (دقت كنيد).
و امـا ايـنـكـه بـعـضـى احـتـمـال داده انـد كـه مـنـظـور از جـمـله ((او يجعل الله لهن
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 344
سـبـيـلا)) ايـن اسـت كـه خـداونـد به وسيله دستور آينده درباره سنگسار كردن اين گونه افـراد، راهـى بـراى آزادى آنـهـا گـشوده است درست نيست ، زيرا هيچ گاه با تعبير ((لهن سبيلا)) (راهى به سود آنان ) سازگار نمى باشد چه اينكه اعدام راه نجات نمى باشد.
زيـرا مـى دانـيـم قـانـونى كه بعدا در اسلام براى مرتكبين زناى محصنه ، مقرر گرديد، قانون ((رجم )) (سنگسار كردن ) بود. (اين قانون در احاديث پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بطور مسلم وارد شده است ، اگر چه در قرآن به آن اشاره اى نگرديده است ).
از آنـچـه در بـالا گـفتيم ، روشن مى شود، كه آيه فوق هرگز نسخ نشده ، زيرا نسخ در مـورد احكامى است كه از آغاز به صورت مطلق گفته شود ، نه به صورت موقت و محدود، در حالى كه آيه فوق حكم ((حبس ابد)) را به عنوان يك حكم محدود و موقت ذكر كرده است . و اگر مشاهده مى كنيم كه در پاره اى از روايات تصريح شده ، كه آيه فوق به وسيله احـكامى كه درباره مجازات عمل منافى عفت دارد شده ، نسخ گرديده است ، منظور از آن نسخ اصـطلاحى نيست ، زيرا نسخ در زبان روايات به هر گونه تقييد و تخصيص حكم گفته ميشود. (دقت كنيد).
ضمنا بايد توجه داشت كه دستور محبوس ساختن اينگونه زنان در خانه ها حكمى است كه از يك سو به نفع آنهاست زيرا از محبوس ساختن در زندانهاى عمومى به مراتب بهتر است ، و از سوى ديگر تجربه نشان داده كه زندانهاى عمومى اثر عميقى در آلوده شدن اجتماع دارد زيـرا اين مراكز معمولا به صورت آموزشگاه بزرگ مفاسد در مى آيد كه افراد مجرم در آنـجـا تـجـربيات خود را در معاشرت دائمى تواءم با وقت وسيع در اختيار يكديگر مى گذارند.
سپس در اين آيه حكم زنا و عمل منافى عفت ((غير محصنه )) را بيان مى كند، و مى فرمايد: ((مـرد و زنـى كـه (هـمـسـر نـدارنـد و) اقـدام بـه ارتـكـاب ايـن عمل زشت
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 345
مى كنند، آنها را آزار (و مجازات ) كنيد. (واللذان ياتيانها منكم فاذوهما)
گـرچـه در ايـن آيـه تـصـريـحـى بـه زنـاى غـير محصنه نشده ، ولى از آنجا كه اين آيه دنـبـال آيـه گـذشـتـه آمده ، و مجازاتى كه براى زنا در اين آيه ذكر شده با مجازات آيه گـذشـتـه تـفاوت دارد، و از آن خفيفتر است استفاده مى شود كه اين حكم درباره آن دسته از مـرتـكـبـيـن زنـا اسـت ، كـه در آيـه قـبـل داخـل نـبـوده انـد، و از آنـجـا كـه آيـه قـبـل بـا قرينه اى كه اشاره شد، مخصوص زناى محصنه است نتيجه مى گيريم ، كه اين آيه حكم زناى غير محصنه را بيان مى كند.
اين نكته نيز روشن است كه مجازات مذكور در اين آيه يك مجازات كلى است ، و آيه 2 سوره نور كه حد زنا را يك صد تازيانه براى هر يك از طرفين بيان كرده ، مى تواند، تفسير و تـوضـيـحـى بـراى ايـن آيـه بـوده بـاشـد، و بـه هـمـيـن دليل اين حكم نيز نسخ نشده است .
در تـفـسـيـر ((عـيـاشـى )) از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) نـيـز در ذيـل ايـن آيـه نقل شده ، كه فرمود: ((يعنى البكر اذا اتت الفاحشة التى اتتها هذه الثيب فـاذوهـمـا)) يـعـنـى : مـنـظـور از ايـن آيـه مـرد و زن بـى هـمـسـر اسـت ، كـه اگـر مـرتـكب عمل منافى عفت شوند، آنها را بايد آزار داد (و مجازات كرد).
بـنا بر آنچه گفتيم كلمه ((اللذان )) اگر چه تثنيه مذكر است ، منظور از آن ، زن و مرد هر دو مى باشد، و به اصطلاح از باب ((تغليب )) است .
جـمـعـى از مـفـسـران احـتـمـال داده انـد كـه ايـن آيـه در بـاره عـمـل زشـت ((لواط)) بوده باشد، و آيه قبل را مربوط به ((مساحقه )) (هم جنس گرايى زنـان ) دانـسـتـه اند، ولى با توجه به رجوع ضمير ((ياءتيانها)) به كلمه ((فاحشة )) كـه در آيـه قـبـل آمـده اسـت ، اسـتـفـاده مـى شـود كـه نـوع عـمـل مـنـافـى عـفـت كـه در ايـن آيـه آمـده ، هـمـانـنـد نـوعـى اسـت كـه در آيـه قـبـل مى باشد، بنابراين يكى را درباره لواط و ديگرى را درباره مساحقه دانستن ، خلاف ظاهر است (اگر چه هر دو نوع در يك جنس كلى يعنى همجنس گرايى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 346
مشتركند) بنابراين هر دو آيه در باره زنا است . از اين گذشته مى دانيم كه مجازات لواط در اسـلام اعـدام اسـت ، نـه آزار رساندن و يا تازيانه زدن ، و هيچ دليلى نداريم كه حكم آيه مورد بحث نسخ شده باشد.
در پـايـان آيه اشاره به مساءله توبه و عفو و بخشش از اين گونه گناهكاران كرده ، و مـى فـرمـايـد: اگـر آنـهـا بـه راسـتـى تـوبـه كنند و خود را اصلاح نمايند و به جبران گذشته بپردازند، از مجازات آنها صرف نظر كنيد، زيرا خداوند توبه پذير و مهربان است . (فان تابا و اصلحا فاءعرضوا عنهما ان الله كان توابا رحيما).
ايـن دسـتـور در حـقـيـقـت راه بـازگـشت را به روى اين گونه خطاكاران گشوده است كه در صـورت تـوبه و اصلاح ، جامعه اسلامى آنها را با آغوش باز مى پذيرد و به صورت يك عنصر طرد شده اجتماع نخواهند بود.
ولى البـتـه (هـمـانـطـور كـه در كـتـب فـقـهـى آمـده ) تـوبه در صورتى صحيح است كه قـبـل از ثـبـوت جـرم در دادگاه اسلامى ، و اقامه شهود، و صدور حكم دادگاه اسلام ، انجام يـافته باشد، و الا توبه اى كه بعد از صدور حكم باشد هيچ گونه تاءثيرى نخواهد داشت .
از ايـن حـكـم ضـمـنـا اسـتـفـاده مـى شود كه هرگز نبايد افرادى را كه توبه كرده اند در برابر گناهان سابق مورد ملامت قرار داد، جايى كه حكم مجازات و حد شرعى ، با توبه سـاقـط بشود به طريق اولى بايد مردم از گذشته آنها چشم بپوشند، همچنين كسانى كه ايـن حـد در بـاره آنـهـا جـارى مـى شـود و بـعـد از آن تـوبـه مـى كـنـنـد بـايـد مشمول گذشت مسلمانان بوده باشند.
روش سهل و ممتنع قوانين كيفرى اسلام
گـاه و بـى گـاه بـه مـنـاسـبتهايى مى پرسند: چرا اسلام قوانين جزايى و كيفرى سخت و طاقت فرسايى مقرر نموده ، مثلا در برابر يك بار آلوده شدن به زناى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 347
محصنه در آغاز مجازات حبس ابد مقرر گرديد و سپس مجازات اعدام تعيين شد، آيا بهتر نبود مـجـازاتـهـاى مـلايـمـترى در برابر اينگونه اعمال تعيين گردد تا تعادلى در ميان جرم و كيفر برقرار شده باشد؟!
ولى بايد توجه داشت كه قوانين كيفرى اسلام گرچه ظاهرا سخت و شديد هستند، ولى در مقابل ، راه اثبات جرم در اسلام به اين آسانى نيست ، و براى آن شرايطى تعيين شده كه غالبا تا گناه علنى نشود آن شرائط حاصل نمى گردد.
مـثـلا: افزايش دادن تعداد شهود را به چهار نفر كه در آيه فوق به آن اشاره شد بقدرى سـنـگـين است كه فقط افراد بى باك و بى پروا ممكن است مجرم شناخته شوند و بديهى اسـت ايـن چـنين اشخاص بايد به اشد مجازات گرفتار شوند تا عبرت ديگران گردند و مـحـيـط از آلودگـى گـنـاه پاك گردد، همچنين براى شهادت شهود شرايطى تعيين شده از قـبـيـل رؤ يـت و عدم قناعت به قرائن ، و هماهنگى در شهادت ، و مانند آن ، كه اثبات جرم را سخت تر مى كند.
بـه ايـن تـرتـيـب ، اسلام ، احتمال يك مجازات فوق العاده شديد را در برابر اين گونه گـنـاهـكـاران قـرار داده ، و هـمين احتمال اگر چه ضعيف هم باشد مى تواند در روحيه غالب افـراد اثـر بـگـذارد، امـا راه اثـبـات آن را مـشـكـل قـرار داده تـا عـمـلا در ايـن گونه موارد اعـمـال خـشـونت بطور وسيع انجام نگيرد، در حقيقت اسلام خواسته اثر تهديدى اين قانون كـيـفـرى را حـفـظ كـنـد بـدون ايـن كـه افـراد زيـادى مشمول اعدام شوند.
نـتـيـجـه ايـن كـه روش اسـلام در تـعـيـيـن مـجازات و راه اثبات جرم روشى است كه حداكثر تـاءثـيـر را در نـجـات جـامـعـه از آلودگـى بـه گـنـاه دارد در حـالى كـه افـراد مـشـمـول ايـن مـجـازاتـهـا عـمـلا زيـاد نـيـسـتند و به همين جهت ما از اين روش به عنوان روش ((سهل و ممتنع )) تعبير كرديم .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 348
آيه 17-18
آيه و ترجمه
إِنَّمـَا التَّوْبـَةُ عـَلى اللَّهِ لِلَّذِيـنَ يـَعْمَلُونَ السوءَ بجَهَلَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٍ فَأُولَئك يَتُوب اللَّهُ عَلَيهِمْ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكيماً(17)
وَ لَيـْسـتِ التَّوْبـَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السيِّئَاتِ حَتى إِذَا حَضرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْت قَالَ إِنى تُبْت الْئََنَ وَ لا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كفَّارٌ أُولَئك أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِيماً(18)
ترجمه :
17 - پـذيـرش تـوبـه از سـوى خـدا، تـنـهـا بـراى كـسانى است كه كار بدى را از روى جـهـالت انـجام مى دهند و سپس به زودى توبه مى كنند ، خداوند توبه چنين اشخاصى را مى پذيرد و خدا دانا و حكيم است .
18 - و براى كسانى كه كارهاى بد را انجام مى دهند، و هنگامى كه مرگ يكى از آنها فرا بـرسـد مـى گـويـد الان تـوبـه كـردم ، تـوبـه نـيـسـت و نـه بـراى كـسـانـى كـه در حـال كـفـر از دنـيا مى روند ، اينها كسانى هستند كه عذاب دردناكى براى آنها فراهم كرده ايم .
تفسير :

شرائط پذيرش توبه
در آيـه گـذشـتـه مـسـئله سـقـوط حـد و مـجـازات مـرتـكـبـيـن اعـمـال مـنـافـى عـفـت ، در پـرتـو تـوبـه صـريـحـا بـيـان شـد و در ذيل آن با جمله ((ان الله كان توابا رحيما؛ خداوند توبه بندگان را بسيار مى پذيرد و نـسبت به آنها رحيم است اشاره به پذيرش توبه از طرف پروردگار نيز شده ، در اين آيـه صـريـحـا مـسـاءله تـوبـه و پـاره اى از شـرايـط آن را بـيان مى كند و مى فرمايد: ((توبه تنها براى آنها است كه گناهى را از روى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 349
جهالت انجام مى دهند.)) (انما التوبة على الله للذين يعلمون السوء بجهالة ).
اكـنـون بـبـيـنـيـم مـنـظـور از ((جـهـالت )) چـيـسـت ؟ آيـا هـمـان جهل و نادانى و بى خبرى از گناه است ، و يا عدم آگاهى از اثرات شوم و عواقب دردناك آن مى باشد؟
كلمه ((جهل )) و مشتقات آن گرچه به معانى گوناگونى آمده است ولى از قراين استفاده مـى شـود كـه مـنـظور از آن در آيه مورد بحث طغيان غرايز و تسلط هوسهاى سركش و چيره شدن آنها بر نيروى عقل و ايمان است ، و در اين حالت ، علم و دانش انسان به گناه گرچه از بـيـن نـمـى رود، امـا تـحـت تاءثير آن غرائز سركش قرار گرفته و عملا بى اثر مى گـردد، و هـنـگـامـى كـه عـلم اثـر خـود را از دسـت داد، عـمـلا بـا جهل و نادانى برابر خواهد بود.
ولى اگر گناه بر اثر چنين جهالتى نباشد بلكه از روى انكار حكم پروردگار و عناد و دشـمـنـى انـجـام گـيـرد، چـنـيـن گـنـاهـى حـكـايـت از كـفـر مـى كند و به همين جهت توبه آن قبول نيست ، مگر اين كه از اين حالت بازگردد و دست از عناد و انكار بشويد.
در واقـع ايـن آيـه هـمـان حقيقتى را بيان مى كند كه امام سجاد (عليه السلام ) در دعاى ابو حـمـزه بـا تـوضـيـح بيشترى بيان فرموده است آنجا كه مى گويد: ((الهى لم اعصك حين عـصـيـتـك و انا بربوبيتك جاحد و لا بامرك مستخف و لا لعقوبتك متعرض و لا لوعيدك متهاون لكن خطيئة عرضت و سولت لى نفسى و غلبنى هواى ...))
((خداى من ! هنگامى كه به معصيت تو پرداختم اقدام به گناه از راه انكار خداونديت نكردم و نـه بـه خاطر خفيف شمردن امر تو بود و نه مجازات تو را كم اهميت گرفتم و نسبت به آن بـى اعـتـنـا بـودم و نه وعده كيفرت را سبك شمردم بلكه خطايى بود كه در برابر من قرار گرفت و نفس اماره ، حق را بر من مشتبه كرد و هوى و هوس بر من چيره شد)).
سپس قرآن به يكى ديگر از شرايط توبه اشاره كرده و مى فرمايد: ((سپس به
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 350
زودى توبه كنند)) (ثم يتوبون من قريب ).
در بـاره ايـن كـه مـنـظـور از قريب (زمان نزديك ) چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، جمع زيادى آن را به معنى قبل از آشكار شدن نشانه هاى مرگ مى گيرند، و آيه بعد را كه مى گويد پس از ظهور علائم مرگ توبه پذيرفته نمى شود، شاهد بر آن مى دانند بنابر ايـن تـعبير به ((قريب )) شايد به خاطر اين است كه اصولا زندگى دنيا هر چه باشد كوتاه و پايان آن نزديك است .
اما بعضى ديگر آن را به معنى زمان نزديك به گناه گرفته اند، يعنى به زودى از كار خـود پـشـيـمـان شـود و بـه سـوى خـدا بـازگـردد، زيـرا تـوبـه كـامـل آن اسـت كـه آثـار و رسـوبات گناه را به طور كلى از روح و جان انسان بشويد، و كـمـتـريـن اثـرى از آن در دل بـاقـى نـمـانـد، و ايـن در صـورتى ممكن است كه در فاصله نـزديـكـى قـبـل از آنـكـه گـنـاه در وجـود انـسـان ريـشـه بـدوانـد و بـه شـكـل طـبـيـعت ثانوى در آيد از آن پشيمان شود، در غير اين صورت غالبا اثرات گناه در زوايـاى قـلب و جـان انـسـانـى بـاقـى خـواهـد مـانـد، پـس تـوبـه كـامـل تـوبـه اى اسـت كـه بـه زودى انـجام پذيرد و كلمه ((قريب )) از نظر لغت و فهم عرف ، نيز با اين معنى مناسبتر است .
درسـت اسـت كـه تـوبـه بـعـد از زمـان طـولانـى نـيـز پـذيـرفـتـه مـى شـود، امـا تـوبه كـامـل نـيـسـت و شـايـد تـعـبـيـر بـه ((على الله )): (توبه اى كه بر خدا لازم است آن را بپذيرد) نيز اشاره به همين معنى باشد زيرا اين تعبير تنها در اين آيه از قرآن آمده است و مـفهوم آن اين است كه پذيرش اين گونه توبه ها از حقوق بندگان مى باشد در حالى كـه پـذيـرش تـوبـه هـاى دور دسـت از طـرف خـداونـد يـك نـوع تفضل است نه حق .
پـس از ذكـر شـرايـط تـوبـه مـى فرمايد: خداوند توبه چنين اشخاصى را مى پذيرد و خداوند دانا و حكيم است )) (فاولئك يتوب الله عليهم و كان الله عليما حكيما).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 351
در آيـه بـعـد اشـاره به كسانى كه توبه آنها پذيرفته نمى شود نموده ، مى فرمايد: ((كـسـانـى كـه در آسـتانه مرگ قرار مى گيرند و مى گويند اكنون از گناه خود توبه كـرديـم تـوبـه آنـان پـذيـرفـتـه نـخـواهـد شـد. دليـل آن هـم روشـن اسـت زيـرا در حال احتضار و در آستانه مرگ ، پرده ها از برابر چشم انسان كنار مى رود، و ديد ديگرى براى او پيدا مى شود، و قسمتى از حقايق مربوط به جهان ديگر و نتيجه اعمالى را كه در ايـن زنـدگـى انـجـام داده بـا چـشـم خـود مـى بـيـنـد و مـسـايـل جـنـبـه حـسـى پـيـدا مـى كـنـد واضـح اسـت كـه در ايـن صـورت هـر گـنـاهـكـارى از اعـمال بد خود پشيمان مى گردد، و همانند كسى كه شعله آتشى را نزديك خود ببيند از آن فرار مى كند.
مـسلم است كه اساس تكليف و آزمايش پروردگار بر اين گونه مشاهده ها نيست ، بلكه بر ايمان به غيب و مشاهده با چشم عقل و خرد است .
بـه هـمـيـن دليـل در قـرآن مـجـيـد مـى خوانيم : هنگامى كه نخستين نشانه هاى عذاب دنيا بر بـعـضـى از اقـوام پـيـشـيـن آشـكـار مـى گشت باب توبه به روى آنها بسته مى شد، در سـرگـذشـت فـرعـون مـى خـوانـيـم : ((حـتـى اذا ادركـه الغـرق قـال آمـنـت انـه لا اله الا الذى آمـنـت بـه بـنـو اسـرائيـل و انـا مـن المـسـلمـيـن الان و قـد عصيت قـبل و كنت من المفسدين ؛ تا آن زمان كه غرقاب دامن او را گرفت ، صدا زد: الان ايمان آوردم كـه مـعـبودى جز معبود بنى اسرائيل نيست و من از تسليم شدگانم اما به او گفته مى شود الان ايـن سـخـن را مـى گويى ؟ و پيش از اين نافرمانى كرده و از مفسدان بودى ! به همين دليل توبه تو پذيرفته نخواهد شد.
از بعضى از آيات قرآن (مانند آيه 12 سوره سجده ) استفاده مى شود كه
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 352
گناهكاران در قيامت با مشاهده عذاب الهى از كار خود پشيمان مى شوند ولى پشيمانى آنها سـودى نخواهد داشت . چنين كسانى درست مانند مجرمانى هستند كه وقتى چشمشان به چوبه دار افتاد و طناب دار را بر گلوى خود احساس كردند، از كار خود پشيمان مى شوند، روشن اسـت كـه ايـن پـشـيـمـانـى نـه فـضـيـلت اسـت و نـه افـتـخـار و نـه تكامل ، و به همين جهت چنان توبه اى بى اثر است .
البـتـه ايـن آيـه بـا روايـاتـى كـه مى گويد: توبه تا آخرين نفس پذيرفته مى شود هـيـچـگـونـه مـنافاتى ندارد، زيرا منظور از آن روايات لحظاتى است كه هنوز نشانه هاى قطعى مرگ را مشاهده نكرده و به اصطلاح ديد برزخى پيدا ننموده است .
دسـتـه دوم : از كـسـانـى كـه تـوبـه آنـهـا پـذيـرفـتـه نـمـى شـود آنـهـا هـسـتـنـد كـه در حـال كـفـر از جـهـان مـى رونـد، در آيـه فـوق دربـاره آنـهـا چـنـيـن مـى فرمايد: آنها كه در حال كفر مى ميرند توبه براى آنان نيست )) (و لا الذين يموتون و هم كفار).
اين حقيقت در آيات متعدد ديگرى از قرآن مجيد نيز بازگو شده است .
اكـنـون ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه چـنـيـن كـسـانـى كـه در حال كفر از دنيا مى روند چه موقع توبه مى كنند كه توبه آنها پذيرفته نخواهد شد؟
بـعـضـى احـتـمـال داده انـد كـه تـوبـه آنـهـا در عـالم ديـگـر پـذيـرفـتـه نـمـى شـود و بـعـضـى احـتـمـال داده اند كه منظور از توبه در اينجا توبه بندگان نيست ، بلكه توبه خداوند يـعـنـى بـازگـشت او به عفو و رحمت مى باشد، ولى ظاهر اين است كه آيه هدف ديگرى را تـعـقـيـب مـى كـنـد و مـى گـويـد: ((كـسـانـى كـه از گـنـاهـان خـود در حـال صـحـت و سـلامـت و ايـمـان تـوبـه كـرده انـد ولى در حال مرگ با ايمان از دنيا نرفتند توبه هاى گذشته آنها نيز بى اثر است )).
تـوضـيـح ايـنـكـه : مـى دانـيـم يـكـى از شـرائط قـبـولى اعمال نيك انسان ((موافات بر
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 353
ايـمـان )) اسـت . يـعـنـى بـا ايـمـان از دنيا رفتن ، و كسانى كه در لحظه پايان زندگى كـافـر بـاشـنـد، اعـمـال گـذشـتـه آنـهـا ( حـتـى اعـمـال نـيـكـى كـه در حـال ايمان انجام داده اند) طبق صريح آيات قرآن حبط و نابود مى گردد، توبه هاى آنان از گناه اگر چه در حال ايمان انجام شده نيز در چنين صورتى نابود خواهد شد.
بـطـور خـلاصـه شـرط قـبـولى تـوبـه دو چـيـز اسـت : نـخـسـت ايـن كـه قبل از مشاهده نشانه هاى مرگ باشد و ديگر اين كه انسان ، با ايمان از دنيا برود.
ضـمنا از اين آيه استفاده مى شود كه انسان نبايد توبه را به تاءخير اندازد، زيرا ممكن اسـت بـطـور نـاگـهـان مـرگ او فرا رسد و درهاى توبه به روى او بسته شود و جالب تـوجـه ايـن كـه تاءخير توبه كه از آن به تسويف تعبير مى كنند در آيه فوق هم رديف مـرگ در حال كفر قرار داده شده است و اين نشانه اهميتى است كه قرآن به اين موضوع مى دهد.
در پـايـان آيـه مـى فـرمـايـد: ((براى اين هر دو دسته ، عذاب دردناكى مهيا كرده ايم )) (اولئك اعتدنا لهم عذابا اليما).
احـتياج به تذكر ندارد كه توبه علاوه بر آنچه گفته شد شرايط ديگرى نيز دارد كه در آيات مناسب به آن اشاره خواهد شد.
24-09-2010 07:51 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
عضو سایتـ

*

داره راه میوفته
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 662
تاریخ عضویت: Sep 2014
پسندیده ام : 0
امتیاز پست ها : 2

امتیاز: 518پیکس
اطلاعات تماس
افتخارات کاربر

افتخارات ارسال
مدال 500 مطلب

ارسال: #6
 
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 354
آيه 19
آيه و ترجمه
يـَأَيُّهـَا الَّذِيـنَ ءَامـَنـُوا لا يـحـِلُّ لَكـُمْ أَن تـَرِثـُوا النِّسـاءَ كـَرْهـاً وَ لا تَعْضلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بـِبـَعـْضِ مـَا ءَاتـَيـْتـُمـُوهـُنَّ إِلا أَن يـَأْتِينَ بِفَحِشةٍ مُّبَيِّنَةٍ وَ عَاشرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِن كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسى أَن تَكْرَهُوا شيْئاً وَ يجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيراً كثِيراً(19)
ترجمه :
19 - اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد! بـراى شـمـا حلال نيست كه از زنان ، از روى اكراه (و ايجاد ناراحتى براى آنها) ارث ببريد! و آنان را تحت فشار قرار ندهيد كه قسمتى از آنچه به آنها پرداخته ايد (از مهر)، تملك كنيد! مگر اينكه آنها عمل زشت آشكارى انجام دهند و با آنان ، به طور شايسته رفتار كنيد! و اگر از آنها (بجهتى ) كراهت داشتيد، (فورا تصميم به جدايى نگيريد!) چه بسا چيزى خوشايند شما نباشد، و خداوند خير فراوانى در آن قرار مى دهد.
شان نزول :

در تـفـسـيـر مـجـمـع البـيـان از امـام بـاقـر (عـليـه السـلام ) نقل شده كه اين آيه در باره كسانى نازل گرديده كه همسران خود را بدون اين كه همچون يك همسر با آنها رفتار كنند، نگه مى داشتند، به انتظار اين كه آنها بميرند و اموالشان را تـمـلك كـنـنـد. و از ابـن عـبـاس نـقـل شـده كـه آيـه فـوق در بـاره افـرادى نـازل شـده كـه هـمـسـرانـشـان مـهـر سـنـگـيـن داشـتـنـد و در عـيـن ايـن كـه تـمـايـل به ادامه زناشويى با آنها نداشتند به خاطر سنگين بودن مهر حاضر به طلاق آنـهـا نـمـى شـدنـد، و آنـهـا را تـحـت فـشـار قـرار مى دادند تا مهرشان را ببخشند و طلاق بگيرند.
جـمـعـى از مـفـسـران بـراى آيـه فـوق شـاءن نـزول ديـگـرى نقل كرده كه متناسب با اين آيه نيست ، بلكه متناسب با آيه 22 است كه ما آن را به خواست خدا در ذيل همان آيه خواهيم آورد.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 355
تفسير :

باز هم دفاع از حقوق زنان
در آغـاز سـوره گـفـتـيـم كـه آيـات ايـن سـوره بـا بـسـيـارى از اعـمال نارواى دوران جاهليت مبارزه مى كند، در آيه مورد بحث به چند عادت ناپسند آن دوران اشاره گرديده است و به مسلمانان هشدار داده شده كه آلوده آنها نشوند:
1 - زنـان را بـه خـاطـر امـوالشـان زنـدانـى نـكـنـيـد - هـمـانـطـور كـه در شـاءن نـزول گـفته شد يكى از رفتارهاى ظالمانه مردان ، در دوران جاهليت اين بود كه با زنان ثـروتـمـنـدى كـه از زيـبـايـى بـهـره اى نـداشـتـنـد ازدواج مـى كـردنـد، سـپس آنها را به حـال خـود وامى گذاردند نه آنها را طلاق مى دادند و نه همچون يك همسر با آنها رفتار مى نـمـودنـد، بـه امـيـد ايـن كـه مـرگـشـان فرا رسد و اموالشان را تملك كنند، آيه فوق مى گـويـد: ((اى افـراد بـا ايـمـان بـراى شـما حلال نيست كه از زنان از روى اكراه و ايجاد نـاراحـتـى ، ارث بـبـريـد)) (يـا ايـهـا الذيـن آمـنـوا لا يحل لكم ان ترثوا النساء كرها).
و به اين ترتيب عمل فوق را محكوم ساخته است .
2 - زنـان را بـراى حـلال كـردن مـهـر خـود تـحـت فـشـار قرار ندهيد - يكى ديگر از عادات نكوهيده آنها اين بود كه زنان را با وسايل گوناگون ، تحت فشار مى گذاشتند تا مهر خـود را بـبـخـشـند و طلاق گيرند، اين كار مخصوصا بيشتر در موقعى بود كه زن مهريه سـنـگينى داشت ، آيه فوق اين كار را ممنوع ساخته و مى فرمايد: آنها را تحت فشار قرار نـدهـيـد، بـه خـاطـر ايـن كـه قـسـمـتـى از آنچه را به آنها پرداخته ايد تملك كنيد)) (و لا تعضلوهن لتذهبوا ببعض ما آتيتموهن ).
ولى ايـن حـكم استثنايى دارد كه در جمله بعد به آن اشاره شده است و آن اين كه اگر آنها مرتكب عمل زشت و ننگينى گردند شوهران مى توانند آنها را تحت فشار قرار دهند، تا مهر خود را حلال كرده و طلاق بگيرند)) (الا ان ياتين بفاحشة مبينة ).
در حقيقت اين كار يك نوع مجازات و شبيه به گرفتن غرامت در برابر كارهاى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 356
نارواى اين دسته از زنان است .
آيـا مـنـظـور از ((فـاحـشـة مـبـيـنـة )) (عـمـل زشـت آشـكـار) در آيـه فـوق ، خـصـوص اعـمال منافى عفت است يا هر گونه ناسازگارى شديد؟ در ميان مفسران گفتگو است ، ولى در حـديـثـى كـه از امـام بـاقـر (عـليـه السـلام ) نقل شده تصريح گرديده كه هر گونه مـخـالفـت شـديـد زن و نـافـرمـانـى و نـاسـازگـارى او را شامل مى شود (البته منظور هر مخالفت جزئى نيست زيرا در مفهوم كلمه ((فاحشه )) اهميت و فوق العادگى افتاده است و ذكر كلمه ((مبينة )) نيز آن را تاءكيد مى كند).
3 - سـپـس دسـتـور مـعـاشـرت شـايـسـتـه و رفتار انسانى با زنان را صادر مى كند و مى فرمايد: ((با آنها شايسته معاشرت كنيد)) (وعاشروهن بالمعروف ).
و بـه دنـبـال آن اضـافـه مـى كـنـد: ((حـتـى اگـر بـه جـهـاتـى از هـمـسـران خود رضايت كـامل نداشته باشيد و بر اثر امورى آنها در نظر شما ناخوشايند باشند (فورا تصميم بـه جـدايـى نـگـيـريـد و تـا آنـجـا كـه در قدرت داريد مدارا كنيد). زيرا ممكن است شما در تـشـخـيـص خـود گـرفـتار اشتباه شده باشيد، و آنچه را نمى پسنديد خداوند در آن خير و بـركـت و سـود فـراوانـى قـرار داده بـاشـد)) (فـان كـرهـتموهن فعسى ان تكرهوا شيئا و يجعل الله فيه خيرا كثيرا).
بـنـابـر ايـن تا كارد به استخوان شما نرسد سزاوار است معاشرت به معروف و رفتار شـايـسـتـه را تـرك نـكـنـيـد بـخصوص اينكه بسيار مى شود كه همسران درباره يكديگر گـرفتار سوءظنهاى بى دليل و حب و بغضهاى بى جهت مى گردند و قضاوتهاى آنها در ايـن حـال غـالبـا نـادرسـت مـى بـاشـد، تـا آنجا كه خوبيها در نظرشان بدى و بديها در نـظـرشـان خـوبى جلوه مى كند، ولى با گذشت زمان و مدارا كردن ، تدريجا حقايق آشكار مى شود.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 357
ضـمـنـا بايد توجه داشت تعبير به ((خيرا كثيرا)) كه در آيه به همسرانى كه مدارا مى كـنند نويد داده شده مفهوم وسيعى دارد كه يكى از مصاديق روشن آن فرزندان صالح و با لياقت و ارزشمند است .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 358
آيه 20-21
آيه و ترجمه
وَ إِنْ أَرَدتُّمُ اسـتـِبـْدَالَ زَوْجٍ مَّكـانَ زَوْجٍ وَ ءَاتـَيـْتـُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شيْئاً أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتَناً وَ إِثْماً مُّبِيناً(20)
وَ كَيْف تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ أَفْضى بَعْضكمْ إِلى بَعْضٍ وَ أَخَذْنَ مِنكم مِّيثَقاً غَلِيظاً(21)
ترجمه :
20 - و اگـر تـصـمـيـم گـرفـتـيـد كـه هـمـسـر ديـگـرى به جاى همسر خود انتخاب كنيد و مـال فـراوانى (به عنوان مهر) به او پرداخته ايد ، چيزى از آن را نگيريد آيا براى باز پـس گـرفـتـن مـهر زنان ، متوسل به تهمت و گناه آشكار مى شويد؟ 21 - و چگونه آن را بـاز پـس مـى گـيـريـد در حـالى كـه شـمـا بـا يـكـديـگـر تـمـاس و آمـيـزش كامل داشته ايد و (از اين گذشته ) آنها پيمان محكمى (هنگام ازدواج ) از شما گرفته اند.
شـان نـزول :

پـيـش از اسـلام رسـم بـر ايـن بـود كـه اگـر مـى خواستند همسر سابق را طلاق گويند و ازدواج جـديـدى كـنـنـد بـراى فـرار از پـرداخـت مـهـر، هـمـسـر خـود را بـه اعـمال منافى عفت متهم مى كردند، و بر او سخت مى گرفتند، تا حاضر شود مهر خويش را كه معمولا قبلا دريافت مى شد بپردازد، و طلاق گيرد، و همان مهر را براى همسر دوم قرار مى دادند.
آيه فوق به شدت از اين كار زشت جلوگيرى كرده و آن را مورد نكوهش قرار مى دهد.
تفسير :

ايـن آيـه نـيـز بـراى حـمـايـت قـسـمـت ديـگـرى از حـقـوق زنـان نازل گرديده و به عموم
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 359
مـسـلمـانان دستور مى دهد كه به هنگام تصميم بر جدايى از همسر و انتخاب همسر جديد حق نـدارنـد چـيزى از مهر همسر اول خود را كم بگذارند، و يا اگر پرداخته اند پس بگيرند، هـر قـدر هـم مـهر زياد باشد (و ان اردتم استبدال زوج و اتيتم احديهن قنطارا فلا تاءخذوا منه شيئا).
هـمـانـطـور كـه در سـابـق گـفـتـيـم ((قـنـطـار)) بـه مـعـنـى مـال و ثـروت زيـاد اسـت . راغـب در كـتـاب مـفـردان مـى گـويـد اصـل ((قـنـطـار)) از ((قـنـطـره )) بـه مـعـنـى پـل اسـت و چـون امـوال زيـاد هـمـچـون پلى هستند كه انسان در زندگى مى تواند از آنها استفاده كند، از اين جهت به آن قنطار گفته اند.
زيـرا فـرض ايـن اسـت كـه طـلاق در ايـنـجـا به خاطر منافع شوهر صورت مى گيرد نه بـخـاطـر انـحـراف زن از جـاده عـفـت ، بـنـا بـر ايـن دليـلى نـدارد كـه حـق مـسـلم آنـهـا پايمال شود.
سـپـس اشـاره بـه طـرز عـمـل دوران جـاهـليـت در ايـن بـاره كـه هـمـسـر خـود را مـتـهـم بـه اعـمـال مـنـافى عفت مى كردند نموده و مى فرمايد: ((آيا براى باز پس گرفتن مهر زنان متوسل به تهمت و گناه آشكار مى شويد)) (اتاءخذونه بهتانا و اثما مبينا).
يعنى اصل عـمـل ، ظـلم اسـت و گـنـاه ، و مـتـوسـل شدن به يك وسيله ناجوانمردانه و غلط، گناه آشكار ديگرى است .
در آيـه بعد مجددا با استفهام انكارى ، براى تحريك عواطف انسانى مردان اضافه مى كند كه شما و همسرانتان مدتها در خلوت و تنهايى با هم بوده ايد همانند يك روح در دو بدن ، ارتباط و آميزش كامل داشته ايد، چگونه بعد از اين همه نزديكى و ارتباط، همچون بيگانه هـا و دشـمـنـان بـا يـكـديـگـر رفـتـار مـى كـنـيـد، و حـقـوق مـسـلم آنـهـا را پايمال مى نماييد؟! (و كيف تاخذونه و قد افضى بعضكم الى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 360
بعض ).
اين درست همانند تعبيرى است كه ما در فارسى امروز داريم كه اگر دو نفر دوست صميمى بـا هـم بـه نـزاع بـرخيزند به آنها مى گوييم شما سالها با يكديگر نان و نمك خورده ايـد چـرا نزاع مى كنيد؟ در حقيقت ستم كردن در اين گونه موارد به شريك زندگى ، ستم بر خويشتن است .
سـپـس مـى فـرمـايد: از اين گذشته همسران شما پيمان محكمى به هنگام عقد ازدواج از شما گرفته اند چگونه اين پيمان مقدس و محكم را ناديده مى گيريد و اقدام به پيمان شكنى آشكار مى كنيد؟ (و اخذن منكم ميثاقا غليظا).
ضـمـنا بايد توجه داشت كه اين آيه گرچه در مورد طلاق دادن همسر سابق براى انتخاب هـمـسـر جـديـد وارد شـده ولى اخـتصاص به آن ندارد، بلكه منظور اين است در هر مورد كه طلاق و جدايى به پيشنهاد مرد صورت گيرد، و زن تمايلى به جدايى ندارد بايد تمام مهر پرداخته شود، و يا اگر پرداخته شده چيزى از آن باز پس نگيرند، خواه تصميم بر ازدواج مـجـدد داشـتـه بـاشـنـد يـا نـه ، بـنـابـر ايـن جـمـله ((ان اردتـم اسـتـبدال زوج ؛ اگر بخواهيد همسر ديگرى انتخاب كنيد)) در حقيقت ناظر به وضع دوران جاهليت بوده است و دخالتى در اصل حكم ندارد.
ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه ((اسـتـبـدال )) بـه مـعـنـى طـلب تـبـديل كردن است بنابر اين معنى طلب و اراده در آن افتاده است و اگر مشاهده مى كنيم كه با ((اردتم )) (بخواهيد) ضميمه شده بخاطر اين است كه مى خواهد اين نكته را گوشزد كند كه به هنگام مقدمه چينى و تصميم بر تبديل كردن همسر خود نبايد از مقدمات نامشروع و ناجوانمردانه شروع كنيد.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 361
آيه 22
آيه و ترجمه
وَ لا تـَنـكـِحـُوا مـَا نـَكـَحَ ءَابَاؤُكم مِّنَ النِّساءِ إِلا مَا قَدْ سلَف إِنَّهُ كانَ فَحِشةً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سبِيلاً(22)
ترجمه :
22 - بـا زنـانـى كـه پدران شما با آنها ازدواج كرده اند ، هرگز ازدواج نكنيد! مگر آنها كـه در گـذشـتـه (قـبـل از نـزول ايـن حـكـم ) انـجـام شـده اسـت ؛ زيـرا ايـن كـار، عمل زشت و تنفر آور است و روش نادرستى مى باشد.
شان نزول :

در زمان جاهليت معمول بود كه هر گاه كسى از دنيا مى رفت و همسر و فرزندان از خود به يـادگـار مـى گـذاشـت ، در صـورتى كه آن همسر، نامادرى فرزندان او بود، فرزندانش نـامـادرى را هـمـانـنـد امـوال او بـه ارث مـى بـردنـد، به اين ترتيب كه آنها حق داشتند با نـامـادرى خـود ازدواج كـنـنـد و يـا او را به ازدواج شخص ديگرى در آورند، پس از اسلام ، حادثه اى براى يكى از مسلمانان پيش آمد و آن اين كه : يكى از انصار بنام ((ابو قيس )) از دنـيـا رفـت فـرزنـدش بـه نـامـادرى خـود پـيـشـنهاد ازدواج نمود، آن زن گفت : من تو را فـرزنـد خـود مـى دانـم و چـنـيـن كـارى را شـايـسـتـه نـمـى بـيـنـم . ولى بـا ايـن حـال از پـيغمبر (صلى الله عليه وآله ) كسب تكليف مى كنم ، سپس موضوع را خدمت پيامبر (صـلى الله عـليـه وآله ) عـرض كـرد، و كـسـب تـكـليـف نـمـود، آيـه فـوق نازل شد و از اين كار به شدت نهى كرد.
تفسير :

هـمـانـطـور كـه در شـاءن نـزول نـيـز اشـاره شـد، آيـه خـط بـطـلان بـه يـكـى از اعـمـال نـاپـسـنـد دوران جـاهـليت مى كشد و مى گويد: ((با زنانى كه پدران شما با آنها ازدواج كرده اند ازدواج نكنيد)) (و لا تنكحوا ما نكح آبائكم من النساء).
امـا از آنـجـا كـه هـيـچ قـانـونـى معمولا شامل گذشته نمى شود، اضافه مى فرمايد: مگر ازدواجهايى كه پيش از اين انجام شده است )) (الا ما قد سلف ).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 362
سـپـس بـراى تـاءكـيد مطلب ، سه تعبير شديد درباره اين نوع ازدواج بيان مى فرمايد: نخست اين كه مى گويد: ((اين عمل ، كار بسيار زشتى است )) (انه كان فاحشة ).
و بـعـد اضـافه مى كند: ((عملى است كه موجب تنفر)) در افكار مردم است يعنى طبع بشر آن را نمى پسندد (و مقتا).
و در پايان مى فرمايد: ((روش نادرستى است )) (و ساء سبيلا).
حـتـى در تـاريـخ مـى خـوانـيم كه مردم جاهلى نيز اين نوع ازدواج را ((مقت )) (تنفرآميز) و فرزندانى كه ثمره آن بودند ((مقيت )) (فرزندان مورد تنفر) مى ناميدند.
روشن است كه اين حكم به خاطر مصالح و فلسفه هاى مختلفى مقرر شده ، زيرا ازدواج با نامادرى از يك سو همانند ازدواج با مادر است چون نامادرى در حكم مادر دوم محسوب مى شود. و از سوى ديگر تجاوز به حريم پدر و هتك احترام او است .
و از همه گذشته ، اين عمل ، تخم نفاق را در ميان فرزندان يك شخص مى پاشد زيرا ممكن اسـت بـر سـر تـصـاحب نامادرى ميان آنها اختلاف واقع شود حتى ميان پدر و فرزند ايجاد رقـابـت مـى كـنـد زيـرا مـعـمـولا مـيـان هـمـسـر دوم و هـمـسـر اول رقابت و حسادت وجود دارد، اگر اين كار (ازدواج با نامادرى ) در حيات پدر او صورت گيرد نيز ممكن است يك نوع حسادت ، نسبت به پدر از دست رفته خود پيدا كند.
تـعـبـيـرات سـه گـانـه اى كـه دربـاره نـكـوهـش ايـن عمل در آيه فوق آمده بعيد نيست به ترتيب اشاره به سه فلسفه بالا باشد.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 363
آيه 23
آيه و ترجمه
حـُرِّمـَت عـَلَيـْكـمْ أُمَّهَتُكُمْ وَ بَنَاتُكُمْ وَ أَخَوَتُكمْ وَ عَمَّتُكُمْ وَ خَلَتُكُمْ وَ بَنَات الاَخ وَ بَنَات الاُخـْتِ وَ أُمَّهـَتـُكـمُ الَّتـى أَرْضـعـْنـَكـُمْ وَ أَخَوَتُكم مِّنَ الرَّضعَةِ وَ أُمَّهَت نِسائكمْ وَ رَبَئبُكمُ الَّتـى فـى حـُجـُورِكـم مِّن نِّسائكُمُ الَّتى دَخَلْتُم بِهِنَّ فَإِن لَّمْ تَكُونُوا دَخَلْتُم بِهِنَّ فَلا جـُنـَاحَ عـَلَيـْكـمْ وَ حـَلَئلُ أَبـْنَائكمُ الَّذِينَ مِنْ أَصلَبِكمْ وَ أَن تَجْمَعُوا بَينَ الاُخْتَينِ إِلا مَا قَدْ سلَف إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَّحِيماً(23)
ترجمه :
23 - حـرام شـده اسـت بـر شـمـا، مـادرانتان ، و دختران ، و خواهران ، و عمه ها، و خاله ها، و دخـتـران بـرادر، و دخـتـران خـواهـر شـمـا، و مـادرانـى كـه شـما را شير داده اند، و خواهران رضـاعـى شـمـا، و مادران همسرانتان ، و دختران همسرتان كه در دامان شما پرورش يافته انـد از هـمـسـرانـى كـه بـا آنـهـا آمـيـزش جنسى داشته ايد - و چنانچه با آنها آميزش جنسى نـداشته ايد، (دختران آنها) براى شما مانعى ندارد - و (همچنين ) همسرهاى پسرانتان كه از نـسل شما هستند (- نه پسر خوانده ها -) و (نيز حرام است بر شما) جمع ميان دو خواهر كنيد؛ مگر آنچه در گذشته واقع شده ؛ چرا كه خداوند، آمرزنده و مهربان است .
تفسير :

تحريم ازدواج با محارم
در ايـن آيـه بـه مـحـارم يـعـنى زنانى كه ازدواج با آنها ممنوع است اشاره شده است و بر اساس آن محرميت از سه راه ممكن است پيدا شود.
1 - ولادت كه از آن تعبير به ((ارتباط نسبى )) مى شود.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 364
2 - از طريق ازدواج كه به آن ((ارتباط سببى )) مى گويند
3 - از طريق شيرخوارگى كه به آن ((ارتباط رضاعى )) گفته مى شود.
نخست اشاره به محارم نسبى كه هفت دسته هستند كرده و مى فرمايد:
((مادران شما و دخترانتان و عمه ها و خاله هايتان و دختران برادر و دختران خواهرانتان بر شـمـا حـرام شـده انـد)) (حـرمـت عـليـكم امهاتكم و بناتكم و اخواتكم و عماتكم و خالاتكم و بنات الاخ و بنات الاخت ).
بايد توجه داشت كه منظور از مادر فقط آن زنى كه انسان بلا واسطه از او تولد شده ، نـيـسـت بـلكـه جـده و مـادر جـده و مـادر پـدر و مـانـنـد آنـهـا را شـامـل مى شود همانطور كه منظور از دختر، تنها دختر بلا واسطه نيست بلكه دختر و دختر پـسـر و دخـتـر دخـتـر و فرزندان آنها را نيز در بر مى گيرد و همچنين در مورد پنج دسته ديگر.
نـاگـفـتـه پـيـدا اسـت كـه هـمـه افـراد طـبـعـا از اين گونه ازدواجها تنفر دارند و به همين دليل همه اقوام و ملل (جز افراد كمى ) ازدواج با محارم را ممنوع مى دانند و حتى مجوسى ها كـه در مـنـابـع اصلى خود قايل به جواز اين گونه ازدواج ها بوده اند، امروز آن را انكار مى كنند.
گرچه بعضى كوشش دارند كه اين موضوع را ناشى از يك عادت و رسم كهن بدانند ولى مـى دانـيـم عـمـوميت يك قانون در ميان تمام افراد بشر، در قرون و اعصار طولانى ، معمولا حكايت از فطرى بودن آن مى كند، زيرا رسم و عادت نمى تواند عمومى و دائمى گردد.
از ايـن گـذشـتـه امـروز ايـن حـقيقت ثابت شده كه ازدواج افراد همخون با يكديگر خطرات فـراوانـى دارد يعنى بيمارى نهفته و ارثى را آشكار و تشديد مى كند (نه اين كه خود آن تـوليـد بـيـمـارى كند) حتى بعضى ، گذشته از محارم ، ازدواج با اقوام نسبتا دورتر را مانند عموزاده ها را با يكديگر خوب نمى دانند، و معتقدند خطرات
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 365
بـيـمـاريـهـاى ارثـى را تشديد مى نمايد ولى اين مساءله اگر در خويشاوندان دور مشكلى ايـجـاد نكند (همانطور كه غالبا نمى كند) در خويشان نزديك كه ((همخونى )) شديدتر است مسلما توليد اشكال خواهد كرد.
بـه عـلاوه در مـيـان مـحـارم جـاذبـه و كـشش جنسى معمولا وجود ندارد زيرا محارم غالاا با هم بزرگ مى شوند و براى يكديگر يك موجود عادى و معمولى هستند و موارد نادر و استثنايى نمى تواند مقياس قوانين عمومى و كلى گردد و مى دانيم كه جاذبه جنسى ، شرط استحكام پيوند زناشويى است ، بنابر اين اگر ازدواجى در ميان محارم صورت گيرد، ناپايدار و سست خواهد بود.
سپس به محارم رضاعى اشاره كرده و مى فرمايد: ((و مادرانى كه شما را شير مى دهند و خـواهـران رضـاعـى شـمـا بـر شـمـا حـرامـنـد)) (و امـهاتكم اللاتى ارضعنكم و اخواتكم من الرضاعه ).
گـرچه قرآن در اين قسمت از آيه تنها به دو دسته يعنى خواهران و مادران رضاعى اشاره كرده ولى طبق روايات فراوانى كه در دست است ، محارم رضاعى منحصر به اينها نيستند، بـلكـه طـبـق حـديـث مـعـروف كـه از پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) نـقـل شـده : ((يحرم من الرضاع ما يحرم من النسب ؛ تمام كسانى كه از نظر ارتباط نسبى حرامند از نظر شيرخوارگى نيز حرام مى شوند)).
البته مقدار شيرخوارگى كه تاءثير در محرميت مى كند و همچنين شرايط و كيفيت آن ، ريزه كاريهاى فراوانى دارد كه در كتابهاى فقهى آمده است .
فـلسـفـه تـحريم محارم رضاعى اين است كه با پرورش گوشت و استخوان آنها با شير شخص معينى شباهت به فرزندان او پيدا مى كند، مثلا زنى كه كودكى را به
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 366
اندازه اى شير مى دهد كه بدن او با آن شير نمو مخصوصى مى كند يك نوع شباهت در ميان آن كـودك و سـايـر فرزندان آن زن پيدا مى شود و در حقيقت هر كدام جزيى از بدن آن مادر محسوب مى گردند و همانند دو برادر نسبى هستند.
و در آخـريـن مـرحـله اشـاره بـه دسته سوم از محارم كرده و آنها را تحت چند عنوان بيان مى كند:
1 - ((و مادران همسرانتان )) (و امهات نسائكم ).
يـعـنـى بـه مجرد اينكه زنى به ازدواج مردى در آمد و صيغه عقد جارى گشت مادر او و مادر مادر او هر چه بالاتر روند بر او حرام ابدى مى شوند.
2 - ((دخـتـران هـمسرانتان كه در دامان شما قرار دارند به شرط اينكه با آن همسر آميزش جـنـسـى پـيـدا كـرده باشيد)) (و ربائبكم اللاتى فى حجوركم من نسائكم اللاتى دخلتم بهن ).
يـعنى تنها با عقد شرعى يك زن ((دختران او)) كه از شوهر ديگرى بوده اند بر شوهر حرام نمى شوند، بلكه مشروط بر اين است كه علاوه بر عقد شرعى با آن زن هم بستر هم شـده بـاشد. وجود اين قيد در اين مورد تاءييد مى كند كه حكم مادر همسر كه در جمله سابق گذشت مشروط به چنين شرطى نيست ، و به اصطلاح اطلاق حكم را تقويت مى كند.
گـرچـه ظـاهـر قـيـد ((فـى حجوركم ))؛ در دامان شما باشند)) چنين مى فهماند كه اگر دختر همسر از شوهر ديگر در دامان انسان پرورش نيابد بر او حرام نيست ولى به قرينه روايـات و مـسـلم بـودن حكم ، اين قيد به اصطلاح قيد احترازى نيست بلكه در واقع اشاره بـه نـكـته تحريم است زيرا اينگونه دختران كه مادرانشان اقدام به ازدواج مجدد مى كنند معمولا در سنين پائين هستند و غالبا در دامان شوهر جديد همانند دختر او پرورش مى يابند، آيـه مـى گـويد اينها در واقع همچون دختران خود شما هستند، آيا كسى با دختر خود ازدواج مى كند؟ و انتخاب عنوان ((ربائب )) كه جمع
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 367
((ربيبه )) به معنى تربيت شده است نيز به همين جهت مى باشد.
به دنبال اين قسمت براى تاءكيد مطلب اضافه مى كند كه : ((اگر با آنها آميزش جنسى نداشتيد دخترانشان بر شما حرام نيستند)) (فان لم تكونوا دخلتم بهن فلا جناح عليكم ).
3 - ((و هـمـسـران فـرزنـدانـتـان كـه از نـسـل شما هستند.)) (و حلائل ابنائكم الذين من اصلابكم ).
در حـقـيـقـت تـعـبـيـر ((مـن اصـلابـكـم )) (فـرزنـدانـى كـه از نسل شما باشند) براى اين است كه روى يكى از رسوم غلط دوران جاهليت خط بطلان كشيده شـود، زيـرا در آن زمـان مـعـمـول بود افرادى را به عنوان فرزند خود انتخاب مى كردند، يـعـنـى كـسـى كـه فـرزند شخص ديگرى بود به نام فرزند خود مى خواندند و فرزند خـوانـده مـشـمـول تـمـام احـكـام فـرزنـد حـقـيـقـى بـود، و بـه هـمـيـن دليـل بـا هـمـسـران فرزند خوانده خود ازدواج نمى كردند فرزند خواندگى و احكام آن در اسلام به كلى بى اساس است .
4 - ((و براى شما جمع در ميان دو خواهر ممنوع است )) (و ان تجمعوا بين الاختين ).
يعنى ازدواج با دو خواهر در زمان واحد مجاز نيست ، بنابر اين اگر با دو خواهر يا بيشتر در زمانهاى مختلف و بعد از جدايى از خواهر قبلى انجام گيرد، مانعى ندارد.
و از آنـجـا كـه در زمـان جـاهـليـت جـمـع مـيـان دو خـواهـر رايـج بـود، و افـرادى مـرتكب چنين ازدواجـهـايى شده بودند قرآن بعد از جمله فوق مى گويد: ((مگر آنچه درگذشته واقع شده )) (الا ما قد سلف ).
يعنى اين حكم (همانند احكام ديگر) عطف به گذشته نمى شود، و كسانى كه
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 368
قـبـل از نـزول ايـن قـانـون ، چـنين ازدواجى انجام داده اند كيفر و مجازاتى ندارند، اگر چه اكنون بايد يكى از آن دو را انتخاب كرد، و ديگرى را رها كنند.
در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند آمرزنده و مهربان است )) (ان الله كان غفورا رحيما).
رمـز ايـنـكـه اسلام از چنين ازدواجى جلوگيرى كرده شايد اين باشد، كه دو خواهر به حكم نـسـب و پـيـونـد طبيعى نسبت به يكديگر علاقه شديد دارند، ولى به هنگامى كه رقيب هم شـونـد طـبـعـا نـمى توانند آن علاقه سابق را حفظ كنند، و به اين ترتيب يك نوع تضاد عـاطـفـى در وجـود آنـهـا پـيـدا مـى شـود، كه براى زندگى آنها زيانبار است ، زيرا دائما انـگـيـزه ((مـحـبـت )) و انـگـيـزه ((رقـابـت )) در وجـود آنـهـا در حال كشمكش و مبارزه اند.
بـعضى از مفسران احتمال داده اند كه جمله ((الا ما قد سلف )) به تمام محارمى كه در آيه بـه آن اشـاره شـده بـرگـردد يـعـنـى اگـر قـبـل از نـزول ايـن آيـه اقـدام بـه ازدواج بـا يـكـى از مـحـارم فـوق طـبـق قـوانـيـن مـتـداول آن زمـان كـرده بـاشـيـد، حـكم تحريم شامل آن ازدواجها نمى شود، و فرزندان آنها فرزندان مشروع خواهند بود، البته پس از نزول اين آيه لازم بوده فورا جدا شوند.
پايان آيه يعنى جمله ((ان الله كان غفورا رحيما)) نيز متناسب با اين معنى مى باشد.
24-09-2010 07:52 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
عضو سایتـ

*

داره راه میوفته
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 662
تاریخ عضویت: Sep 2014
پسندیده ام : 0
امتیاز پست ها : 2

امتیاز: 518پیکس
اطلاعات تماس
افتخارات کاربر

افتخارات ارسال
مدال 500 مطلب

ارسال: #7
 
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 369
آيه 24
آيه و ترجمه
وَ الْمـُحـْصنَت مِنَ النِّساءِ إِلا مَا مَلَكَت أَيْمَنُكمْ كِتَب اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ أُحِلَّ لَكُم مَّا وَرَاءَ ذَلِكمْ أَن تَبْتَغُوا بِأَمْوَلِكُم محْصِنِينَ غَيرَ مُسفِحِينَ فَمَا استَمْتَعْتُم بِهِ مِنهُنَّ فَئَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فـَرِيـضـةً وَ لا جـُنـَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَضيْتُم بِهِ مِن بَعْدِ الْفَرِيضةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً(24)
ترجمه :
24 - و زنـان شـوهـردار (بـر شما حرام است ؛) مگر آنها را كه مالك شده ايد، اينها احكامى اسـت كه خداوند بر شما مقرر داشته و زنان ديگر غير از اينها (كه گفته شد) براى شما حـلال اسـت ، كـه بـا امـوال خـود آنـهـا را اخـتـيار كنيد در حالى كه پاكدامن باشيد و از زنا خـوددارى نـمـايـيـد، و زنانى را كه متعه مى كنيد مهر آنها را، واجب است بپردازيد و گناهى بر شما نيست نسبت به آنچه با يكديگر توافق كرده ايد بعد از تعيين مهر، خداوند دانا و حكيم است .
تفسير :

ايـن آيـه ، بـحـث آيـه گـذشـتـه را دربـاره زنـانـى كـه ازدواج بـا آنـهـا حـرام اسـت دنـبـال مـى كـنـد و اضـافه مى نمايد كه : ((ازدواج و آميزش جنسى با زنان شوهردار نيز حرام است )) (و المحصنات من النساء).
((مـحـصـنـات )) جـمـع ((مـحصنة )) از ماده ((حصن )) به معنى قلعه و دژ است و به همين مناسبت به زنان شوهردار و همچنين زنان عفيف و پاكدامن كه از آميزش جنسى با ديگران خود را حفظ مى كنند و يا در تحت حمايت و سرپرستى مردان قرار دارند گفته ميشود.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 370
گـاهـى بـه زنان آزاد در مقابل كنيزان نيز گفته شده ، زيرا آزادى آنها در حقيقت به منزله حـريـمى است كه به دور آنها كشيده شده است و ديگرى حق نفوذ در حريم آنان بدون اجازه آنها ندارد، ولى روشن است كه منظور از آن در آيه فوق همان زنان شوهردار است .
اين حكم اختصاصى به زنان مسلمان ندارد بلكه زنان شوهردار از هر مذهب و ملتى همين حكم را دارند يعنى ازدواج با آنها ممنوع است .
تـنـها استثنايى كه به اين حكم خورده است در مورد زنان غير مسلمانى است كه به اسارت مسلمانان در جنگها درمى آيند، اسلام اسارت آنها را به منزله طلاق از شوهران سابق تلقى كـرده ، و اجـازه مى دهد بعد از تمام شدن عده آنها با آنان ازدواج كنند و يا همچون يك كنيز با آنان رفتار شود (الا ما ملكت ايمانكم ).
ولى ايـن اسـتـثـناء، به اصطلاح ، استثناى منقطع است ، يعنى چنين زنان شوهردارى كه در اسارت مسلمانان قرار مى گيرند رابطه آنها به مجرد اسارت با شوهرانشان قطع خواهد شـد، درسـت هـمـانـنـد زن غـير مسلمانى كه با اسلام آوردن رابطه او با شوهر سابقش (در صورت ادامه كفر) قطع مى گردد، و در رديف زنان بدون شوهر قرار خواهد گرفت .
از ايـنـجـا روشـن مـى شـود كـه اسـلام بـه هـيـچ وجه اجازه نداده است كه مسلمانان با زنان شوهردار حتى از ملل و مذاهب ديگر ازدواج كنند، و به همين جهت ، عده براى آنها مقرر ساخته و در دوران عده از ارتباط زناشويى با آنها جلوگيرى نموده است .
فـلسـفـه ايـن حـكـم در حـقـيـقـت ايـن اسـت كـه ايـن گونه زنان يا بايد به محيط ((كفر)) بازگشت داده شوند، و يا بدون ((شوهر)) همچنان در ميان مسلمانان بمانند و يا رابطه
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 371
آنـهـا بـا شـوهـران سـابـق قـطـع شـود و از نـو ازدواج ديـگـرى نـمـايـنـد، صـورت اول بـر خـلاف اصـول تـربـيـتى اسلام و صورت دوم ظالمانه است ، بنابر اين تنها راه همان راه سوم است .
از پـاره اى از روايـات كـه سـند آن به ابو سعيد خدرى صحابى معروف مى رسد برمى آيـد كـه آيـه فـوق دربـاره اسـراى غـزوه اوطـاس نـازل گـرديـده و پـيـامـبـر (صـلى الله عليه وآله ) بعد از اطمينان به اينكه زنان اسير بـاردار نيستند به آنها اجازه داد كه با مسلمانان ازدواج كنند و يا همچون يك كنيز در اختيار آنها قرار گيرند - اين حديث تفسير بالا را نيز تاءييد مى كند.
در اين جمله براى تاءكيد احكام گذشته كه در مورد محارم و مانند آن وارد شده مى فرمايد: ((ايـنها امورى است كه خداوند براى شما مقرر داشته و نوشته است )) (كتاب الله عليكم ).
بنابر اين به هيچ وجه قابل تغيير و عدول نيست .
سپس مى گويد: غير از اين چند طايفه كه در اين آيه و آيات پيش گفته شد مى توانيد با سـايـر زنـان ، ازدواج كـنـيـد مشروط بر اين كه طبق قوانين اسلام باشد و تواءم با عفت و پاكدامنى و دور از بى عفتى و ناپاكى صورت گيرد.
((امـا زنـان ديـگـر غـيـر از ايـنـهـا (كـه گـفـتـه شـد،) بـراى شـمـا حـلال اسـت كـه بـا امـوال خـود، آنـان را اخـتيار كنيد؛ در حالى كه پاكدامن باشيد و از زنا، خوددارى نماييد)) (و احل لكم ماوراء ذلكم ان تبتغوا باموالكم محصنين غير مسافحين ).
بـنـا بـر ايـن ((مـحـصـنـيـن )) در آيـه فـوق كـه اشـاره بـه حـال مـردان است به معنى ((عفيفان )) و ((غير مسافحين )) تاءكيد آن است زيرا ماده سفاح (بـر وزن كـتـاب ) بـه مـعـنـى زنـا مـى بـاشـد و در اصل از ((سفح )) به معنى ريزش آب و يا اعمال بيهوده و بى رويه گرفته
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 372
شـده اسـت و چـون قـرآن ، در ايـن گـونه امور هميشه از الفاظ كنائى استفاده مى كند آن را كنايه از آميزش نامشروع گرفته است .
جـمـله ايـن ((تـبـتـغوا باموالكم )) اشاره به اين است كه رابطه زناشوئى يا بايد به شكل ازدواج با پرداخت مهر باشد و يا به شكل مالك شدن كنيز با پرداخت قيمت .
ضـمـنـا تـعبير ((غير مسافحين )) در آيه فوق ، شايد اشاره به اين حقيقت نيز باشد كه نـبـايد هدف شما در مسئله ازدواج ، تنها هوسرانى و ارضاى غريزه جنسى باشد بلكه اين امـر حـياتى براى هدف عالى ترى مى باشد كه غريزه نيز در خدمت آن قرار گرفته ، و آن بقاى نسل انسان و نيز حفظ او از آلودگيها است .
در قـسـمـت بعد، اشاره به مساءله ازدواج موقت و به اصطلاح ((متعه )) است و مى گويد: ((زنـانـى را كـه مـتـعـه مـى كـنـيـد مـهـر آنها را به عنوان يك واجب بايد بپردازيد))(فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضة ).
از جـمـله فـوق اسـتـفـاده مـى شـود كـه اصـل تـشـريـع ازدواج مـوقـت ، قـبـل از نـزول ايـن آيـه براى مسلمانان مسلم بوده كه در اين آيه نسبت به پرداخت مهر آنها توصيه مى كند
بعد از ذكر لزوم پرداخت مهر اشاره به اين مطلب مى فرمايد كه : ((اگر طرفين عقد، با رضـايـت خـود مـقـدار مـهـر را بـعـدا كـم يـا زياد كنند مانعى ندارد)) (و لا جناح عليكم فيما تراضيتم به من بعد الفريضة )اء.
بـنـابـرايـن مـهـر يـك نـوع بـدهـكـارى اسـت كـه بـا رضـايـت طـرفـيـن قـابـل تـغـيـيـر اسـت . (در ايـن مـوضـوع تـفـاوتى ميان عقد موقت و دايم نيست اگر چه آيه همانطور كه مشروحا گفتيم درباره ازدواج موقت بحث مى كند).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 373
احـتـمـال ديـگـرى در تـفـسـيـر آيه فوق نيز هست و آن اينكه : مانعى ندارد كه پس از انجام ازدواج مـوقـت ، طـرفين درباره اضافه كردن مدت ازدواج ، و همچنين مبلغ مهر با هم توافق كـنـنـد، يـعـنـى ازدواج مـوقـت حـتـى قـبـل از پـايـان مـدت ، قـابـل تمديد است به اين ترتيب كه زن و مرد با هم توافق مى كنند كه مدت را به مقدار مـعـيـنـى در بـرابـر اضـافـه كـردن مـهـر بـه مـبـلغ مـشـخـصـى بـيـفـزايـنـد. (در روايـات اهل بيت - عليهم السلام - نيز به اين تفسير اشاره شده است ).
احـكـامى كه در آيه به آن اشاره شد، احكامى است كه متضمن خير و سعادت افراد بشر است زيرا: ((خداوند از مصالح بندگان آگاه و در قانونگذارى خود حكيم است )) (ان الله كان عليما حكيما).
نكته ها :
ازدواج موقت در اسلام
1 - قرائنى كه در آيه فوق وجود دارد دلالت آن را بر ازدواج موقت تاءكيد مى كند.
2 - ازدواج موقت در عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله ) بوده و بعدا نسخ نشده است .
3 - ضرورت اجتماعى اين نوع ازدواج .
4 - پاسخ به پاره اى از اشكالات .
درباره قسمت اول بايد توجه داشت كه :
اولا: كلمه ((متعه )) كه ((استمتعتم )) از آن گرفته شده است در اسلام به معنى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 374
ازدواج مـوقـت اسـت ، و بـه اصـطلاح در اين باره حقيقت شرعيه مى باشد، گواه بر آن اين اسـت كـه اين كلمه (متعه ) با همين معنى در روايات پيامبر (صلى الله عليه وآله ) و كلمات صحابه مكرر به كار برده شده است .
ثـانـيـا: اگـر ايـن كـلمـه بـه مـعنى مزبور نباشد بايد به معنى لغوى آن يعنى ((بهره گـيـرى )) تـفـسـيـر شـود در نـتـيجه معنى آيه چنين خواهد شد: ((اگر از زنان دايم بهره گـرفـتـيـد مـهـر آنها را بپردازيد)). در حالى كه مى دانيم پرداختن مهر مشروط به بهره گـيـرى از زنـان نـيـسـت بـلكـه تـمـام مـهـر بـنـا بـر مـشـهـور يـا حداقل نيمى از مهر به مجرد عقد ازدواج دائم ، واجب مى شود.
ثـالثـا: بـزرگـان ((اصحاب )) و ((تابعين )) مانند ابن عباس دانشمند و مفسر معروف اسـلام و ابن ابى كعب و جابر بن عبدالله و عمران حصين و سعيد بن جبير و مجاهد و قتاده و سـدى و گـروه زيـادى از مـفـسـران اهـل تـسـنـن و تـمـام مـفـسـران اهـل بـيـت (عـليـهم السلام ) همگى از آيه فوق ، حكم ازدواج موقت را فهميده اند تا آنجا كه فـخـر رازى بـا تـمـام شـهـرتـى كـه در مـوضـوع اشـكـال تـراشـى در مـسـائل مربوط به شيعه دارد بعد از بحث مشروحى درباره آيه مى گويد: ما بحث نداريم كـه از آيـه فـوق حـكـم جـواز متعه استفاده مى شود بلكه ما مى گوييم حكم مزبور بعد از مدتى نسخ شده است .
رابـعـا: ائمـه اهل بيت عليهم السلام كه به اسرار وحى از همه آگاهتر بودند، متفقا آيه را بـه هـمـيـن مـعـنـى تـفـسـيـر فـرمـوده انـد، و روايـات فـراوانـى در ايـن زمـيـنـه نقل شده از جمله :
از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) نـقـل شـده اسـت كـه فـرمـود: ((المـتـعـة نـزل بـهـا القـرآن و جـرت بـهـا السـنـة مـن رسـول الله ؛ حـكـم مـتـعـه در قـرآن نازل شده و سنت پيغمبر (صلى الله عليه وآله ) بر طبق
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 375
آن جارى گرديده است )).
و از امـام بـاقـر (عـليـه السـلام ) نـقـل شـده كـه در پـاسـخ سـؤ ال ابو بصير راجع به متعه فرمود: ((نزلت فى القرآن فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجـورهـن فـريـضة ..))؛ ((قرآن مجيد در اين باره سخن گفته آنجا كه مى فرمايد: ((فما استمتعتم ...)).
و نـيـز از امـام بـاقر (عليه السلام ) نيز نقل شده كه در پاسخ شخصى بنام عبدالله بن عـمـيـر ليـثـى در مـورد مـتـعـه فـرمـود: ((احـلهـا الله فـى كتابه و على لسان نبيه فهى حـلال الى يـوم القـيـامـة ؛ خـداونـد آن را در قـرآن و بـر زبـان پـيـامـبـرش حلال كرده است و آن تا روز قيامت حلال مى باشد)).
آيا اين حكم ، نسخ شده است ؟!
اتـفـاق عـمـوم عـلمـاى اسلام بلكه ضرورت دين بر اين است كه ازدواج موقت در آغاز اسلام مشروع بوده (و گفتگو درباره دلالت آيه فوق بر مشروعيت متعه هيچ گونه منافاتى با مـسـلم بـودن اصـل حـكم ندارد زيرا مخالفان معتقدند كه مشروعيت حكم از سنت پيامبر (صلى الله عـليـه وآله ) ثـابـت شـده اسـت ) و حـتـى مـسـلمـانـان در آغـاز اسـلام بـه آن عـمـل كـرده انـد و جـمـله مـعـروفـى كـه از عـمـر نـقـل شـده : ((مـتـعـتـان كـانـتـا عـلى عـهـد رسـول الله و انـا مـحـرمـهـمـا و مـعاقب عليهما متعة النساء و متعة الحج ))؛ دو متعه در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله ) بود كه من آنها را حرام كردم ، و بر آنها مجازات مى كنم ، ((مـتـعـه زنـان و حـج تـمـتـع )) (كـه نـوع خـاصـى از حـج اسـت ) دليل روشنى بر وجود اين حكم در عصر
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 376
پـيـامـبـر (صلى الله عليه وآله ) است منتها مخالفان اين حكم ، مدعى هستند كه بعدا نسخ و تحريم شده است .
امـا جـالب تـوجـه اينكه رواياتى كه درباره نسخ حكم مزبور ادعا مى كنند كاملا مختلف و پـريـشـان اسـت ، بعضى مى گويند خود پيامبر (صلى الله عليه و آله ) اين حكم را نسخ كـرده و بـنابر اين ناسخ آن ، سنت و حديث پيامبر (صلى الله عليه و آله ) است و بعضى مـى گـويـنـد نـاسـخ آن آيـه طلاق است ((اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن ؛ هنگامى كه زنـان را طـلاق داديد بايد طلاق در زمان مناسب عده باشد)) در حالى كه اين آيه ارتباطى بـا مـسـاءله مـورد بـحث ندارد زيرا اين آيه در باره طلاق بحث مى كند در حالى كه ازدواج موقت طلاق ندارد و جدايى آن به هنگام پايان مدت آن است .
قدر مسلم اين است كه اصل مشروع بودن اين نوع ازدواج در زمان پيامبر (صلى الله عليه و آله ) قـطـعـى اسـت و هـيـچ گـونـه دليـل قـابـل اعـتمادى درباره نسخ شدن آن در دست نيست بـنـابـرايـن طـبق قانون مسلمى كه در علم اصول به ثبوت رسيده بايد حكم به بقاء اين قانون كرد.
جـمـله مـشهورى كه از عمر نقل شده نيز گواه روشنى بر اين حقيقت است كه اين حكم در زمان پيامبر (صلى الله عليه و آله ) هرگز نسخ نشده است .
بـديهى است هيچ كس جز پيامبر (صلى الله عليه و آله ) حق نسخ احكام را ندارد، و تنها او اسـت كـه مـى تـوانـد بـه فرمان خدا پاره اى از احكام را نسخ كند، و بعد از رحلت پيامبر (صـلى الله عـليـه و آله ) باب نسخ به كلى مسدود مى شود و گرنه هر كسى مى تواند بـه اجـتهاد خود قسمتى از احكام الهى را نسخ نمايد و ديگر چيزى به نام شريعت جاودان و ابدى باقى نخواهد ماند. و اصولا اجتهاد در برابر سخنان پيامبر (صلى الله عليه و آله ) اجتهاد در مقابل نص است كه فاقد هر گونه اعتبار مى باشد.
جـالب ايـنـكـه در صـحـيـح تـرمـذى كـه از كـتـب صـحـاح مـعـروف اهل تسنن است و
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 377
هـمـچـنـيـن از ((دارقـطـنـى )) چـنـيـن مـى خـوانـيـم : كـسـى از اهـل شـام از عـبـدالله بـن عـمـر دربـاره حـج تـمـتـع سـؤ ال كـرد او در جـواب صـريـحا گفت اين كار، حلال و خوب است مرد شامى گفت : پدر تو از ايـن عمل نهى كرده است عبدالله بن عمر برآشفت و گفت : اگر پدرم از چنين كارى نهى كند و پيامبر (صلى الله عليه و آله ) آن را اجازه دهد آيا سنت مقدس پيامبر (صلى الله عليه و آله ) را رها كنم و از گفته پدرم پيروى كنم ؟ برخيز و از نزد من دور شو!
نـظـيـر ايـن روايـت دربـاره ازدواج مـوقـت از عـبـد الله بـن عـمر از صحيح ترمذى به همان صورت كه در بالا خوانديم نقل شده است .
و نـيز از ((محاضرات )) راغب نقل شده كه يكى از مسلمانان اقدام به ازدواج موقت مى كرد از او پـرسـيـدنـد: حـلال بـودن ايـن كار را از چه كسى گرفتى ؟ گفت : از ((عمر))! با تـعـجـب گفتند: چگونه چنين چيزى ممكن است با اينكه عمر از آن نهى كرد و حتى تهديد به مـجـازات نـمـود؟ گـفـت : بـسـيـار خوب ، من هم به همين جهت مى گويم ، زيرا عمر مى گفت : پـيـامـبـر (صـلى الله عـليه و آله ) آن را حلال كرده و من حرام مى كنم ، من مشروعيت آن را از پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عليه و آله ) مى پذيرم ، اما تحريم آن را از هيچ كس نخواهم پذيرفت .
مـطلب ديگرى كه در اينجا يادآورى آن لازم است اين است كه ادعا كنندگان نسخ اين حكم با مشكلات مهمى روبرو هستند:
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 378
نـخست اينكه در روايات متعددى از منابع اهل تسنن تصريح شده كه اين حكم در زمان پيامبر (صـلى الله عليه و آله ) هرگز نسخ نشد، بلكه در زمان عمر از آن نهى گرديد، بنابر اين طرفداران نسخ بايد پاسخى براى اين همه روايات پيدا كنند، اين روايات بالغ بر بـيـسـت و چـهـار روايت است ، كه علامه امينى در ((الغدير)) جلد ششم آنها را مشروحا بيان كرده است و به دو نمونه آن ذيلا اشاره مى شود:
1 - در صـحـيـح مـسـلم از جـابـر بـن عـبـدالله انـصـارى نـقـل شده كه مى گفت : ما در زمان پيامبر (صلى الله عليه و آله ) به طور ساده اقدام به ازدواج موقت مى كرديم و اين وضع ادامه داشت تا اينكه ((عمر)) در مورد ((عمرو بن حريث )) از اين كار (بطور كلى ) جلوگيرى كرد.
و در حـديـث ديـگـرى در كـتـاب ((مـوطـاء)) مـالك و ((سنن كبرا))ى بيهقى از ((عروة بن زبير)) نقل شده كه : زنى به نام ((خوله )) بنت حكيم در زمان ((عمر)) بر او وارد شد و خبر داد كه يكى از مسلمانان به نام ((ربيعة بن اميه )) اقدام به متعه كرده است او گفت : اگـر قـبـلا از ايـن كـار نـهـى كـرده بودم او را سنگسار مى كردم (ولى از هم اكنون از آن جلوگيرى مى كنم !)
در كـتـاب بـدايـة المـجـتهد تاءليف ((ابن رشد اندلسى )) نيز مى خوانيم كه جابر ابن عبدالله انصارى مى گفت : ((ازدواج موقت در ميان ما در عهد پيامبر (صلى الله عليه و آله ) و در خلافت ابوبكر و نيمى از خلافت عمر، معمول بود سپس عمر از آن نهى كرد.))
مشكل ديگر اينكه : رواياتى كه حكايت از نسخ اين حكم در زمان پيامبر (صلى الله عليه و آله ) مـى كند بسيار پريشان و ضد و نقيضند، بعضى مى گويد: در جنگ خيبر نسخ شده ، و بعضى ديگر در روز فتح مكه ، و بعضى در جنگ تبوك ، و بعضى در جنگ اوطاس ،
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 379
و مـانـنـد آن . بـنـابـر ايـن بـه نـظـر مـى رسـد كـه روايـات نـسـخ ، هـمـه مجعول بوده باشد كه اين همه با يكديگر تناقض دارند.
از آنچه گفتيم روشن مى شود اينكه نويسنده تفسير ((المنار)) مى گويد: ((ما سابقا در جـلد سـوم و چـهـارم مجله المنار، تصريح كرده بوديم كه عمر از متعه نهى كرد ولى بعدا به اخبارى دست يافتيم كه نشان مى دهد در زمان پيامبر (صلى الله عليه و آله ) نسخ شده نه در زمان عمر، و لذا گفته سابق خود را اصلاح كرده و از آن استغفار مى كنيم )).
سـخـنـى تعصب آميز است ، زيرا در برابر روايات ضد و نقيضى كه نسخ حكم را در زمان پـيـامـبـر (صلى الله عليه و آله ) اعلام مى كند رواياتى داريم كه صراحت در ادامه آن تا زمـان عـمر دارد، بنابر اين نه جاى عذر خواهى است ، و نه استغفار، و شواهدى كه در بالا ذكر كرديم نشان مى دهد كه گفتار اول او مقرون به حقيقت بوده است نه گفتار دوم !
و نـاگـفـتـه پـيـدا اسـت نـه ((عـمـر)) و نـه هـيـچ شـخـص ديـگـر و حـتـى ائمـه اهـل بـيت (عليهم السلام ) كه جانشينان اصلى پيامبرند نمى توانند احكامى را كه در عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله ) بوده نسخ كنند و اصولا نسخ بعد از رحلت پيامبر (صلى الله عـليـه و آله ) و بـسته شدن باب وحى مفهوم ندارد، و اينكه بعضى كلام ((عمر)) را حمل بر اجتهاد كرده اند جاى تعجب است زيرا اجتهاد در برابر ((نص )) ممكن نيست .
و عـجيبتر اينكه جمعى از فقهاى اهل تسنن آيات مربوط به احكام ازدواج (مانند آيه 6 سوره مـؤ مـنـون ) را نـاسـخ آيـه فوق كه در باره متعه است دانسته اند، گويا تصور كرده اند ازدواج موقت اصلا ازدواج نيست . در حالى كه بطور مسلم يكى از اقسام ازدواج است .
ازدواج موقت يك ضرورت اجتماعى
اين يك قانون كلى و عمومى است كه اگر به غرايز طبيعى انسان به صورت
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 380
صـحـيحى پاسخ گفته نشود براى اشباع آنها متوجه طرق انحرافى خواهد شد، زيرا اين حقيقت قابل انكار نيست كه غرائز طبيعى را نمى توان از بين برد، و فرضا هم بتوانيم از بـيـن بـبـريـم ، چنين اقدامى عاقلانه نيست زيرا اين كار يك نوع مبارزه با قانون آفرينش است .
بـنـابـر ايـن راه صـحـيـح آن اسـت كـه آنـهـا را از طـريـق مـعـقولى اشباع و از آنها در مسير سازندگى بهره بردارى كنيم .
ايـن مـوضـوع را نـيـز نمى توان انكار كرد كه غريزه جنسى يكى از نيرومندترين غرايز انـسـانـى اسـت ، تـا آنـجـا كـه پـاره اى از روانـكـاوان آن را تـنـهـا غـريـزه اصيل انسان مى دانند و تمام غرايز ديگر را به آن باز مى گردانند.
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه در بسيارى از شرايط و محيطها، افراد فراوانى در سنين خـاصـى قـادر بـه ازدواج دايـم نـيـسـتـنـد، يـا افـراد مـتـاءهـل در مسافرتهاى طولانى و يا ماءموريتها با مشكل عدم ارضاى غريزه جنسى روبرو مى شوند.
ايـن مـوضـوع مـخـصـوصـا در عـصـر مـا كـه سـن ازدواج بـر اثـر طـولانـى شـدن دوره تحصيل و مسايل پيچيده اجتماعى بالا رفته ، و كمتر جوانى مى تواند در سنين پائين يعنى در داغـتـريـن دوران غـريـزه جـنـسـى اقـدام بـه ازدواج كـنـد، شكل حادترى به خود گرفته است .
با اين وضع چه بايد كرد؟
آيا بايد مردم را به سركوب كردن اين غريزه (همانند رهبانها و راهبه ها) تشويق نمود؟
يا اينكه آنها را در برابر بى بندوبارى جنسى آزاد گذاشت ، و همان صحنه هاى زننده و ننگين كنونى را مجاز دانست ؟
و يا اينكه راه سومى را در پيش بگيريم كه نه مشكلات ازدواج دايم را به بار آورد و نه آن بى بندوبارى جنسى را؟
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 381
خـلاصـه ايـنـكـه ((ازدواج دائم )) نـه در گـذشته و نه در امروز به تنهايى جوابگوى نيازمنديهاى جنسى همه طبقات مردم نبوده و نيست ، و ما بر سر دو راهى قرار داريم يا بايد فـحـشـاء را مـجـاز بدانيم (همانطور كه دنياى مادى امروز عملا بر آن صحه گذارده و آنرا بـه رسـمـيت شناخته )، و يا طرح ازدواج موقت را بپذيريم ، معلوم نيست آنها كه با ازدواج مـوقـت و فـحـشـاء مـخـالفـنـد چـه جـوابـى بـراى ايـن سـؤ ال فكر كرده اند؟!
طـرح ازدواج مـوقـت ، نـه شـرايـط سـنـگـيـن ازدواج دايـم را دارد كـه بـا عدم تمكن مالى يا اشتغالات تحصيلى و مانند آن نسازد و نه زيانهاى فجايع جنسى و فحشاء را در بر دارد.
ايرادهايى كه بر ازدواج موقت مى شود
منتها در اينجا اشكالاتى مى شود كه بايد بطور فشرده به آنها پاسخ گفت :
1 - گـاهـى مـى گـويـنـد چـه تـفـاوتـى مـيـان ازدواج مـوقـت و فـحـشـاء وجـود دارد؟ هـر دو ((خـودفروشى )) در برابر پرداختن مبلغى محسوب مى شوند و در حقيقت اين نوع ازدواج نقابى است بر چهره فحشاء و آلودگيهاى جنسى ! تنها تفاوت آن دو در ذكر دو جمله ساده يعنى اجراى صيغه است .
پـاسـخ : آنـهـا كه چنين مى گويند گويا اصلا از مفهوم ازدواج موقت آگاهى ندارند، زيرا ازدواج مـوقت تنها با گفتن دو جمله تمام نمى شود بلكه مقرراتى همانند ازدواج دايم دارد، يـعـنـى چنان زنى در تمام مدت ازدواج موقت ، منحصرا در اختيار اين مرد بايد باشد، و به هـنـگـامـى كـه مـدت پـايـان يـافـت بـايـد عـده نـگـاه دارد، يـعـنـى حداقل چهل و پنج روز بايد از اقدام به هر گونه ازدواج با شخص ديگرى خوددارى كند، تـا اگـر از مـرد اول بـاردار شـده وضـع او روشـن گـردد، حـتـى اگـر بـا وسايل جلوگيرى اقدام به جلوگيرى از انعقاد نطفه كرده باز هم رعايت اين مدت واجب است ، و اگر از
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 382
او صـاحـب فرزندى شد بايد همانند فرزند ازدواج دايم مورد حمايت او قرار گيرد و تمام احكام فرزند بر او جارى خواهد شد. در حالى كه در فحشاء هيچ يك از اين شرايط و قيود وجود ندارد. آيا اين دو را با يكديگر هرگز مى توان مقايسه نمود؟
البـتـه ازدواج مـوقـت از نـظـر مساءله ارث (در ميان زن و شوهر) و نفقه و پاره اى از احكام ديگر تفاوتهائى با ازدواج دايم دارد ولى اين تفاوتها هرگز آن را در رديف فحشاء قرار نخواهد داد، و در هر حال شكلى از ازدواج است با مقررات ازدواج .
2 - ((ازدواج مـوقـت )) سـبـب مـى شـود كـه بـعـضـى از افـراد هوسباز از اين قانون سوء اسـتـفـاده كـرده و هـر نـوع فـحشاء را در پشت اين پرده انجام دهند تا آنجا كه افراد محترم هرگز تن به ازدواج موقت نمى دهند، و زنان با شخصيت از آن ابا دارند.
پـاسخ : سوء استفاده از كدام قانون در دنيا نشده است ؟ آيا بايد جلو يك قانون فطرى و ضـرورت اجـتماعى را به خاطر سوء استفاده گرفت ؟ يا بايد جلو سوء استفاده كنندگان را بگيريم ؟
اگـر فـرضـا عـده اى از زيـارت خـانـه خـدا سـوء اسـتـفاده كردند و در اين سفر اقدام به فـروش مـواد مـخـدر كـردنـد آيـا بـايـد جـلو مـردم را از شـركـت در اين كنگره عظيم اسلامى بگيريم يا جلو سوء استفاده كنندگان را؟!
و اگـر مـلاحـظـه مـى كـنـيـم كـه امـروز افراد محترم از اين قانون اسلامى كراهت دارند، عيب قانون نيست ، بلكه عيب عمل كنندگان به قانون ، و يا صحيحتر، سوء استفاده كنندگان از آن اسـت ، اگـر در جـامـعـه امـروز هم ازدواج موقت به صورت سالم در آيد و حكومت اسلامى تـحـت ضـوابـط و مـقـررات خـاص ، اين موضوع را به طور صحيح پياده كند هم جلو سوء استفاده ها گرفته خواهد شد و هم افراد محترم (به
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 383
هنگام ضرورتهاى اجتماعى ) از آن كراهت نخواهند داشت .
3 - مـى گـويـنـد ازدواج مـوقـت سـبـب مـى شـود كه افراد بى سرپرست همچون فرزندان نامشروع تحويل به جامعه داده شود.
پـاسخ : از آنچه گفتيم جواب اين ايراد كاملا روشن شد، زيرا فرزندان نامشروع از نظر قـانـونـى نه وابسته به پدرند و نه مادر، در حالى كه فرزندان ازدواج موقت كمترين و كوچكترين تفاوتى با فرزندان ازدواج دايم حتى در ميراث و ساير حقوق اجتماعى ندارند و گويا عدم توجه به اين حقيقت سرچشمه اشكال فوق شده است .
((راسل )) و ازدواج موقت
در پـايـان اين سخن يادآورى مطلبى كه برتراندراسل دانشمند معروف انگليسى در كتاب زناشويى و اخلاق تحت عنوان زناشويى آزمايشى آورده است مفيد به نظر مى رسد.
او پـس از ذكـر طرح يكى از قضات محاكم جوانان به نام ((بن بى ليندسى )) در مورد ((زنـاشـويـى دوسـتـانـه )) يـا ((زنـاشـويـى آزمايشى )) چنين مى نويسد: ((طبق طرح ((ليـنـدسى )) جوانان بايد قادر باشند در يك نوع زناشويى جديد وارد شوند كه با زنـاشويى هاى معمولى (دايم ) از سه جهت تفاوت دارد: نخست اينكه طرفين قصد بچه دار شـدن نـداشـتـه بـاشـنـد، از ايـن رو بايد بهترين طرق پيشگيرى از باردارى را به آنها بـياموزند، ديگر اينكه جدايى آنها به آسانى صورت پذيرد، و سوم اينكه پس از طلاق ، زن هيچ گونه حق نفقه نداشته باشد)).
((راسـل )) بـعد از ذكر پيشنهاد ((ليندسى )) كه خلاصه آن در بالا بيان شد چنين مى گويد: ((من تصور مى كنم كه اگر چنين امرى به تصويب قانونى برسد گروه كثيرى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 384
از جوانان از جمله دانشجويان دانشگاهها تن به ازدواج موقت بدهند و در يك زندگى مشترك مـوقـتـى پـاى بـگـذارنـد، زنـدگـى كـه متضمن آزادى است و رها از بسيارى نابسامانيها و روابط جنسى پر هرج و مرج فعلى مى باشد)).
هـمـانـطور كه ملاحظه مى كنيد طرح فوق در باره ازدواج موقت از جهات زيادى همانند طرح اسلام است منتها شرايط و خصوصياتى كه اسلام براى ازدواج موقت آورده از جهات زيادى روشـنـتـر و كـامـلتر است . در ازدواج موقت اسلامى هم جلوگيرى از فرزند كاملا بى مانع است و هم جدا شدن آسان و هم نفقه واجب نيست .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 385
آيه 25
آيه و ترجمه
وَ مـَن لَّمْ يـَسـتـَطـِعْ مـِنـكـُمْ طـوْلاً أَن يـَنـكـحَ الْمـُحْصنَتِ الْمُؤْمِنَتِ فَمِن مَّا مَلَكَت أَيْمَنُكُم مِّن فـَتـَيَتِكُمُ الْمُؤْمِنَتِ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَنِكُم بَعْضكُم مِّن بَعْضٍ فَانكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أ هْلِهِنَّ وَ ءَاتـُوهـُنَّ أُجـُورَهـُنَّ بـِالْمـَعْرُوفِ محْصنَتٍ غَيرَ مُسفِحَتٍ وَ لا مُتَّخِذَتِ أَخْدَانٍ فَإِذَا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَينَ بِفَحِشةٍ فَعَلَيهِنَّ نِصف مَا عَلى الْمُحْصنَتِ مِنَ الْعَذَابِ ذَلِك لِمَنْ خَشىَ الْعَنَت مِنكُمْ وَ أَن تَصبرُوا خَيرٌ لَّكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ(25)
ترجمه :
25 - و آنـهـا كـه تـوانايى ازدواج با زنان (آزاد) پاكدامن با ايمان ندارند مى توانند با زنـان پـاكدامن از بردگانى با ايمان كه در اختيار داريد ازدواج كنند، خدا آگاه به ايمان شماست ، و همگى اعضاى يك پيكريد، و آنها را به اجازه صاحبان آنان ازدواج نماييد و مهر آنـهـا را به خودشان بدهيد، مشروط بر اينكه پاكدامن باشند نه مرتكب زنا بطور آشكار شـونـد و نـه دوسـت پـنـهـانـى بـگـيـرنـد، و در صـورتـى كـه مـحـصـنه باشند و مرتكب عمل منافى عفت شوند نصف مجازات زنان آزاد را خواهند داشت ، اين اجازه (ازدواج با كنيزان ) براى آنها است كه (از نظر غريزه جنسى ) شديدا در زحمت باشند و اگر خوددارى كنيد (از ازدواج با آنان ) براى شما بهتر است و خداوند آمرزنده و مهربان است .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 386
تفسير :

ازدواج با كنيزان
در تعقيب بحثهاى مربوط به ازدواج ، اين آيه ، شرايط ازدواج با كنيزان را بيان مى كند، نـخـسـت مـى گـويـد كسانى كه قدرت ندارند كه با زنان آزاد، ازدواج كنند مى توانند با كنيزانى ازدواج نمايند كه مهر و ساير مخارج آنها معمولا سبكتر و سهلتر است )) (و من لم يستطع منكم طولا أ ن ينكح المحصنات المؤ منات فمن ما ملكت أ يمانكم من فتياتكم المؤ منات ).
البـتـه منظور از ازدواج با كنيزان اين نيست كه صاحب كنيز با كنيز ازدواج كند، بلكه با شـرايـط خـاصـى كـه در كـتـب فقهى ذكر شده مى تواند همانند همسر با او رفتار نمايد، بنابر اين منظور ازدواج افراد غير مالك با كنيز است .
ضـمـنـا از تـعـبـير به ((مؤ منات )) استفاده مى شود كه بايد حتما كنيز مسلمان باشد تا بـتـوان بـا او ازدواج كـرد و بـنـابـر ايـن بـا كـنـيـزان اهل كتاب ازدواج صحيح نيست .
جالب اينكه قرآن در اين آيه از كنيزان تعبير به ((فتيات )) كرده است كه جمع ((فتات )) مـى بـاشـد و مـعـمـولا اين تعبير آميخته با احترام خاصى در مورد زنان است و غالبا در مورد دختران جوان به كار مى رود.
در جـمـله بـعـد مـى گـويـد: شـمـا براى تشخيص ايمان آنها ماءمور به ظاهر اظهارات آنان هـسـتـيد، و اما درباره باطن و اسرار درونى آنان خداوند به ايمان و عقيده شما آگاهتر است )) (و الله اعلم بايمانكم ).
از آنـجـا كـه بعضى در مورد ازدواج با كنيزان كراهت داشتند، قرآن مى گويد: شما همه از يك پدر و مادر به وجود آمده ايد. ((و بعضى از بعض ديگريد)) (بعضكم
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 387
من بعض ).
بـنـابـر ايـن نـبـايد از ازدواج با كنيزان كه از نظر انسانى با شما هيچ گونه تفاوتى نـدارنـد و از نظر ارزش معنوى ، ارزش آنها مانند ديگران بسته به تقوى و پرهيزگارى آنان است ، كراهت داشته باشيد، كه همه اعضاى يك پيكر محسوب مى شويد.
سـپـس بـه يـكـى از شـرايط اين ازدواج اشاره كرده و مى فرمايد: ((اين ازدواج بايد به اجـازه مـالك صـورت گـيـرد)) و بـدون اجـازه او باطل است (فانكحوهن باذن اهلهن ).
از تـعـبير ((مالك )) به ((اهل )) اشاره به اين است كه نبايد آنها با كنيزان خود همچون يـك مـتـاع رفـتـار كـنـنـد بـلكـه بـايـد همچون سرپرست يك خانواده نسبت به فرزندان و اهل خود، رفتارى كاملا انسانى داشته باشند.
در جـمله بعد مى فرمايد: ((مهر آنان را به خودشان بدهيد)) (و آتوهن اجورهن بالمعروف ).
از جـمله فوق استفاده مى شود كه بايد مهر متناسب و شايسته اى براى آنها قرار داد، و آن را بـه خـود آنـان داد، يـعـنـى مـالك مـهـر خود كنيزان خواهند بود، اگر چه جمعى از مفسران مـعـتـقـدنـد كـه آيـه مـحـذوفـى دارد و در اصل ((آتوا مالكهن اجورهن ))؛ ((مهر آنها را به مـالكـان آنـهـا بـپـردازيد)) بوده است ، ولى اين تفسير با ظاهر آيه موافق نيست اگر چه بعضى از روايات آنرا تاءييد مى كند.
ضمنا از ظاهر آيه استفاده مى شود كه بردگان نيز مى توانند مالك اموالى گردند كه از طرق مشروع به آن دست يافته اند.
و از تعبير ((بالمعروف )) (بطور شايسته ) بر مى آيد كه نبايد در تعيين مهر آنها ظلم و سـتـمـى بـر آنـان شـود بـلكـه حـق واقـعـى آنـهـا طـبـق معمول بايد ادا گردد.
يـكـى ديـگـر از شـرايـط ايـن ازدواج آن اسـت كـه كـنـيـزانـى انـتـخاب شوند كه ((مرتكب عمل منافى عفت ، نگردند)) (محصنات ).
خواه به صورت آشكار بوده باشد (غير مسافحات ).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 388
و يا به صورت انتخاب دوست پنهانى (و لا متخذات اخدان ).
در ايـنـجـا مـمـكن است اين سؤ ال پيش آيد كه با نهى از زنا با تعبير ((غير مسافحات )) نيازى به نهى از گرفتن دوست پنهانى (اخدان ) نبوده است .
ولى با توجه به اينكه جمعى در جاهليت عقيده داشتند كه تنها زناى آشكار ناپسند است اما انـتـخـاب دوسـت پـنـهـانـى مانعى ندارد! روشن مى شود كه چرا قرآن مجيد به هر دو قسمت تصريح كرده است .
در جـمـله بـعد به تناسب احكامى كه در باره ازدواج با كنيزان و حمايت از حقوق آنها گفته شـد بـحـثـى در بـاره مـجـازات آنها به هنگام انحراف از جاده عفت به ميان آمده ، و آن اينكه ((اگر آنها در اين حال مرتكب عمل منافى عفت شوند، نصف مجازات زنان آزاد در باره آنان ، جـارى مـى شـود)) يـعـنـى تـنـهـا پـنجاه تازيانه بايد به آنها زد (فاذا احصن فان اتين بفاحشة فعليهن نصف ما على المحصنات من العذاب ).
نـكـتـه ديـگـرى كـه در ايـنجا بايد به آن توجه داشت اين است كه قرآن مى گويد: ((اذا احـصـن )) يـعنى ((اگر آنها محصنه بودند چنين مجازاتى درباره آنها جارى مى گردد در اينكه منظور از ((محصنه بودن )) در اينجا چيست ؟ مفسران احتمالاتى داده اند بعضى آن را بـه مـعـنـى شـوهـردار (طـبـق اصـطلاح معروف فقهى و طبق آيه سابق ) و بعضى به معنى ((مـسـلمان )) گرفته اند، ولى با توجه به اينكه كلمه ((محصن )) در اين جمله دو بار ذكـر شـده و بـايـد هـر دو به يك معنى باشد، و از طرفى زنان آزاد شوهردار مجازاتشان سـنـگـسـار كـردن اسـت نـه تـازيـانـه خـوردن ، روشـن مـى شـود كـه تـفـسـيـر اول يـعـنـى مـحـصـن بـه مـعـنـى شـوهـردار بـودن ، قـابـل قبول نيست ، همانطور كه تفسير دوم يعنى مسلمان بودن نيز شاهدى ندارد.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 389
حـق ايـن اسـت كـه بـا تـوجه به اينكه كلمه ((محصنات )) در قرآن مجيد، غالبا به معنى زنـان عفيف و پاكدامن آمده است چنين به نظر مى رسد كه آيه فوق نيز اشاره به همين معنى اسـت ، يـعـنـى كـنـيـزانى كه بر اثر فشار صاحبان خود تن به خودفروشى مى دادند از مجازات معاف هستند، اما كنيزانى كه تحت چنين فشارى نيستند و مى توانند پاكدامن زندگى كـنـنـد اگـر مـرتكب عمل منافى عفت شدند همانند زنان آزاد مجازات مى شوند اما مجازات آنها نصف مجازات زنان آزاد است .
سـپـس مـى گـويـد: ((ايـن ازدواج بـا كـنـيزان براى كسانى است كه از نظر غريزه جنسى شـديـدا در فـشار قرار گرفته اند، و قادر به ازدواج با زنان آزاد نيستند)) بنابر اين براى غير آنها مجاز نيست (ذلك لمن خشى العنت منكم ).
((عـنـت )) (بـر وزن سـنـد) در اصل به معنى بازشكستن استخوانى است ، كه قبلا شكسته شده ، يعنى پس از بهبودى و التيام مجددا بر اثر حادثه اى بشكند، بديهى است اين نوع شـكـسـتـگـى بـسـيـار دردنـاك و رنـج آور اسـت ، و بـه هـمـيـن دليـل ((عـنـت )) در مـشـكـلات طـاقـت فـرسـا و كـارهـاى رنـج آور استعمال شده است .
فلسفه اين حكم ممكن است اين باشد، كه كنيزان مخصوصا در آن زمان در شرائط تربيتى نـامـطـلوبـى بـه بار مى آمدند و طبعا داراى كمبودهايى از نظر اخلاقى و روانى و عاطفى بوده اند، و مسلما فرزندانى كه ثمره ازدواج با آنها بود، رنگ اخلاقى مادر را كم و بيش داشـت ، و بـه همين جهت اسلام طرح دقيقى براى آزادى تدريجى بردگان تنظيم كرده است تـا بـه ايـن سرنوشت گرفتار نشوند، و ضمنا به خود بردگان امكان داده شود، تا با يـكديگر ازدواج كنند. البته اين موضوع منافات با آن ندارد كه بعضى از كنيزان وضع استثنايى خاصى از نظر اخلاقى و تربيتى داشته باشند، زيرا آنچه در بالا اشاره شد مـربوط به وضع اكثريت آنها بوده است و اگر مى بينيم مادر بعضى از بزرگان اسلام كـنـيـز بـوده انـد از هـمين نظر است ولى بايد توجه داشت كه آنچه در مورد كنيزان در غير مورد ضرورت ممنوع است ازدواج با
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 390
آنهاست نه آميزش جنسى از راه مالكيت .
امـا بـعـد مـى فـرمايد: ((خوددارى كردن از ازدواج با كنيزان تا آنجا كه توانايى داشته باشيد و دامان شما آلوده گناه نگردد، به سود شماست )) (و ان تصبروا خير لكم ).
در پـايـان آيـه مـى فـرمـايـد: ((و خـداوند نسبت به آنچه در گذشته بر اثر بى خبرى انجام داده ايد آمرزنده و مهربان است . (و الله غفور رحيم ).
24-09-2010 07:52 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
عضو سایتـ

*

داره راه میوفته
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 662
تاریخ عضویت: Sep 2014
پسندیده ام : 0
امتیاز پست ها : 2

امتیاز: 518پیکس
اطلاعات تماس
افتخارات کاربر

افتخارات ارسال
مدال 500 مطلب

ارسال: #8
 
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 391
آيه 26 - 28
آيه و ترجمه
يـُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَينَ لَكُمْ وَ يهْدِيَكمْ سنَنَ الَّذِينَ مِن قَبْلِكمْ وَ يَتُوب عَلَيْكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ(26)
وَ اللَّهُ يـُرِيـدُ أَن يـَتـُوب عـَلَيـْكـمْ وَ يـُرِيـدُ الَّذِيـنَ يـَتَّبـِعـُونَ الشهَوَتِ أَن تمِيلُوا مَيْلاً عَظِيماً(27)
يُرِيدُ اللَّهُ أَن يخَفِّف عَنكُمْ وَ خُلِقَ الانسنُ ضعِيفاً(28)
ترجمه :
26 - خـداونـد مـى خواهد (با اين دستورها راههاى خوشبختى و سعادت را) براى شما آشكار سازد، و به سنتهاى (صحيح ) پيشينيان رهبرى كند، و شما را از گناه پاك سازد و خداوند دانا و حكيم است .
27 - و خدا مى خواهد شما را ببخشد (و از آلودگى پاك نمايد) اما آنها كه پيرو شهواتند مى خواهند شما به كلى منحرف شويد.
28 - خـدا مـى خـواهـد (بـا دسـتورهاى مربوط به ازدواج با كنيزان و مانند آن ) كار را بر شما سبك كند، و انسان ، ضعيف آفريده شده (و در برابر طوفان غرايز، مقاومت او كم است )
تفسير :

اين محدوديتها براى چيست ؟
بـه دنـبـال احكام مختلف گذشته در زمينه ازدواج و قيود و شروطى كه پيش بيان شد ممكن اسـت ، ايـن سـؤ ال در ذهن جمعى منعكس شود، كه منظور از اين همه محدوديتها و قيد و بندهاى قـانـونـى چـيـسـت ؟ آيـا بـهـتـر نـبـود كـه آزادى عـمـل در ايـن مسايل به افراد داده مى شد و همانطور كه بعضى از دنياپرستان از هر وسيله لذت بهره مى گيرند، ديگران هم بهره بردارى كنند؟
آيـات فـوق در حقيقت پاسخ به اين سؤ الات مى دهد، و مى گويد: ((خداوند مى خواهد به وسيله اين مقررات حقايق را براى شما آشكار سازد، و به راههايى كه
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 392
مصالح و منافع شما در آن است ، شما را رهبرى كند)) (يريد الله ليبين لكم ).
وانـگهى شما در اين برنامه تنها نيستيد، اقوام پاك گذشته نيز اين گونه سنتها داشته اند (و يهديكم سنن الذين من قبلكم ).
((علاوه بر اين خدا مى خواهد شما را ببخشد)) (و يتوب عليكم ).
و نعمتهاى خود را كه بر اثر انحرافات شما قطع شده بار ديگر به شما بازگرداند، و ايـن در صـورتـى اسـت كـه شـمـا از آن راهـهـاى انـحـرافـى كـه در زمـان جـاهـليـت و قبل از اسلام داشتيد، بازگرديد.
در پـايـان آيه مى فرمايد: ((خداوند از اسرار احكام خود آگاه است ، و روى حكمت خود آنها را براى شما تشريع كرده است )) (و الله عليم حكيم ).
در آيـه بـعـد مـجـددا تـاءكـيـد مـى كـنـد كـه ((خـدا به وسيله اين احكام مى خواهد، نعمت ها و بـركـاتى كه بر اثر آلودگى به شهوات از شما قطع شده ، به شما بازگردد)) (و الله يريد ان يتوب عليكم ).
((ولى شهوت پرستانى كه در امواج گناهان غرق هستند، مى خواهند شما از طريق سعادت بـه كـلى مـنـحـرف شـويـد و همانند آنها از فرق تا قدم آلوده انواع گناهان گرديد)) (و يريد الذين يتبعون الشهوات ان تميلوا ميلا عظيما).
اكنون شما فكر كنيد، آيا آن محدوديت آميخته با سعادت و افتخار براى شما بهتر است ، يا اين آزادى و بى بندوبارى تواءم با آلودگى و نكبت و انحطاط؟!.
ايـن آيـات در حـقـيـقت به افرادى كه در عصر و زمان ما نيز به قوانين مذهبى مخصوصا در زمـيـنـه مـسـايـل جـنـسى ايراد مى كنند، پاسخ مى گويد، كه اين آزاديهاى بى قيد و شرط سـرابـى بـيـش نـيـسـت ، و نـتـيـجـه آن انـحـراف عـظـيـم از مـسـيـر خـوشـبـخـتـى و تكامل انسانى و گرفتار شدن در بيراهه ها و پرتگاه ها است كه نمونه هاى زيادى از آن
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 393
را بـا چـشـم خـودمـان بـه شـكـل مـتـلاشى شدن خانواده ها، انواع جنايات جنسى ، فرزندان نامشروع جنايت پيشه و انواع بيماريهاى آميزشى و ناراحتيهاى روانى ، مشاهده مى كنيم .
سـپـس در آيـه بعد مى گويد: ((حكم سابق در باره آزادى ازدواج با كنيزان تحت شرايط معين ، در حقيقت يك نوع تخفيف و توسعه محسوب مى شود)) (يريد الله ان يخفف عنكم ).
و در بيان علت آن مى فرمايد: ((زيرا انسان اصولا موجود ضعيفى است )) (و خلق الانسان ضعيفا).
و در بـرابـر طوفان غرايز گوناگون كه از هر سو به او حمله ور مى شود بايد طرق مشروعى براى ارضاى غرايز به او ارائه شود تا بتواند خود را از انحراف حفظ كند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 394
آيه 29 - 30
آيه و ترجمه
يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَأْكلُوا أَمْوَلَكُم بَيْنَكم بِالْبَطِلِ إِلا أَن تَكُونَ تجَرَةً عَن تَرَاضٍ مِّنكُمْ وَ لا تَقْتُلُوا أَنفُسكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً(29)
وَ مَن يَفْعَلْ ذَلِك عُدْوَناً وَ ظلْماً فَسوْف نُصلِيهِ نَاراً وَ كانَ ذَلِك عَلى اللَّهِ يَسِيراً(30)
ترجمه :
29 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اموال يـكـديـگـر را بـه بـاطل (و از طرق نامشروع ) نخوريد مگر اينكه تجارتى باشد كه با رضايت شما انجام گيرد، و خودكشى نكنيد! خداوند نسبت به شما مهربان است .
30 - و هـر كـس ايـن عـمـل را از روى تـجـاوز و سـتـم انجام دهد، بزودى او را در آتشى وارد خواهيم ساخت و اين كار براى خدا آسان است .
تفسير :

بستگى سلامت اجتماع به سلامت اقتصاد
ايـن آيـه در واقـع زيـر بـنـاى قـوانـيـن اسـلامـى را در مـسـايـل مـربـوط بـه مـعـامـلات و مـبـادلات مـالى تـشـكـيـل مـى دهـد، و بـه هـمـيـن دليـل فـقـهـاى اسـلام در تـمـام ابـواب مـعـامـلات بـه آن اسـتـدلال مـى كـنـنـد، آيـه خـطـاب بـه افـراد بـاايـمـان كـرده و مـى گـويـد: ((امـوال يـكـديـگـر را از طـرق نـابـه جـا و غـلط و بـاطـل نـخـوريـد)) (يـا ايـهـا الذيـن آمـنـوا لا تـاكـلوا امـوالكـم بـيـنـكـم بالباطل ).
بـه ايـن گـونه هر گونه تصرف در مال ديگرى كه بدون حق و بدون يك مجوز منطقى و عـقـلانـى بـوده بـاشـد مـمـنـوع شـنـاخـتـه شـده و هـمـه را تـحـت عـنـوان ((باطل )) كه مفهوم وسيعى دارد قرار داده است .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 395
مى دانيم ((باطل )) در مقابل ((حق )) است و هر چيزى را كه ناحق و بى هدف و بى پايه باشد در برمى گيرد.
در آيـات ديـگرى از قرآن نيز با عباراتى شبيه عبارت فوق ، اين موضوع تاءكيد شده ، مـثـلا: بـه هـنـگـام نـكـوهـش از قـوم يـهـود و ذكـر اعـمـال زشـت آنـهـا مى فرمايد: ((و اكلهم اموال الناس ‍ بالباطل ؛ آنها در اموال مردم بدون مجوز و به ناحق تصرف مى كردند)) .
و در آيـه 188 سـوره بـقـره ، جـمـله ((لا تـاكـلوا امـوالكـم بـيـنـكـم بـالبـاطـل )) را به عنوان مقدمه اى براى نهى از كشاندن مردم به وسيله ادعاهاى پوچ و بى اساس به سوى دادگاهها و خوردن اموال آنها ذكر فرموده است .
بـنـابـر ايـن هـر گـونه تجاوز، تقلب ، غش ، معاملات ربوى ، معاملاتى كه حد و حدود آن كـامـلا نـامـشـخص باشد، خريد و فروش اجناسى كه فايده منطقى و عقلائى در آن نباشد، خـريـد و فروش وسايل فساد و گناه ، همه در تحت اين قانون كلى قرار دارند، و اگر در روايـات مـتـعـددى ، كـلمـه بـاطـل بـه قـمـار و ربـا و مـانند آن تفسير شده در حقيقت معرفى مصداقهاى روشن اين كلمه است نه آنكه منحصر به آنها باشد.
شـايـد نـيـاز بـه تـذكـر نـداشـتـه بـاشـد كـه تـعـبـيـر بـه ((اكـل )) (خـوردن ) كـنـايـه از هـر گـونـه تصرف است خواه به صورت خوردن معمولى باشد يا پوشيدن يا سكونت و يا غير آن و اين تعبير علاوه بر زبان عربى در فارسى امروز نيز كاملا رايج است .
در جـمـله بـعـد بـه عـنـوان يـك اسـتـثـنـاء مـى فـرمـايـد: ((مـگـر ايـنـكـه تـصـرف شما در اموال ديگران از طريق داد و ستد باشد كه از رضايت باطنى دو طرف سرچشمه بگيرد)) (الا ان تكون تجارة عن تراض منكم ).
اين جمله ، استثنايى است از قانون كلى سابق ، ولى به اصطلاح ((استثناء
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 396
مـنـقـطع )) است يعنى آنچه در اين جمله آمده مشمول قانون سابق ، از آغاز نبوده است و تنها به عنوان يك تاءكيد و يادآورى ذكر شده ، آن هم به نوبه خود يك قانون كلى است .
طـبـق ايـن بيان ، تمام مبادلات مالى و انواع تجارتها كه در ميان مردم رايج است چنانچه از روى رضايت طرفين صورت گيرد و جنبه معقول و منطقى داشته باشد از نظر اسلام مجاز است (مگر در مواردى كه به خاطر مصالح معينى ، نهى صريح از آن شده است ).
سـپس در پايان آيه ، مردم را از قتل نفس بازمى دارد و ظاهر آن به قرينه آخرين آيه نهى از خودكشى و انتحار كرده و مى فرمايد: ((و خودكشى نكنيد، خداوند نسبت به شما مهربان است )) (و لا تقتلوا انفسكم ان الله كان بكم رحيما).
يـعـنـى خـداونـد مـهـربـان نـه تـنـهـا راضـى نـمـى شـود ديـگـرى شـمـا را بـه قـتـل بـرسـاند بلكه به خود شما هم اجازه نميدهد كه با رضايت خود خويشتن را به دست نابودى بسپاريد.
در روايـات اهـل بـيـت (عليهم السلام ) نيز آيه فوق به همين معنى ((انتحار)) تفسير شده است .
اكـنـون ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه چـه ارتـبـاطـى مـيـان مـسـاءله ((قتل نفس )) و ((تصرف باطل و ناحق در اموال مردم )) وجود دارد؟!
پاسخ اين سؤ ال روشن است و در حقيقت قرآن با ذكر اين دو حكم پشت سر هم اشاره به يك نكته مهم اجتماعى كرده است و آن اينكه اگر روابط مالى مردم بر
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 397
اسـاس صـحـيـح اسـتـوار نـبـاشـد و اقـتـصـاد جـامـعـه بـه صـورت سـالم پـيش نرود و در امـوال يـكـديـگـر بـه ناحق تصرف كنند، جامعه گرفتار يك نوع خودكشى و انتحار خواهد شد، و علاوه بر اينكه انتحارهاى شخصى افزايش خواهد يافت ، انتحار اجتماعى هم از آثار ضمنى آن است .
حوادث و انقلاب هايى كه در جوامع مختلف دنياى معاصر روى داده ، شاهد گوياى اين حقيقت مى باشد، و از آنجا كه خداوند نسبت به بندگان خود، مهربان است به آنها هشدار مى دهد و اعـلام خـطر مى كند كه مراقب باشند مبادا مبادلات مالى نادرست و اقتصاد ناسالم ، اجتماع آنها را به نابودى و سقوط بكشاند.
در آيـه بـعـد بـه مـجـازات كـسـانـى كـه از قـوانين الهى سرپيچى كنند اشاره كرده و مى فـرمـايـد: ((و هـر كـس از ايـن فـرمـان سـرپـيـچـى كـنـد، و خـود را آلوده خـوردن امـوال ديـگـران به ناحق سازد و يا دست به انتحار و خودكشى زند، نه تنها به آتش اين جـهـان مـى سـوزد بـلكـه در آتـش قـهـر و غـضـب پـروردگـار نـيـز خـواهـد سـوخت )) (و من يفعل ذلك عدوانا و ظلما فسوف نصليه نارا)
و در پايان مى فرمايد: ((اين كار براى خدا آسان است )) ( و كان ذلك على الله يسيرا).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 398
آيه 31
آيه و ترجمه :
إِن تجْتَنِبُوا كبَائرَ مَا تُنهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنكُمْ سيِّئَاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكم مُّدْخَلاً كَرِيماً(31)
ترجمه :
31 - اگـر از گـنـاهـان بزرگى كه از آن نهى شده ايد اجتناب كنيد گناهان كوچك شما را مى پوشانيم و در جايگاه خوبى شما را وارد مى سازيم .
تفسير :

گناهان كبيره و صغيره
اين آيه به كسانى كه از گناهان كبيره پرهيز مى كنند، بشارت مى دهد كه خداوند گناهان صـغـيـره آنان را مى بخشد و اين پاداشى است كه به اين گونه افراد داده شده است ، مى فـرمايد: ((اگر از گناهان بزرگى كه از آن نهى مى شويد پرهيز كنيد، گناهان كوچك شما را مى پوشانيم ، و شما را در جايگاه خوبى وارد مى سازيم )) (ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما).
از تعبير ((كبائر)) و ((سيئات )) استفاده مى شود كه گناهان بر دو دسته اند، دستهاى كه قرآن نام آنها را ((كبيره )) و دسته اى كه نام آنها را ((سيئة )) گذاشته است ، و در آيـه 32 سـوره نـجـم بـه جـاى ((سيئة )) تعبير به ((لمم )) نموده است ، و در آيه 49 سـوره كـهـف در بـرابـر كـبيره ((صغيره )) را ذكر فرموده است آنجا كه مى گويد: ((لا يـغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها؛ اين نامه عمل هيچ گناه كوچك و بزرگى را فروگذار نكرده مگر اينكه به شماره در آورده است )).
از تـعـبـيـرات فـوق به روشنى ثابت مى شود كه گناهان بر دو دسته مشخص تقسيم مى شـوند كه گاهى از آن دو به ((كبيره )) و ((صغيره )) و گاهى ((كبيره )) و ((سيئه )) و
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 399
گاهى ((كبيره )) و ((لمم )) تعبير مى شود.
سؤ ال :
اكنون بايد ديد كه ضابطه و ميزان در تعيين صغيره و كبيره چيست ؟
بـعـضى مى گويند: اين دو از امور نسبى هستند، يعنى به هنگام مقايسه كردن دو گناه به يـكـديـگر آن يك كه اهميتش بيشتر است كبيره و آنكه كمتر است صغيره مى باشد، و بنابر اين هر گناهى نسبت به گناه بزرگتر، صغيره ، و نسبت به گناه كوچكتر، كبيره است .
ولى روشـن اسـت كه اين معنى به هيچ وجه با آيه فوق نمى سازد زيرا آيه فوق اين دو دسـتـه را از يـكـديـگـر جـدا كـرده و در بـرابـر هم قرار داده است و پرهيز از يكى را موجب بخشودگى ديگرى مى شمارد (دقت كنيد).
ولى اگـر بـه مـعـنـى لغـوى ((كـبـيره )) بازگرديم ، كبيره هر گناهى است كه از نظر اسـلام بـزرگ و پـر اهـمـيت است ، و نشانه اهميت آن مى تواند اين باشد كه در قرآن مجيد، تنها به نهى از آن قناعت نشده ، بلكه به دنبال آن تهديد به عذاب دوزخ گرديده است ، مـانـنـد قـتـل نـفـس و زنـا و ربـاخـوارى و امـثـال آنـهـا، و لذا در روايـات اهـل بـيـت (عـليـهـم السـلام ) مـى خـوانـيـم : ((الكـبـائر اللتـى اوجـب الله عـزوجـل عـليـها النار؛ گناهان كبيره گناهانى است كه خداوند مجازات آتش براى آنها مقرر داشـته است )) مضمون اين حديث از امام باقر (عليه السلام ) و امام صادق (عليه السلام ) و امـام عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عـليـه السـلام ) نقل شده است .
و بنابر اين به دست آوردن گناهان كبيره و شناخت آنها با توجه به ضابطه فوق كار آسـانـى اسـت ، و اگـر مـلاحـظـه مـى كـنـيـم ، در پاره اى از روايات تعداد كبائر، هفت و در بعضى بيست و در بعضى هفتاد، ذكر شده منافات با آنچه در بالا گفته شد ندارد،
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 400
زيـرا در حـقـيـقـت بـعـضـى از ايـن روايـات اشـاره بـه گـنـاهـان كـبـيـره درجـه اول و بعضى به گناهان كبيره درجه دو و بعضى به همه گناهان كبيره اشاره مى كند.
اشكال :
ممكن است گفته شود كه اين آيه مردم را به گناهان صغيره تشويق مى نمايد و مى گويد: با ترك گناهان كبيره ، ارتكاب گناهان كوچك مانعى ندارد!
پاسخ:
از تـعـبـيـرى كـه در آيـه ذكر شده پاسخ اين ايراد روشن مى شود زيرا قرآن مى گويد: ((نـكـفـر عـنـكـم سـيئاتكم ))؛ گناهان كوچك شما را مى پوشانيم يعنى پرهيز از گناهان بـزرگ خصوصا با فراهم بودن زمينه هاى آنها، يك نوع حالت تقواى روحانى در انسان ايـجـاد مى كند كه مى تواند آثار گناهان كوچك را از وجود او بشويد و در حقيقت آيه فوق هـمـانـنـد آيـه ((ان الحـسـنـات يـذهبن السيئات ؛ حسنات ، سيئات را از بين مى برند)) مى بـاشـد، و در واقـع اشـاره بـه يـكـى از آثـار واقـعـى اعمال نيك است و اين درست به اين مى ماند كه مى گوييم اگر انسان از مواد سمى خطرناك پرهيز كند و مزاج سالمى داشته باشد مى تواند آثار نامطلوب بعضى از غذاهاى نامناسب را بواسطه سلامت مزاج از بين ببرد.
و يا به تعبير ديگر: بخشش گناهان صغيره يك نوع پاداش معنوى براى تاركان گناهان كبيره است ، و اين خود اثر تشويق كننده اى براى ترك كبائر دارد.
كجا صغيره تبديل به كبيره مى شود؟
ولى نـكـتـه مـهـمـى كـه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه گناهان صغيره ، در صورتى صغيره هستند كه تكرار نشوند و علاوه بر آن به عنوان بى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 401
اعـتـنـايـى و يـا غـرور و طـغـيـان انـجـام نگيرند زيرا صغاير طبق آنچه از قرآن و روايات اسلامى استفاده مى شود در چند مورد تبديل به كبيره مى گردد:
1 - در صـورتـى كـه تـكـرار گـردد، هـمـانـطـور كـه از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) نقل شده كه فرمود: ((لا صغيرة مع الاصرار؛ هيچ گناهى با تكرار صغيره نيست )).
2 - ((در صورتى كه گناه را كوچك بشمرد و تحقير كند)) در نهج البلاغه مى خوانيم : ((اشد الذنوب ما استهان به صاحبه ؛ شديدترين گناهان آن است كه مرتكبش آن را كوچك بشمرد)).
3 - ((در صورتى كه از روى طغيان و تكبر و گردنكشى در برابر فرمان پروردگار انـجـام شود)) اين موضوع را از آيات مختلفى اجمالا مى توان استفاده كرد از جمله آيه 37 نـازعـات : ((امـا آنـهـا كه طغيان كنند و زندگى دنيا را مقدم بشمرند جايگاهشان دوزخ است .))
4 - در صورتى كه از افرادى سر بزند كه موقعيت خاصى در اجتماع دارند و لغزشهاى آنـهـا بـا ديـگـران بـرابر محسوب نمى شود، چنانكه قرآن درباره همسران پيامبر (صلى الله عـليـه وآله ) در سـوره احـزاب آيه 30 مى گويد: ((اگر شما كار زشتى انجام دهيد مجازات آن را دو برابر خواهيد ديد)).
و از پـيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) نقل شده كه فرمود: ((من سن سنة سيئة فعليه وزرهـا و وزر مـن عمل بها لا ينقص من اوزارهم شيئا؛ هر كس سنت بدى بگذارد گناه آن بر او است و همچنين گناه تمام كسانى كه به آن عمل كنند، بدون اينكه از گناه آنها چيزى كاسته شود)).!
5 - در صورتى كه از انجام گناه خوشحال و مسرور باشد و به آن افتخار كند
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 402
كـنـد چـنـانـكـه از پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) نـقـل شـده كـه فـرمـود: ((مـن اذنـب ذنـبـا و هـو ضـاحـك دخـل النار و هو باك ؛ هر كس گناهى كند درحالى كه خندان باشد در آتش وارد مى شود در حالى كه گريان است )).
6 - در صـورتـى كـه عـدم مـجـازات سـريـع خـداونـد را در بـرابـر گـنـاه خـود دليـل بـر رضـايـت خـدا بـشـمرد و خود را مصون از مجازات و يا محبوب در نزد خدا بداند، چـنـانـكـه قـرآن در آيـه 8 سـوره ((مـجـادله )) از زبـان بـعـضـى از گـنـاهـكـاران مـغرور نقل مى كند كه آنها در پيش خود مى گويند: ((چرا خداوند ما را مجازات نمى كند)) و سپس قرآن اضافه مى كند كه : ((آتش ‍ دوزخ براى آنها كافى است )).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 403
آيه 32
آيه و ترجمه
وَ لا تـَتـَمـَنَّوْا مـَا فـَضـلَ اللَّهُ بـِهِ بـَعـْضـكـُمْ عـَلى بَعْضٍ لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِّمَّا اكتَسبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ ممَّا اكْتَسبنَ وَ سئَلُوا اللَّهَ مِن فَضلِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيماً(32)
ترجمه :
32 - بـرتـريـهـايـى را كـه خداوند نسبت به بعضى از شما بر بعضى ديگر قرار داده آرزو نـكـنـيـد (ايـن تـفـاوتـهـاى طـبـيـعـى و حـقـوقـى بـراى حـفـظ نـظـام اجـتـماع شما و طبق اصـل عدالت است ولى با اين حال ) مردان نصيبى از آنچه به دست مى آورند دارند و زنان نـصـيـبـى ؛ (و نـبـايـد حـقـوق هـيـچـيـك پـايـمـال گـردد) و از فضل (و رحمت و بركت ) خدا بخواهيد و خداوند به هر چيز دانا است .
شان نزول :

مـفـسـر مـعـروف ((طـبـرسـى )) در مـجمع البيان نقل مى كند كه : ام سلمه (يكى از همسران پـيـامـبـر) بـه پـيامبر (صلى الله عليه و آله ) عرض كرد: چرا مردان به جهاد مى روند و زنـان جهاد نمى كنند؟ و چرا براى ما نصف ميراث آنها مقرر شده ؟ اى كاش ما هم مرد بوديم و همانند آنها به جهاد مى رفتيم ، و موقعيت اجتماعى آنها را داشتيم .
آيه فوق نازل گرديد و به اين سؤ الات و مانند آن پاسخ گفت .
و در تـفـسـيـر ((المـنـار)) مـى خـوانـيـم : جـمـعـى از مـردان مـسـلمـان هـنـگـامـى كه آيه ارث نازل شد و سهم مردان را دو برابر زنان ذكر كرد، گفتند: اى كاش اجر و پاداش معنوى ما نسبت به آنها نيز چنين بود و جمعى از زنان نيز گفتند: اى كاش مجازات و كيفرهاى ما نصف مجازات مردان بود همانطور كه سهم ارث ما نيمى از ارث آنها است !
آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
همين شاءن نزول در تفسير ((فى ظلال )) و ((روح المعانى )) با تفاوت مختصرى ذكر شده است .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 404
تفسير :

هـمـانـطـور كـه در شـاءن نـزول آمـده اسـت تـفـاوت سهم ارث مردان و زنان براى جمعى از مسلمانان به صورت يك سؤ ال در آمده بود، آنها گويا توجه نداشتند كه اين تفاوت به خـاطـر آن اسـت كـه هزينه زندگى ، عموما بر دوش مردان مى باشد، و زنان از آن معافند، بـه عـلاوه هـزيـنـه خـود آنـهـا نـيـز بـر دوش مردان است ، و همانطور كه سابقا اشاره شد سهميه زنان عملا دو برابر مردان خواهد بود، لذا آيه فوق مى گويد: ((تفاوتهايى را كـه خـداونـد بـراى بـعـضـى از شـمـا نـسـبـت بـه بـعـض ديـگـر قـايـل شـده هـرگـز آرزو نـكـنـيـد)) (و لا تـتـمـنـوا مـا فضل الله به بعضكم على بعض ).
زيـرا ايـن تفاوتها هر كدام اسرارى دارد كه از شما پوشيده و پنهان است چه تفاوتهايى كه از نظر آفرينش و جنسيت و صفات جسمى و روحى داريد و پايه نظام اجتماعى شما است ، و چـه تـفـاوتـهايى كه از نظر حقوقى به خاطر موقعيت هاى مختلف همانند ارث قرار داده شـده اسـت ، تـمـام ايـن تـفاوتها بر طبق عدالت و قانون الهى مى باشد و اگر غير از آن مصلحت بود براى شما قايل مى شد، بنابر اين آرزوى تغيير آنها يك نوع مخالفت با مشيت پروردگار كه عين حق و عدالت است مى باشد.
البـتـه نـبـايـد اشـتـبـاه كـرد كـه آيـه اشـاره بـه تـفـاوتـهاى واقعى و طبيعى مى كند نه تـفـاوتـهاى ساختگى كه بر اثر ((استعمار)) و ((استثمار)) طبقاتى به وجود مى آيد، چه اينكه آنها نه خواست خدا است ، و نه چيزى است كه آرزوى دگرگون كردن آن نادرست بـاشـد، بـلكـه تـفاوتهايى است ظالمانه و غير منطقى كه بايد در رفع آن كوشيد، فى المثل زنان نمى توانند آرزو كنند كه اى كاش مرد بودند، و مردان نيز نبايد آرزو كنند كه اى كـاش زن مـى شـدنـد، زيـرا ايـن دو جـنـس اسـاس نـظـام اجـتـماع انسانى است ، اما در عين حـال نـبـايـد ايـن تـفـاوت جـنـسـيـت سـبـب شـود كـه يـكـى از ايـن دو جـنـس حـقـوق ديـگرى را پـايـمـال كـند، و آنها كه آيه را دستاويز براى ادامه تبعيضات نارواى اجتماعى پنداشته اند سخت در اشتباهند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 405
لذا بـلافـاصـله مـى فـرمـايـد: ((مـردان و زنان هر كدام بهره اى از كوششها و تلاشها و موقعيت خود دارند)) (للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن )
خـواه مـوقـعـيـت طـبـيـعى باشد (مانند تفاوت دو جنس مرد و زن با يكديگر) و يا تفاوت به خاطر تلاشها و كوششهاى اختيارى .
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه كـلمـه ((اكـتـسـاب )) كـه بـه مـعـنـى تـحـصـيـل كـردن و بـه دسـت آوردن اسـت ، مـفـهـوم وسـيـعـى دارد، هـم كـوششهاى اختيارى را شـامـل مـى شـود و هـم آنچه را كه انسان به وسيله ساختمان طبيعى خود مى تواند به دست بياورد.
سـپـس مـى فـرمـايـد: ((بـه جـاى آرزو كـردن ايـن گـونـه تـفـاوتـهـا، از فضل خدا و لطف و كرم او تمنا كنيد كه به شما از نعمتهاى مختلف و موفقيت ها و پاداشهاى نيك ارزانى دارد)) (و اسئلوا الله من فضله ).
و در نتيجه افرادى خوشبخت و سعادتمند باشيد خواه مرد باشيد يا زن ، و خواه از اين نژاد بـاشـيـد يا نژاد ديگر، و در هر حال آنچه را خير واقعى و سعادت شما در آن است بخواهيد نه آنچه شما خيال مى كنيد - و تعبير به ((من فضله )) اشاره به همين معنى مى باشد.
البـتـه روشـن اسـت كـه تـقـاضـاى فـضل و عنايت پروردگار به اين نيست كه انسان به دنـبـال اسـبـاب و عـوامـل هـر چـيـز نـرود بـلكـه بـايـد فضل و رحمت او را در لابلاى اسبابى كه او مقرر داشته است جستجو كرد.
((چـون خـداونـد بـه هـمـه چـيـز دانـا اسـت )) (ان الله كـان بكل شى ء عليما).
و مـى دانـد بـراى نـظـام اجـتـمـاع چـه تفاوتهايى از نظر طبيعى و يا حقوقى لازم است ، و بـنـابـر ايـن در كـار او هـيـچ گونه تبعيض ناروا، و بى عدالتى نيست ، و نيز از اسرار درون مـردم بـا خـبـر اسـت و مـى دانـد چـه افـرادى آرزوهـاى نـادرسـت در دل مى پرورانند و چه افرادى به آنچه مثبت و سازنده است مى انديشند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 406
اين تفاوتها براى چيست ؟
بـسـيـارى از خـود مـى پـرسـنـد چـرا بعضى از افراد استعدادشان بيشتر و بعضى كمتر، بعضى زيبا و بعضى ديگر از زيبايى ، كم بهره اند، بعضى از نظر جسمى فوق العاده نـيـرومـنـد و بـعـضـى مـعـمـولى هـسـتـنـد، آيـا ايـن ((تـفـاوتـهـاى طـبـيـعـى )) بـا اصل عدالت پروردگار سازگار است ؟
در پاسخ بايد به چند نكته توجه داشت :
1 - قـسـمـتـى از تـفـاوتـهـاى جـسـمـى و روحـى و مـردم بـا يـكـديـگـر مـعـلول اخـتـلافـات طـبـقـاتـى و مـظـالم اجـتـمـاعـى و يـا سـهـل انـگـاريـهـاى مـردم اسـت كـه هـيـچ گـونـه ارتباطى به دستگاه آفرينش ‍ ندارد، مثلا بـسـيـارى از فـرزنـدان ثـروتـمـنـدان از فـرزندان مردم فقير هم از نظر جسمى قويتر و زيـبـاتـر و هـم از نـظـر اسـتـعـداد پـيـشـرفـتـه تـرنـد، بـه دليل اينكه آنها از تغذيه و بهداشت كافى بهره مندند در حالى كه اينها در محروميت قرار دارنـد، و يـا افـرادى هـسـتـنـد كـه بـر اثـر تـنـبـلى و سـهـل انگارى نيروهاى جسمى و روحى خود را از دست مى دهند. اين گونه اختلافها را بايد ((اخـتـلافـهـاى سـاخـتگى و بى دليل )) دانست كه با از بين رفتن نظام طبقاتى و تعميم عـدالت اجـتـمـاعـى از مـيـان خـواهـد رفت ، و هيچ گاه اسلام و قرآن بر اين گونه تفاوتها صحه نگذاشته است .
2 - قـسـمتى ديگر از اين تفاوتها، طبيعى و لازمه آفرينش انسان است يعنى يك جامعه اگر هم از عدالت اجتماعى كامل برخوردار باشد تمام افرادش همانند مصنوعات يك كارخانه يك شـكـل و يـك جور نخواهند بود و طبعا با هم تفاوتهايى خواهند داشت ، ولى بايد دانست كه مـعـمـولا مـواهـب الهـى و اسـتـعدادهاى جسمى و روحى انسانها آنچنان تقسيم شده كه هر كسى قـسـمـتـى از آن را دارد، يـعنى كمتر كسى پيدا مى شود كه اين مواهب را يكجا داشته باشد، يـكـى از نـيـروى بـدنـى كـافى برخوردار است ، و ديگرى استعداد رياضى خوبى دارد، يكى ذوق شعر، و ديگرى عشق به تجارت ، و بعضى هوش سرشارى براى كشاورزى ، و بعضى از استعدادهاى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 407
ويژه ديگرى برخوردارند، مهم اين است كه جامعه يا خود اشخاص ، استعدادها را كشف كنند، و آنها را در محيط سالمى پرورش دهند، تا هر انسانى بتواند نقطه قوت خويش را آشكار سازد و از آن بهره بردارى كند.
3 - ايـن موضوع را نيز بايد يادآورى كرد كه يك جامعه همانند يك پيكر انسان ، نياز به بافتها و عضلات و سلولهاى گوناگون دارد، يعنى همانطور كه اگر يك بدن ، تمام از سـلولهـاى ظريف همانند سلولهاى چشم و مغز ساخته شده باشد دوام ندارد، و يا اگر تمام سـلولهـاى آن خـشـن و غير قابل انعطاف همانند سلولهاى استخوانى باشند كارايى كافى بـراى وظـايـف مختلف نخواهد داشت ، بلكه بايد از سلولهاى گوناگونى كه يكى وظيفه تـفـكـر و ديـگـرى مـشـاهـده و ديـگـرى شـنـيـدن و ديـگـرى سـخـن گـفـتـن را عـهده دار شوند تـشـكـيـل شـده بـاشـد، هـمـچـنـيـن بـراى بـه وجـود آمـدن يـك ((جـامـعـه كـامـل )) نياز به استعدادها و ذوقها و ساختمانهاى مختلف بدنى و فكرى است ، اما نه به ايـن مـعـنـى كـه بـعـضـى از اعضاء پيكر اجتماع در محروميت به سر برند و يا خدمات آنها كـوچك شمرده شود و يا تحقير گردند، همانطور كه سلولهاى بدن با تمام تفاوتى كه دارند همگى از غذا و هوا و ساير نيازمنديها به مقدار لازم بهره مى گيرند.
و بـه عـبـارت ديـگـر تـفاوت ساختمان روحى و جسمى در آن قسمتهايى كه طبيعى است (نه ظـالمانه و تحميلى ) مقتضاى ((حكمت )) پروردگار است و عدالت هيچ گاه نمى تواند از حكمت جدا باشد، فى المثل اگر تمام سلولهاى بدن انسان يكنواخت آفريده مى شد، دور از حـكـمـت بـود، و عـدالت بـه مـعـنـى قـرار دادن هـر چـيـز در مـحـل مـنـاسـب خـود نـيـز در آن وجـود نـداشـت ، هـمـچـنـيـن اگـر يـك روز تـمـام مـردم جـامـعـه مثل هم فكر كنند و استعداد همانندى داشته باشند در همان يك روز وضع جامعه به كلى درهم مى ريزد.
بنابر اين آنچه در آيه فوق درباره اختلاف ساختمان زن و مرد آمده در واقع
اشاره اى به همين موضوع است زيرا بديهى است كه اگر تمام افراد بشر، مرد و يا همه زن بـاشـنـد، نـسـل بـشـر به زودى منقرض مى شود و علاوه بر اينكه قسمت مهمى از لذات مـشـروع بـشر از ميان مى رود، حال اگر جمعى ايراد كنند كه چرا بعضى زن و بعضى مرد آفـريـده شـده انـد و ايـن چـگـونه با عدالت پروردگار مى سازد، مسلم است كه اين ايراد منطقى نخواهد بود، زيرا آنها به حكمت آن نينديشيده اند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 409
آيه 33
آيه و ترجمه
وَ لِكـلٍّ جـَعـَلْنـَا مـَوَلىَ مـِمَّا تـَرَك الْوَلِدَانِ وَ الاَقـْرَبـُونَ وَ الَّذِيـنَ عـَقـَدَت أَيْمَنُكمْ فَئَاتُوهُمْ نَصِيبهُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كلِّ شىْءٍ شهِيداً(33)
ترجمه :
33 - براى هر كس وارثانى قرار داديم ، كه از ميراث پدر و مادر و نزديكان ارث ببرند و (نـيـز) كـسـانـى كه با آنها پيمان بسته ايد نصيبشان را بپردازيد! خداوند بر هر چيز شاهد و ناظر است .
تفسير :

بـار ديـگر قرآن به مسايل ارث بازگشته و خلاصه اى از احكام آن را كه در آيات سابق در مـورد خـويـشـاوندان و نزديكان بيان شد ذكر كرده و مى گويد: ((براى هر كس اعم از زن و مرد، وارثانى قرار داديم كه از او ارث مى برند و آنچه پدران و مادران و نزديكان از خـود بـه يـادگـار مـى گـذارند طبق برنامه خاصى در ميان آنها تقسيم مى گردد)) (و لكل جعلنا موالى مما ترك الوالدان و الاقربون ).
ايـن جـمـله در حـقـيـقـت مـقـدمـه اى اسـت بـراى حـكـمـى كـه بـه دنـبـال آن بـيـان گـرديـده است . قرآن مى گويد: ((كسانى كه با آنها پيمان بسته ايد، نصيب و سهم آنها را از ارث بپردازيد)) (والذين عقدت ايمانكم فآتوهم نصيبهم ).
ايـنـكـه در آيه از پيمان ، تعبير به عقد يمين (گره زدن با دست راست ) شده به خاطر آن اسـت كه انسان معمولا براى هر كار بيشتر از دست راست استفاده مى كند و پيمان نيز شبيه به يكنوع گره زدن است .
اكنون ببينيم ((هم پيمانها))يى كه بايد سهم ارث آنها را پرداخت چه اشخاصى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 410
هستند؟
بـعـضى از مفسران احتمال داده اند كه منظور ((زن و شوهر)) است ، زيرا آنها با يكديگر پـيـمـان زنـاشـويى بسته اند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد چون تعبير ازدواج بـه ((عـقـد يـمين )) و مانند آن در قرآن بسيار كم است ، به علاوه تكرار مطالب گذشته محسوب مى شود.
آنـچـه بـه مـفـهـوم آيـه نـزديـكـتـر اسـت هـمـان پـيـمـان ((ضـمان جريره )) مى باشد كه قـبـل از اسـلام وجـود داشـت ، و اسـلام آن را اصـلاح كـرد، و چـون جنبه سازنده داشت بر آن صـحـه گـذاشـت ، و آن چـنـيـن بـود كـه : ((دو نـفـر با هم قرار مى گذاشتند كه در كارها ((بـرادروار)) بـه يـكـديـگر كمك كنند، و در برابر مشكلات يكديگر را يارى نمايند، و بـه هـنـگـامـى كـه يـكـى از آنها از دنيا برود، شخصى كه بازمانده است از وى ارث ببرد اسلام اين پيمان دوستى و برادرى را به رسميت شناخت ، ولى تاءكيد كرد كه ارث بردن چـنـيـن هـم پـيـمـانـى مـنحصرا در زمينه عدم وجود طبقات خويشاوندان خواهد بود، يعنى اگر خـويـشـاونـدى بـاقـى نماند شخصى كه با او ((ولاء ضمان جريره )) پيدا كرده و چنان مـعـاهـده اى را بـسـتـه اسـت از وى ارث مـى برد، شرح بيشتر اين موضوع در كتب فقهى در كتاب ارث آمده است .
سـپـس در پـايان آيه مى فرمايد: اگر در دادن سهام ، صاحبان ارث كوتاهى كنيد و يا حق آنها را كاملا ادا نماييد در هر حال خدا آگاه است ((زيرا او شاهد و ناظر هر كار و هر چيزى مى باشد)) (ان الله كان على كل شى ء شهيدا).
24-09-2010 07:54 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
عضو سایتـ

*

داره راه میوفته
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 662
تاریخ عضویت: Sep 2014
پسندیده ام : 0
امتیاز پست ها : 2

امتیاز: 518پیکس
اطلاعات تماس
افتخارات کاربر

افتخارات ارسال
مدال 500 مطلب

ارسال: #9
 
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 411
آيه 34
آيه و ترجمه
الرِّجَالُ قَوَّمُونَ عَلى النِّساءِ بِمَا فَضلَ اللَّهُ بَعْضهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِمَا أَنفَقُوا مِنْ أَمْوَلِهِمْ فـَالصلِحَت قَنِتَتٌ حَفِظتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظ اللَّهُ وَ الَّتى تخَافُونَ نُشوزَهُنَّ فَعِظوهُنَّ وَ اهـْجـُرُوهُنَّ فى الْمَضاجِع وَ اضرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطعْنَكمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيهِنَّ سبِيلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كبِيراً(34)
ترجمه :
34 - مردان ، سرپرست و خدمتگزار زنانند، بخاطر برتريهايى كه (از نظر نظام اجتماع ) خداوند براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرار داده است و به خاطر انفاقهايى كه از امـوالشـان (در مـورد زنـان ) مـى كـنـند، و زنان صالح آنها هستند كه متواضعند، و در غياب (همسر خود) اسرار و حقوق او را، در مقابل حقوقى كه خدا براى آنان قرار داده ، مى كنند. و (امـا) آن دسـته از زنان را كه از طغيان و مخالفتشان بيم داريد، پند و اندرز دهيد! و (اگر مـؤ ثـر واقـع نـشـد،) در بـسـتر از آنها دورى نماييد! و (اگر آنهم مؤ ثر نشد و هيچ راهى بـراى وادار كـردن آنـهـا بـه انـجـام وظـايـفـشـان جـز شـدت عـمـل ، براى وادار كردن آنها به انجام وظايفشان نبود،) آنها را تنبيه كنيد! و اگر از شما پيروى كردند به آنها تعدى نكنيد و (بدانيد) خداوند بلند مرتبه و بزرگ است (و قدرت او بالاترين قدرتهاست .)
تفسير :

سرپرستى در نظام خانواده
خـانـواده يـك واحـد كـوچـك اجـتماعى است و همانند يك اجتماع بزرگ بايد رهبر و سرپرست واحدى داشته باشد، زيرا رهبرى و سرپرستى دسته جمعى كه زن و مرد مشتركا آن را به عـهـده بـگـيـرنـد مـفـهـومـى نـدارد و در نتيجه مرد يا زن ، يكى بايد ((رئيس )) خانواده و ديـگـرى ((مـعـاون )) و تـحـت نـظـارت او بـاشد، قرآن در اينجا تصريح مى كند كه مقام سرپرستى بايد به مرد داده شود. ((مردان سرپرست و نگهبان
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 412
زنان هستند)) (الرجال قوامون على النساء).
البته مقصود از اين تعبير استبداد و اجحاف و تعدى نيست بلكه منظور رهبرى واحد منظم با توجه به مسؤ وليتها و مشورتهاى لازم است .
ايـن مـسـاءله در دنـيـاى امـروز بيش از هر زمان روشن است كه اگر هياءتى (حتى يك هيئت دو نـفرى ) ماءمور انجام كارى شود حتما بايد يكى از آن دو ((رئيس )) و ديگرى ((معاون يا عضو)) باشد وگرنه هرج و مرج در كار آنها پيدا مى شود - سرپرستى مرد در خانواده نيز از همين قبيل است .
و ايـن مـوقـعـيـت بـه خاطر وجود خصوصياتى در مرد است مانند ترجيح قدرت تفكر او بر نيروى عاطفه و احساسات (به عكس زن كه از نيروى سرشار عواطف بيشترى بهره مند است ) و ديـگرى داشتن بنيه و نيروى جسمى بيشتر كه با اولى بتواند بينديشد و نقشه طرح كند و با دومى بتواند از حريم خانواده خود دفاع نمايد.
بـه عـلاوه تـعـهـد او در بـرابر زن و فرزندان نسبت به پرداختن هزينه هاى زندگى ، و پـرداخـت مـهـر و تـاءمـيـن زنـدگى آبرومندانه همسر و فرزند، اين حق را به او مى دهد كه وظيفه سرپرستى به عهده او باشد.
البـتـه مـمـكـن است زنانى در جهات فوق بر شوهران خود امتياز داشته باشند ولى شايد كرارا گفته ايم كه قوانين به تك تك افراد و نفرات نظر ندارد بلكه نوع و كلى را در نظر مى گيرد، و شكى نيست كه از نظر كلى ، مردان نسبت به زنان براى اين كار آمادگى بـيـشترى دارند، اگر چه زنان نيز وظايفى مى توانند به عهده بگيرند كه اهميت آن مورد ترديد نيست .
جـمـله بـعـد اشـاره بـه هـمـيـن حـقـيـقـت اسـت زيـرا در قـسـمـت اول مى فرمايد: ((اين سرپرستى به خاطر تفاوتهايى است كه خداوند از نظر آفرينش ، روى مـصـلحـت نـوع بـشـر مـيـان آنـهـا قـرار داده )) (بـمـا فضل الله بعضهم على بعض ).
در قسمت ديگر مى فرمايد: ((و نيز اين سرپرستى به خاطر تعهداتى است كه
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 413
مـردان در مـورد انفاق كردن و پرداختهاى مالى در برابر زنان و خانواده به عهده دارند)) (و بما انفقوا من اموالهم ).
ولى نـاگـفـتـه پـيـدا اسـت كـه سـپـردن ايـن وظـيـفـه بـه مـردان نـه دليل بالاتر بودن شخصيت انسانى آنها است و نه سبب امتياز آنها در جهان ديگر، زيرا آن صرفا بستگى به تقوى و پرهيزگارى دارد، همانطور كه شخصيت انسانى يك معاون از يك رئيس ممكن است در جنبه هاى مختلفى بيشتر باشد اما رئيس براى سرپرستى كارى كه به او محول شده از معاون خود شايسته تر است .
سـپـس اضـافـه مـى كند كه زنان در برابر وظايفى كه در خانواده بر عهده دارند به دو دسته اند:
دسـتـه اول : ((صـالحان و درستكاران ، و آنها كسانى هستند كه خاضع و متعهد در برابر نـظـام خـانـواده مـى بـاشـنـد و نـه تـنـها در حضور شوهر بلكه در غياب او، حفظ الغيب مى كنند)) (فالصالحات قانتات حافظات للغيب بما حفظ الله ).
يعنى مرتكب خيانت چه از نظر مال و چه از نظر ناموس و چه از نظر حفظ شخصيت شوهر و اسـرار خـانـواده در غـيـاب او نـمـى شـونـد، و در بـرابـر حـقـوقـى كـه خداوند براى آنها قـايل شده و با جمله ((بما حفظ الله )) به آن اشاره گرديده وظايف و مسؤ وليتهاى خود را به خوبى انجام مى دهند.
بـديـهـى است مردان موظفند در برابر اين گونه زنان نهايت احترام و حق شناسى را انجام دهند.
زنان متخلف
دسته دوم : زنانى هستند كه از وظايف خود سرپيچى مى كنند و نشانه هاى ناسازگارى در آنـهـا ديـده مـى شـود، مـردان در برابر اين گونه زنان وظايف و مسؤ وليتهايى دارند كه بايد مرحله به مرحله انجام گردد. و در هر صورت مراقب
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 414
بـاشـنـد كه از حريم عدالت ، تجاوز نكنند، اين وظايف به ترتيب زير در آيه بيان شده است :
مرحله اول در مورد زنانى است كه نشانه هاى سركشى و عداوت و دشمنى در آنها آشكار مى گـردد كـه قـرآن در جـمـله فـوق از آنـهـا چـنـيـن تعبير مى كند: ((زنانى را كه از طغيان و سـركـشـى آنها مى ترسيد موعظه كنيد و پند و اندرز دهيد)) (و اللاتى تخافون نشوزهن فعظوهن ).
و بـه ايـن تـرتـيـب آنـهـا كـه پـا از حـريـم نـظـام خـانـوادگـى فـراتـر مـى گـذارنـد قـبـل از هـر چـيـز بـايد به وسيله اندرزهاى دوستانه و بيان نتايج سوء اين گونه كارها آنان را به راه آورد و متوجه مسؤ وليت خود نمود.
سـپـس مـى فـرمـايد: ((در صورتى كه اندرزهاى شما سودى نداد، در بستر از آنها دورى كنيد)) (و اهجروهن فى المضاجع ).
و بـا ايـن عـكـس العـمـل و بـى اعـتـنـايى و به اصطلاح قهر كردن ، عدم رضايت خود را از رفتار آنها آشكار سازيد شايد همين ((واكنش خفيف )) در روح آنان مؤ ثر گردد.
در صـورتـى كـه سركشى و پشت پا زدن به وظايف و مسؤ وليتها از حد بگذرد و همچنان در راه قـانون شكنى با لجاجت و سرسختى گام بردارند، نه اندرزها تاءثير كند، و نه جـدا شـدن در بـسـتـر و كـم اعـتـنـايـى نـفـعـى بـبـخـشـد و راهـى جـز ((شـدت عمل )) باقى نماند ((آنها را تنبيه كنيد)) (و اضربوهن ).
در اينجا اجازه داده شده كه از طريق ((تنبيه بدنى )) آنها را به انجام وظايف خويش وادار كنند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 415
اشكال :
مـمـكـن اسـت ايـراد كـنـنـد كـه چـگـونـه اسـلام بـه مـردان اجـازه داده كـه در مـورد زنـان متوسل به تنبيه بدنى شوند؟!
پاسخ :
جواب اين ايراد با توجه به معنى آيه و رواياتى كه در بيان آن وارد شده و توضيح آن در كـتـب فـقـهـى آمـده اسـت و هـمـچـنين با توضيحاتى كه روانشناسان امروز مى دهند چندان پيچيده نيست زيرا:
اولا: آيه ، مساءله تنبيه بدنى را در مورد افراد وظيفه نشناسى مجاز شمرده كه هيچ وسيله ديـگـرى دربـاره آنـان مفيد واقع نشود، و اتفاقا اين موضوع تازه اى نيست كه منحصر به اسلام باشد، در تمام قوانين دنيا هنگامى كه طرق مسالمت آميز براى وادار كردن افراد به انـجـام وظـيـفـه ، مؤ ثر واقع نشود، متوسل به خشونت مى شوند، نه تنها از طريق ضرب بـلكـه گـاهـى در مـوارد خـاصـى مـجـازاتـهـايـى شـديـدتـر از آن نـيـز قايل مى شوند كه تا سرحد اعدام پيش مى رود.
ثـانيا: ((تنبيه بدنى )) در اينجا - همانطور كه در كتب فقهى نيز آمده است - بايد ملايم و خـفـيـف بـاشـد بطورى كه نه موجب شكستگى و نه مجروح شدن گردد و نه باعث كبودى بدن .
ثالثا: روانكاوان امروز معتقدند كه جمعى از زنان داراى حالتى بنام تفسير ((مازوشيسم )) (آزارطـلبـى ) هـسـتـنـد و گـاه كه اين حالت در آنها تشديد مى شود تنها راه آرامش آنان تـنـبـيـه مـختصر بدنى است ، بنابر اين ممكن است ناظر به چنين افرادى باشد كه تنبيه خفيف بدنى در موارد آنان جنبه آرام بخشى دارد و يك نوع درمان روانى است .
مـسلم است كه اگر يكى از اين مراحل مؤ ثر واقع شود و زن به انجام وظيفه خود اقدام كند مـرد حـق نـدارد بـهـانـه گـيـرى كـرده ، در صـدد آزار زن بـرآيـد، لذا بـه دنبال
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 416
ايـن جـمـله مـى فـرمـايـد: ((اگـر آنـها اطاعت كنند به آنها تعدى نكنيد)) (فان اطعنكم فلا تبغوا عليهن سبيلا).
و اگـر گـفـتـه شود كه نظير اين طغيان و سركشى و تجاوز در مردان نيز ممكن است پديد آيد، آيا مردان نيز مشمول چنين مجازاتهايى خواهند شد؟
در پـاسـخ مى گوييم آرى مردان هم درست همانند زنان در صورت تخلف از وظايف مجازات مـى گـردنـد حـتـى مـجازات بدنى ، منتها چون اين كار غالبا از عهده زنان خارج است حاكم شرع موظف است كه مردان متخلف را از طرق مختلف و حتى از طريق تعزير (مجازات بدنى ) به وظايف خود آشنا سازد.
داسـتـان مـردى كـه بـه هـمـسر خود اجحاف كرده بود و به هيچ قيمت حاضر به تسليم در بـرابـر حـق نـبـود و عـلى (عـليـه السـلام ) او را بـا شـدت عمل و حتى با تهديد به شمشير وادار به تسليم كرد معروف است .
و در پـايـان مـجـددا بـه مـردان هـشـدار مـى دهـد كـه از مـوقـعيت سرپرستى خود در خانواده سـوءاسـتـفـاده نـكـنـنـد و بـه قدرت خدا كه بالاتر از همه قدرتها است بينديشند ((زيرا خداوند بلند مرتبه و بزرگ است )) (ان الله كان عليا كبيرا).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 417
آيه 35
آيه و ترجمه
وَ إِنْ خـِفـْتـُمْ شـِقـَاقَ بـَيـْنـهـِمـَا فَابْعَثُوا حَكَماً مِّنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِّنْ أَهْلِهَا إِن يُرِيدَا إِصلَحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنهُمَا إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خَبِيراً(35)
ترجمه :
35 - و اگـر از جـدايـى و شـكـاف ميان آنها بيم داشته باشيد، داورى از خانواده شوهر، و داورى از خـانـواده زن انـتـخـاب كـنـيـد (تـا بـه كار آنان رسيدگى كنند) اگر اين دو داور تصميم به اصلاح داشته باشند خداوند كمك به توافق آنها مى كند، زيرا خداوند دانا و آگاه است (و از نيات همه با خبر است .)
تفسير :

محكمه صلح خانوادگى
در اين آيه اشاره به مساءله بروز اختلاف و نزاع ميان دو همسر كرده ، مى گويد: ((اگر نـشـانـه هـاى شـكـاف و جـدائى در مـيـان دو هـمـسـر پـيـدا شـد بـراى بـررسـى عـلل و جـهـات نـاسـازگـارى و فـراهـم نمودن مقدمات صلح و سازش يك نفر داور و حكم از فـامـيـل مـرد و يـك داور و حـكم از فاميل زن انتخاب كنيد)) (و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله ).
و از آنجا كه قضاوت نبايد يك طرفه باشد مى افزايد: ((و يك داور و حكم از خانواده زن انتخاب كنيد)) (و حكما من اهلها).
سـپـس مـى فـرمـايـد: ((اگر اين دو حكم با حسن نيت و دلسوزى وارد كار شوند و هدفشان اصـلاح ميان دو همسر بوده باشد، خداوند كمك مى كند و به وسيله آنان ميان دو همسر الفت مى دهد)) (ان يريدا اصلاحا يوفق الله بينهما).
و بـراى ايـنـكـه بـه ((حـكـمـيـن )) هـشدار دهد كه حسن نيت به خرج دهند در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند از نيت آنها با خبر و آگاه است )) (ان الله كان عليما خبيرا).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 418
محكمه صلح خانوادگى كه در آيه فوق به آن اشاره شد يكى از شاهكارهاى اسلام است . اين محكمه امتيازاتى دارد كه ساير محاكم فاقد آن هستند، از جمله :
1 - مـحـيـط خـانواده كانون احساسات و عواطف است و طبعا مقياسى كه در اين محيط بايد به كـار رود بـا مقياس ساير محيطها متفاوت است ، يعنى همانگونه كه در ((دادگاههاى جنايى )) نـمـى تـوان بـا مـقـياس محبت و عاطفه كاركرد، در محيط خانواده نيز نمى توان تنها با مـقياس خشك قانون و مقررات بى روح گام برداشت ، در اينجا بايد حتى الامكان اختلافات را از طـرق عـاطـفـى حـل كـرد، لذا دسـتـور مـى دهـد كه داوران اين محكمه كسانى باشند كه پـيوند خويشاوندى به دو همسر دارند و مى توانند عواطف آنها را در مسير اصلاح تحريك كنند، بديهى است اين امتياز تنها در اين محكمه است و ساير محاكم فاقد آن هستند.
2 - در مـحـاكـم عـادى قضايى طرفين دعوا مجبورند براى دفاع از خود، هرگونه اسرارى كـه دارنـد فـاش سـازنـد. مـسـلم است كه اگر زن و مرد در برابر افراد بيگانه و اجنبى اسـرار زنـاشـويـى خود را فاش سازند احساسات يكديگر را آن چنان جريحه دار مى كنند كـه اگـر به اجبار دادگاه به منزل و خانه بازگردند، ديگر از آن صميميت و محبت سابق خـبرى نخواهد بود، و همانند دو فرد بيگانه مى شوند كه به حكم اجبار بايد وظايفى را انـجـام دهند، اصولا تجربه نشان داده است كه زن و شوهرى كه راهى آن گونه محاكم مى شوند ديگر زن و شوهر سابق نيستند.
ولى در مـحكمه صلح فاميلى يا اين گونه مطالب به خاطر شرم حضور مطرح نمى شود و يا اگر بشود چون در برابر آشنايان و محرمان است ، آن اثر سوء را نخواهد داشت .
3 - داوران در مـحـاكـم معمولى ، در جريان اختلافات غالبا بى تفاوتند، و قضيه به هر شـكـل خـاتـمه يابد براى آنها تاءثيرى ندارد، دو همسر به خانه بازگردند، يا براى هميشه از يكديگر جدا شوند، براى آنها فرق نمى كند.
در حالى كه در محكمه صلح فاميلى مطلب كاملا به عكس است زيرا داوران اين
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 419
محكمه از بستگان نزديك مرد و زن هستند، و جدايى يا صلح آن دو، در زندگى اين عده هم از نـظـر عاطفى و هم از نظر مسؤ وليتهاى ناشى از آن تاءثير دارد، و لذا آنها نهايت كوشش را بـه خـرج مـى دهـنـد كه صلح و صميميت در ميان اين دو برقرار شود و به اصطلاح آب رفته به جوى بازگردد!
4 - از هـمـه ايـنـهـا گـذشـتـه چـنين محكمه اى هيچ يك از مشكلات و هزينه هاى سرسام آور و سـرگـردانـى هـاى مـحـاكـم مـعـمـولى را ندارد و بدون هيچ گونه تشريفاتى طرفين مى توانند در كمترين مدت به مقصود خود نائل شوند.
نـاگـفـتـه روشـن اسـت كـه حـكـمـيـن بـايـد از مـيـان افـراد پـخـتـه و بـا تدبير و آگاه دو فاميل انتخاب شوند.
بـا ايـن امتيازات كه شمرديم معلوم مى شود كه شانس موفقيت اين محكمه در اصلاح ميان دو همسر به مراتب بيشتر از محاكم ديگر است .
مساءله حكمين و شرايط آنها و دايره نفوذ حكم و داورى آنها درباره دو همسر در فقه اسلامى مـشـروحـا بـيـان شـده اسـت از جـمـله ايـنـكـه : دو حـكـم بـايـد بـالغ و عاقل و عادل و نسبت به كار خود بصير و بينا باشند.
امـا در مـورد نـفـوذ حـكـم و داورى آنـهـا در مورد دو همسر بعضى از فقها حكم آن دو را هر چه باشد لازم الاجرا دانسته اند و ظاهر تعبير به ((حكم )) در آيه فوق نيز همين معنى را مى رساند، زيرا مفهوم حكميت و داورى ، نفوذ حكم است ، ولى بيشتر فقها نظر حكمين را تنها در مـورد سـازش و رفع اختلاف ميان دو همسر، لازم الاجرا دانسته اند و حتى معتقدند اگر حكمين شـرايـطـى بـر زن يـا شـوهـر بـكـنـنـد، لازم الاجـرا است اما در مورد جدايى ، حكم آنها به تـنـهـايـى نـافـذ نـيـسـت ، و ذيـل آيـه كـه اشـاره بـه مـسـاءله اصلاح مى كند با اين نظر سازگارتر است . توضيح بيشتر را در اين زمينه در كتب فقهى بخوانيد.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 420
آيه 36
آيه و ترجمه
وَ اعـْبـُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشرِكُوا بِهِ شيْئاً وَ بِالْوَلِدَيْنِ إِحْسناً وَ بِذِى الْقُرْبى وَ الْيَتَمَى وَ الْمـَسـكـِيـنِ وَ الجَْارِ ذِى الْقُرْبى وَ الجَْارِ الْجُنُبِ وَ الصاحِبِ بِالْجَنبِ وَ ابْنِ السبِيلِ وَ مَا مَلَكَت أَيْمَنُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يحِب مَن كانَ مخْتَالاً فَخُوراً(36)
ترجمه :
36 - و خدا را بپرستيد! و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيد! و به پدر و مادر، نيكى كنيد؛ و هـمچنين به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان ، و همسايه نزديك ، و همسايه دور، و دوست و هـمـنـشـين و واماندگان در سفر و بردگانى كه مالك آنها هستيد، زيرا خداوند، كسى را كه متكبر و فخرفروش است ، (و از اداى حقوق ديگران سرباز مى زند،) دوست نمى دارد.
تفسير :

آيه فوق يك سلسله از حقوق اسلامى را اعم از حق خدا و حقوق بندگان و آداب معاشرت با مردم را بيان داشته است ، و روى هم رفته ، ده دستور از آن استفاده مى شود:
1 - نخست مردم را دعوت به عبادت و بندگى پروردگار و ترك شرك و بت پرستى كه ريـشـه اصـلى تمام برنامه هاى اسلامى است مى كند، دعوت به توحيد و يگانه پرستى روح را پاك ، و نيت را خالص ، و اراده را قوى ، و تصميم را براى انجام هر برنامه مفيدى مـحـكـم مـى سـازد، و از آنـجـا كـه آيـه بـيـان يـك رشـتـه از حـقـوق اسـلامـى اسـت ، قـبـل از هـر چـيز اشاره به حق خداوند بر مردم كرده است و مى گويد: ((خدا را بپرستيد و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيد)) (و اعبدوا الله و لا تشركوا به شيئا).
2 - سـپس اشاره به حق پدر و مادر كرده و توصيه مى كند كه نسبت به آنها نيكى كنيد)) (و بالوالدين احسانا).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 421
حـق پـدر و مـادر از مسايلى است كه در قرآن مجيد زياد روى آن تكيه شده و كمتر موضوعى اسـت كـه ايـن قـدر مورد تاءكيد واقع شده باشد، و در چهار مورد از قرآن ، بعد از توحيد قرار گرفته است .
از اين تعبيرهاى مكرر استفاده مى شود كه ميان اين دو ارتباط و پيوندى است و در حقيقت چنين اسـت چـون بـزرگـتـريـن نـعـمـت ، نـعـمـت هـسـتـى و حـيـات اسـت كـه در درجـه اول از نـاحـيـه خـدا اسـت ، و در مـراحـل بـعد به پدر و مادر ارتباط دارد، زيرا كه فرزند، بخشى از وجود پدر و مادر است ، بنابر اين ترك حقوق پدر و مادر، هم دوش شرك به خدا است .
دربـاره حـقـوق پـدر و مـادر بـحـثـهـاى مـشـروحـى داريـم كـه در ذيل آيات مناسب در سوره اسراء و لقمان به خواست خدا خواهد آمد.
3 - سپس دستور به نيكى كردن ((نسبت به همه خويشاوندان مى دهد)) (و بذى القربى ).
ايـن مـوضوع نيز از مسايلى است كه در قرآن تاءكيد فراوان درباره آن شده است ، گاهى به عنوان ((صله رحم )) و گاهى به عنوان ((احسان و نيكى )) به آنها، در واقع اسلام مـى خـواهـد بـه ايـن وسيله علاوه بر پيوند وسيعى كه در ميان تمام افراد بشر به وجود آورده ، پـيـونـدهـاى مـحـكـمـتـرى در مـيـان واحـدهـاى كـوچـكـتـر و مـتـشـكـلتـر، بـنـام ((فـامـيـل )) و ((خـانـواده )) بـه وجـود آورد تـا در برابر مشكلات و حوادث يكديگر را يارى دهند و از حقوق هم دفاع كنند.
4 - سپس اشاره به حقوق ((ايتام )) كرده ، و افراد با ايمان را توصيه به نيكى در حق آنها مى كند (و اليتامى ).
زيرا در هر اجتماعى بر اثر حوادث گوناگون هميشه كودكان يتيمى وجود
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 422
دارنـد كـه فـرامـوش كـردن آنـهـا نـه فقط وضع آنها را به خطر مى افكند، بلكه وضع اجتماع را نيز به خطر مى اندازد، چون كودكان يتيم اگر بى سرپرست بمانند و يا به انـدازه كـافـى از مـحـبـت اشـبـاع نـشـوند، افرادى هرزه ، خطرناك و جنايتكار بار مى آيند، بنابر اين نيكى در حق يتيمان هم نيكى به فرد است هم نيكى به اجتماع !
5 - بعد از آن حقوق مستمندان را يادآورى مى كند (و المساكين ).
زيـرا در يـك اجـتـمـاع سـالم كـه عـدالت در آن بـرقـرار اسـت نـيـز افـرادى مـعلول و از كار افتاده و مانند آن وجود خواهند داشت كه فراموش كردن آنها بر خلاف تمام اصـول انـسـانـى اسـت ، و اگـر فـقـر و مـحـرومـيـت بـه خـاطـر انـحـراف از اصول عدالت اجتماعى دامنگير افراد سالم گردد نيز بايد با آن به مبارزه برخاست .
6 - سپس توصيه به ((نيكى در حق همسايگان نزديك مى كند)) (و الجار ذى القربى ).
در اينكه منظور از همسايه نزديك چيست مفسران احتمالات مختلفى داده اند بعضى معنى آن را همسايگانى كه جنبه خويشاوندى دارند دانسته اند ولى اين تفسير با توجه به اينكه در جـمـله هـاى سـابـق از هـمـيـن آيه اشاره به حقوق خويشاوندان شده بعيد به نظر مى رسد، بـلكـه مـنـظـور هـمـان نزديكى مكانى است زيرا همسايگان نزديكتر حقوق و احترام بيشترى دارنـد، و يـا ايـنـكـه مـنـظـور هـمـسـايگانى است كه از نظر مذهبى و دينى با انسان نزديك باشند.
7 - سپس درباره ((همسايگان دور سفارش مى نمايد)) (و الجار الجنب ).
و مـنـظـور از آن دورى مـكـانـى اسـت - زيـرا طـبـق پـاره اى از روايـات تـا چهل خانه از چهار طرف همسايه محسوب مى شوند كه در شهرهاى كوچك تقريبا تمام شهر را در بـر مـى گيرد. (چون اگر خانه هر انسانى را مركز دايره اى فرض كنيم كه شعاع آن از
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 423
هر طرف چهل خانه باشد، با يك محاسبه ساده در باره مساحت چنين دايره اى روشن مى شود كـه مـجـمـوع خـانـه هـاى اطـراف آن را تـقـريـبـا پـنـج هـزار خـانـه تشكيل مى دهد كه مسلما شهرهاى كوچك بيش از آن خانه ندارند).
جـالب تـوجـه ايـنـكه قرآن در آيه فوق علاوه بر ذكر ((همسايگان نزديك ))، تصريح بـه حـق ((هـمـسايگان دور)) كرده است زيرا كلمه همسايه معمولا مفهوم محدودى دارد، و تنها همسايگان نزديك را در برمى گيرد لذا براى توجه دادن به وسعت مفهوم آن از نظر اسلام راهى جز اين نبوده كه نامى از همسايگان دور نيز صريحا برده شود.
و نـيـز مـمـكـن اسـت مـنـظـور از هـمـسـايـگان دور، همسايگان غير مسلمان باشد، زيرا حق جوار (هـمـسـايـگـى ) در اسـلام مـنـحـصـر بـه هـمـسـايـگـان مـسـلمـان نـيـست و غير مسلمانان را نيز شامل مى شود. (مگر آنهايى كه با مسلمانان سر جنگ داشته باشند).
((حـق جـوار)) در اسـلام بـه قـدرى اهـمـيـت دارد كه در وصاياى معروف امير مؤ منان (عليه السلام ) مى خوانيم : ((ما زال (رسول الله ) يوصى بهم حتى ظننا انه سيورثهم ؛ آنقدر پيامبر (صلى الله عليه و آله ) درباره آنها سفارش كرد، كه ما فكر كرديم شايد دستور دهد همسايگان از يكديگر ارث ببرند)).
ايـن حـديـث در مـنـابـع مـعـروف اهل تسنن نيز آمده است ، در تفسير المنار و تفسير قرطبى از بـخـارى نـيـز هـمـيـن مـضـمـون از پـيـامـبـر (صـلى الله عـليـه وآله ) نقل شده است .
در حـديـث ديـگـرى از پـيـامـبـر (صـلى الله عـليـه وآله ) نـقـل شـده كـه در يـكى از روزها سه بار فرمود: ((و الله لا يؤ من ؛ به خدا سوگند چنين كـسـى ايـمان ندارد...)) يكى پرسيد: چه كسى ؟! پيامبر (صلى الله عليه وآله ) فرمود: ((الذى لا ياءمن جاره بوائقه ؛ كسى كه همسايه او از مزاحمت او در امان نيست ))!
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 424
و باز در حديث ديگرى مى خوانيم كه پيامبر (صلى الله عليه وآله ) فرمود: ((من كان يؤ مـن بـالله و اليـوم الاخـر فليحسن الى جاره ؛ كسى كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارد بايد به همسايگان خود نيكى كند)).
و از امـام صـادق (عـليـه السلام ) نقل شده كه فرمود: ((حسن الجوار يعمر الديار و يزيد فـى الاعـمـار؛ نـيـكى كردن همسايگان به يكديگر، خانه ها را آباد و عمرها را طولانى مى كند)).
در جهان ماشينى كه همسايگان كوچكترين خبرى از هم ندارند و گاه مى شود دو همسايه حتى پس از گذشتن بيست سال نام يكديگر را نمى دانند اين دستور بزرگ اسلامى درخشندگى خـاصـى دارد، اسـلام اهـمـيـت فـوق العـاده اى بـراى مـسـايـل عاطفى و تعاون انسانى قايل شده در حالى كه در زندگى ماشينى عواطف روز به روز تحليل مى روند و جاى خود را به سنگدلى مى دهند.
8 - سـپـس در بـاره ((كسانى كه با انسان دوستى و مصاحبت دارند، توصيه مى كند)) (و الصاحب بالجنب ).
ولى بـايـد تـوجـه داشت كه ((صاحب بالجنب )) معناى وسيعتر از دوست و رفيق دارد و در واقع هر كسى را كه به نوعى با انسان نشست و برخاست داشته باشد، در بر مى گيرد خـواه دوست دايمى باشد يا يك دوست موقت (همانند كسى كه در اثناء سفر با انسان همنشين مـى گـردد، و اگـر مـى بـيـنيم در پاره اى از روايات ((صاحب بالجنب )) به رفيق سفر (رفيقك فى السفر) و يا كسى كه به اميد نفعى سراغ انسان مى آيد (المنقطع اليك يرجو نـفـعك ) تفسير شده ، منظور اختصاص به آنها نيست ، بلكه بيان توسعه مفهوم اين تعبير است كه همه اين موارد را نيز در برمى گيرد، و به اين ترتيب آيه يك دستور جامع و كلى براى حسن معاشرت نسبت
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 425
به تمام كسانى كه با انسان ارتباط دارند مى باشد، اعم از دوستان واقعى ، و همكاران ، و همسفران ، و مراجعان ، و شاگردان ، و مشاوران ، و خدمتگزاران .
و در پـاره اى از روايـات ((صـاحـب بـالجـنـب )) به ((همسر)) تفسير شده است ، چنانكه نـويـسـنـدگـان المـنـار و تـفـسـيـر روح المـعـانـى و قـرطـبـى در ذيل آيه از على (عليه السلام ) همين معنى را نقل كرده اند، ولى بعيد نيست كه آن نيز بيان يكى از مصاديق آيه باشد.
9 - دسته ديگرى كه در اينجا درباره آنها سفارش شده ، كسانى هستند كه در سفر و بلاد غربت احتياج پيدا مى كنند (و ابن السبيل ).
بـا ايـنـكـه مـمـكـن اسـت در شهر خود افراد متمكنى باشند، در سفر به علتى وا مى مانند و تـعـبير جالب ((ابن السبيل )) (فرزند راه ) نيز از اين نظر است كه ما نسبت به آنها هيچ گـونـه آشـنـايـى نـداريـم تـا بـتـوانـيـم آنـهـا را بـه قـبـيـله يـا فـامـيـل يـا شـخـصـى نـسبت دهيم ، تنها به حكم اينكه مسافرانى هستند نيازمند، بايد مورد حمايت قرار گيرند.
10 - در آخـريـن مـرحـله تـوصـيـه بـه نـيكى كردن نسبت به بردگان شده است (و ما ملكت ايمانكم ).
در حـقـيـقت آيه با حق خدا شروع شده و با حقوق بردگان ختم مى گردد، زيرا اين حقوق از يكديگر جدا نيستند، و تنها اين آيه نيست كه در آن درباره بردگان توصيه شده ، بلكه در آيات مختلف ديگر نيز در اين زمينه بحث شده است .
ضـمـنا اسلام برنامه دقيقى براى آزادى تدريجى بردگان تنظيم كرده كه به ((آزادى مـطـلق )) آنـهـا مى انجامد، و به خواست خدا در ذيل آيات مناسب ، مشروحا از آن سخن خواهيم گفت .
در پايان آيه هشدار مى دهد و مى گويد: ((خداوند افراد متكبر و فخرفروش را
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 426
دوست نمى دارد)) (ان الله لا يحب من كان مختالا فخورا).
بـه ايـن تـرتـيـب هـر كـس از فـرمـان خـدا سرپيچى كند و به خاطر تكبر از رعايت حقوق خـويـشـاونـدان و پـدر و مـادر، يـتـيـمـان ، مـسـكـيـنـان ، ابـن السـبـيـل و دوسـتـان سـربـاز زنـد مـحـبـوب خـدا و مـورد لطـف او نـيـسـت و آن كـس كـه مشمول لطف او نباشد، از هر خير و سعادتى محروم است .
گواه بر اين معنى روايتى است كه در ذيل اين آيه وارد شده : يكى از ياران پيامبر (صلى الله عـليـه وآله ) مـى گويد: ((در محضرش اين آيه را خواندم ، پيامبر (صلى الله عليه وآله ) زشـتـى تـكـبـر و نتايج سوء آن را برشمرد به حدى كه من گريه كردم ، فرمود: چـرا گـريه مى كنى ؟ گفتم : من دوست دارم لباسم ، جالب و زيبا باشد و مى ترسم با همين عمل جزء متكبران باشم فرمود: نه تو اهل بهشتى ، و اينها علامت تكبر نيست ، تكبر آن است كه انسان در مقابل حق ، خاضع نباشد و خود را بالاتر از مردم بداند و آنها را تحقير كند (و از اداى حقوق آنها سرباز زند))).
خـلاصـه ايـنـكـه از جـمـله اخـيـر آيـه بـرمـى آيـد كـه سـرچـشـمـه اصـلى شـرك و پـايـمـال كـردن حـقـوق مردم غالبا خودخواهى و تكبر است و اداى حقوق فوق مخصوصا در مورد بردگان و يتيمان و مستمندان و مانند آنها نياز به روح تواضع و فروتنى دارد.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 427
آيه 37 - 39
آيه و ترجمه
الَّذِيـنَ يـَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاس بِالْبُخْلِ وَ يَكتُمُونَ مَا ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ وَ أَعْتَدْنَا لِلْكفِرِينَ عَذَاباً مُّهِيناً(37)
وَ الَّذِيـنَ يـُنـفـِقـُونَ أَمـْوَلَهـُمْ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الاَخِرِ وَ مَن يَكُنِ الشيْطنُ لَهُ قَرِيناً فَساءَ قَرِيناً(38)
وَ مـَا ذَا عـَلَيـهـِمْ لَوْ ءَامـَنـُوا بـِاللَّهِ وَ الْيـَوْمِ الاَخِرِ وَ أَنفَقُوا مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ وَ كانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِيماً(39)
ترجمه :
37 - آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه بـخـل مـى ورزنـد، و مـردم را نـيـز بـه بـخـل دعـوت مـى كـنـنـد و آنچه را كه خداوند از فضل (و رحمت ) خود به آنها داده كتمان مى نـمـايـند (اين عمل آنها در حقيقت از كفرشان سرچشمه گرفته ؛) و ما براى كافران ، عذاب خوار كننده اى آماده كرده ايم .
38 - و آنها كسانى هستند كه اموال خود را براى نشان دادن به مردم انفاق مى كنند و ايمان بـه خـداونـد و روز بازپسين ندارند (چرا كه شيطان رفيق و همنشين آنها است ) و كسى كه شيطان قرين او است بدقرينى انتخاب كرده است .
39 - چـه مـى شـد اگـر بـه خـدا و روز بـازپسين ايمان مى آوردند و از آنچه خدا به آنها روزى داده ، (در راه او) انـفـاق مـى نـمـودنـد!؟ و خـداونـد از (اعمال و نيات ) آنها آگاه است .
تفسير :

انفاقهاى ريايى و الهى
ايـن آيـه در حـقـيقت دنباله آيات پيش و اشاره به افراد متكبر و خود خواه است . مى فرمايد: ((آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه نـه تـنـهـا خـودشـان از نـيـكـى كـردن بـه مـردم ) بخل مى ورزند، بلكه ديگران را نيز به آن دعوت مى كنند)) (الذين يبخلون و ياءمرون
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 428
الناس بالبخل ).
عـلاوه بـر ايـن سـعـى دارنـد ((آنـچـه را كـه خـداونـد از فـضـل و (رحمت ) خود به آنان داده كتمان كنند)) مبادا كه افراد اجتماع از آنها توقعى پيدا كنند (و يكتمون ما آتاهم الله من فضله ).
سـپـس سـرانجام و عاقبت كار آنها را چنين بيان مى كند كه : ((ما براى كافران عذاب خوار كننده اى مهيا ساخته ايم )) (و اعتدنا للكافرين عذابا مهينا).
شـايـد سـر ايـن تـعـبـير آن باشد كه بخل غالبا از كفر سرچشمه مى گيرد، زيرا افراد بـخـيـل ، در واقـع ايـمـان كـامـل بـه مـواهـب بـى پايان پروردگار و وعده هاى او نسبت به نيكوكاران ندارند، فكر مى كنند كمك به ديگران آنها را بيچاره خواهد كرد.
و ايـنـكه مى گويد: عذاب آنها خواركننده است براى اين است كه جزاى ((تكبر)) و ((خود برتربينى )) را از اين راه ببينند.
ضمنا بايد توجه داشت كه بخل منحصر به امور مالى نيست ، بلكه گرفتگى در هر نوع مـوهـبـت الهـى را شـامـل مـى شـود، بـسـيـارنـد كـسـانـى كـه در امـور مـالى بـخـيـل نـيـسـتـنـد ولى در عـلم و دانـش و مـسـايـل ديـگـرى از ايـن قبيل بخل مى ورزند.!
در آيـه دوم بـه يـكـى ديـگـر از صفات متكبران خود خواه اشاره كرده ، مى فرمايد: ((آنها كـسـانـى هـسـتـنـد كـه اگـر انفاقى مى كنند به خاطر تظاهر و نشان دادن به مردم (و كسب شـهـرت و مـقـام اسـت زيـرا) آنـهـا ايـمان به خدا و روز رستاخيز ندارند))(و الذين ينفقون اموالهم رئاء الناس و لا يؤ منون بالله و لا باليوم الآخر).
و از آنـجـا كـه هـدف آنها جلب رضايت خالق نيست بلكه خدمت به خلق است ، و دائما در اين فكرند كه چگونه انفاق كنند تا بيشتر بتوانند از آن بهره بردارى به سود خود نموده ، و موقعيت خود را تثبيت كنند، زيرا آنها ايمان به خدا و روز
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 429
رسـتـاخـيـز نـدارنـد، و به همين جهت در انفاقهايشان انگيزه معنوى نيست ، بلكه انگيزه آنها هـمـان نـام و شـهـرت و كـسـب شـخصيت كاذب از اين طريق است كه آنان نيز از آثار تكبر و خودخواهى آنها است .
آنـهـا شـيطان را دوست و رفيق خود انتخاب كردند و كسى كه چنين باشد بسيار بد رفيقى بـراى خـود انـتـخـاب كـرده و سـرنـوشتى بهتر از اين نخواهد داشت (و من يكن الشيطان له قرينا فساء قرينا).
چون منطق و برنامه آنها همان منطق و برنامه رفيقشان شيطان است ، او است كه به آنها مى گـويـد: ((انـفـاق خـالصـانـه مـوجـب فـقـر مـى شـود و بـنـابـر ايـن يا انفاق نمى كنند و بـخـل مـى ورزند (چنانكه در آيه قبل اشاره شد) و يا اگر انفاق كنند در مواردى است كه از آن بهره بردارى شخصى خواهند كرد (چنانكه در اين آيه اشاره شده است ).
از ايـن آيـه ضـمـنا استفاده مى شود كه يك همنشين بد تا چه اندازه مى تواند در سرنوشت انسان مؤ ثر باشد، تا آنجا كه او را به آخرين درجه سقوط بكشاند.
و نـيـز از آن اسـتـفـاده مـى شـود كـه رابـطـه مـتـكـبـران بـا شـيـطـان و اعـمـال شـيطانى يك رابطه مستمر است نه موقت و گاهگاهى ، چرا كه شيطان را به عنوان رفيق و ((قرين )) و همنشين خود انتخاب كرده اند.
در آيـه بـعـد به عنوان اظهار تاءسف به حال اين عده مى فرمايد: چه مى شد اگر آنها از ايـن بـيراهه ها بازمى گشتند و ايمان به خدا و روز رستاخيز پيدا مى كردند، و از مواهبى كه خداوند در اختيار آنها گذاشته با اخلاص نيت و فكر پاك به بندگان خدا مى دادند)) و از اين راه براى خود كسب سعادت و خوشبختى دنيا و آخرت
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 430
مى كردند (و ماذا عليهم لو آمنوا بالله و اليوم الاخر و انفقوا مما رزقهم الله ).
با اينكه اين راه ، صافتر و روشنتر و پرفايده تر است و راهى را كه آنها انتخاب كرده اند جز زيان و بدبختى نتيجه اى ندارد چرا در كار خود تجديد نظر نمى كنند؟!
((و در هـر حـال خـداونـد از نـيـات و اعمال آنها با خبر است )) و بر طبق آن به آنها جزا و كيفر مى دهد (و كان الله بهم عليما).
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در آيـه سـابـق كـه سـخـن از انـفـاقـهـاى رياكارانه بود انفاق به ((اموال )) نسبت داده شده ، و در اين آيه به ((مما رزقهم الله )) نسبت مى دهد، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به سه نكته باشد:
نـخـسـت ايـنـكـه در انـفـاقـهـاى ريـايـى تـوجـه بـه حـلال و حـرام بـودن مـال نـمـى شـود، در حـالى كـه در انـفـاقـهـاى الهـى حلال بودن و مصداق ((ما رزقهم الله )) بودن مورد توجه است .
ديـگـر ايـنـكـه در انـفـاقـهـاى ريـايـى افـراد انـفـاق كـنـنـده چـون مـال را متعلق به خودشان مى دانند از كبرفروشى و منت گذاردن ابا ندارند، در حالى كه در انـفـاقـهـاى الهـى چـون تـوجـه بـه ايـن دارنـد كـه امـوال را خدا به آنها داده و اگر گوشهاى از آن را در راه او خرج مى كنند، جاى منت نيست از هرگونه كبرفروشى و منت خوددارى مى كنند.
از طـرف ديـگـر انـفـاقـهـاى ريـايـى غـالبـا مـنـحـصـر بـه مـال اسـت زيرا چنين اشخاص از سرمايه هاى معنوى بى بهره اند تا از آنها انفاق كنند، اما انـفـاقـهـاى الهـى دامـنـه وسـيـعـى دارد و تـمـام مـواهـب مـادى و مـعـنـوى اعـم از مال و علم و موقعيت اجتماعى و مانند آن را در برمى گيرد.
24-09-2010 07:55 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
عضو سایتـ

*

داره راه میوفته
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 662
تاریخ عضویت: Sep 2014
پسندیده ام : 0
امتیاز پست ها : 2

امتیاز: 518پیکس
اطلاعات تماس
افتخارات کاربر

افتخارات ارسال
مدال 500 مطلب

ارسال: #10
 
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 431
آيه 40
آيه و ترجمه
إِنَّ اللَّهَ لا يَظلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ وَ إِن تَك حَسنَةً يُضعِفْهَا وَ يُؤْتِ مِن لَّدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً(40)
ترجمه :
40 - خداوند (حتى ) به اندازه سنگينى ذره اى ستم نمى كند و اگر كار نيكى باشد، آن را دو چندان مى سازد، و از نزد خود پاداش عظيمى (در برابر آن ) مى دهد.
تفسير :

ايـن آيـه بـه افـراد بـى ايـمـان و بـخـيـل كـه حـال آنـهـا در آيـات قـبـل گذشت مى گويد: ((خداوند حتى به اندازه سنگينى ذره اى ستم نمى كند)) (ان الله لايظلم مثقال ذرة ).
((ذرة )) در اصـل بـه مـعـنـى مـورچه هاى بسيار كوچكى است كه به زحمت ديده مى شود و بـعـضـى گفته اند در اصل اجزاى فوق العاده كوچكى از غبار است كه در هوا معلق است ، و بـه هـنگام تابش آفتاب از روزنه كوچكى به نقاط تاريك ، آشكار مى شود، و نيز گفته اند اگر انسان دست خود را روى خاك و مانند آن بگذارد و سپس به دست خود بدمد، اجزايى كه در هوا پراكنده مى شود هر يك ذره ناميده مى شود.
ولى تـدريـجـا بـه هـر چـيـز كـوچـكـى ذره گـفـتـه شـده اسـت ، و امروز به ((اتم )) كه كوچكترين جزء اجسام است نيز ذره گفته مى شود - زيرا اگر در سابق آن را به ذرات غبار اطلاق مى كردند به خاطر اين بود كه آن را كوچكترين اجزاء جسم تصور مى نمودند ولى امـروز كـه ثـابـت شـده كـوچـكـتـريـن اجـزاى يـك ((جـسـم مـركـب )) مـولكـول و كـوچـكـترين اجزاى يك ((جسم بسيط))، اتمها است كه به مراتب از مولكولها كـوچكترند، اين نام را در اصطلاح علمى براى ((اتم )) انتخاب كرده اند كه نه تنها با چـشـم ديـده نـمـى شـود، بـلكـه بـا قـويـتـريـن مـيـكـروسـكـوپـهـاى الكـتـرونـيـكـى نـيـز قـابـل مـشـاهده نيست ، و وجود آن تنها از طريق فورمولهاى علمى و از طريق عكسبردارى هاى خـاصـى كـه بـا وسـايـل فـوق العـاده مجهز انجام مى شود اثبات شده است ، و از آنجا كه ((مـثـقـال )) بـه مـعـنـى ((سـنـگـيـنـى )) اسـت ، تـعـبـيـر ((مثقال ذرة )) به معنى سنگينى يك جسم
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 432
فوق العاده كوچك مى باشد...
سـپـس اضافه مى كند: خداوند نه تنها ستم نمى كند، بلكه ((اگر كار نيكى انجام شود آن را مـضاعف مى نمايد، و پاداش عظيم از طرف خود در برابر آن مى دهد)) (و ان تك حسنة يضاعفها و يؤ ت من لدنه اجرا عظيما).
بـنـابـرايـن مـجازاتهايى كه دامنگير شما مى شود و از ناحيه خدا هيچ ستمى نخواهد شد و بـه عـكـس اگـر بـه جاى بخل و كفر، راه خدا را پيش مى گرفتيد و انتخاب مى كرديد، از پاداشهاى مضاعف و عظيم او برخوردار مى شديد.
ضـمـنـا بايد توجه داشت كه ((ضعف )) و ((مضاعف )) در لغت عرب به معناى چيزى است كـه مـعـادل آن يا چند برابر آن را، بر آن بيفزايند و بنابر اين آيه فوق با آياتى كه مـى گـويـد: پـاداش انفاق گاهى به ده برابر و گاهى به هفتصد برابر يا بيشتر مى رسد، هيچ گونه منافاتى ندارد، و در هر صورت حكايت از لطف خداوند نسبت به بندگان اسـت كـه گـنـاهانشان را بيش از مقدارى كه انجام داده اند كيفر نمى دهد، اما به حسنات آنها به مراتب بيش از آنچه انجام داده اند پاداش مى دهد.
چرا خداوند ظلم نمى كند؟!
از آنجا كه ظلم و ستم معمولا يا بر اثر جهل است و يا احتياج و يا كمبودهاى روانى ، كسى كه نسبت به همه چيز و همه كس عالم و از همه بى نياز و هيچ كمبودى در ذات مقدس او نيست ، ظـلم كـردن دربـاره او مـمـكـن نيست نه اينكه نمى تواند ظلم كند و نه اينكه ظلم و ستم در مـورد او مـتـصـور نباشد (آن چنان كه طايفه عرب تصور كرده اند) بلكه در عين توانايى به خاطر اينكه حكيم و عالم است از ظلم كردن ، خوددارى مى نمايد و هر چيز را در جاى خود در ايـن جـهـان پـهـناور هستى قرار مى دهد، و با هر كس طبق شايستگى و اعمالش رفتار مى كند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 433
آيه 41-42
آيه و ترجمه
فَكَيْف إِذَا جِئْنَا مِن كلِّ أُمَّةِ بِشهِيدٍ وَ جِئْنَا بِك عَلى هَؤُلاءِ شهِيداً(41)
يـَوْمـَئذٍ يـَوَدُّ الَّذِيـنَ كـَفـَرُوا وَ عَصوُا الرَّسولَ لَوْ تُسوَّى بهِمُ الاَرْض وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً(42)
ترجمه :
41 - حال آنها چگونه است ، آن روزى كه از هر امتى ،و گواهى (بر اعمالشان ) مى آوريم ، و تو را نيز بر آنان گواه خواهيم آورد؟
42 - در آن روز، آنـهـا كـه كافر شدند و با پيامبر (ص ) بمخالفت برخاستند، آرزو مى كـنـند كه اى كاش (خاك بودند، و) خاك آنها نيز با زمينهاى اطراف يكسان مى شد (و بكلى محو و فراموش مى شدند). در آن روز، (با آن همه گواهان )، سخنى را نمى توانند از خدا پنهان كنند.
تفسير :

در تـعـقـيب آيات گذشته كه در مورد مجازاتها و پاداشهاى بدكاران و نيكوكاران بود اين آيـه اشـاره بـه مـسـاءله شـهـود و گـواهـان رسـتـاخـيـز كـرده و مـى گـويـد: ((حـال ايـن افـراد چـگـونـه خـواهـد بـود آن روز كـه بـراى هـر امـتـى گـواهـى بـر اعـمـال آنـهـا مـى آوريـم و تـرا گـواه ايـنـهـا قـرار خـواهـيـم داد)) (فـكـيـف اذا جـئنـا مـن كل امة بشهيد و جئنابك على هؤ لاء شهيدا).
و بـه ايـن ترتيب علاوه بر گواهى اعضاى پيكر آدمى ، و گواهى زمينى كه بر آن زيست كـرده ، و گـواهـى فـرشـتـگـان خـدا بـر اعـمـال او، هـر پـيـامـبـرى نـيـز گـواه اعـمـال امـت خـويـش اسـت ، و پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله ) كه آخرين و بزرگترين پـيـامـبـر الهـى اسـت نـيـز گـواه بـر امـت خود مى باشد و بدكاران با وجود اين همه گواه چـگـونـه مـى تـوانـنـد حـقـيـقـتـى را انـكـار كـنـنـد و خـود را از كـيـفـر اعمال خويش دور دارند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 434
نـظـير اين مضمون در چند آيه ديگر قرآن نيز هست از جمله آيه 143 سوره بقره و آيه 89 سوره نحل ، و آيه 78 حج .
اكـنـون ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه گـواهـى پـيـامـبـران نـسـبـت بـه اعمال امت خويش چگونه خواهد بود؟
اگر كلمه ((هؤ لاء)) اشاره به مسلمانان بوده باشد همانطور كه در تفسير مجمع البيان آمده است ، پاسخ اين سؤ ال روشن خواهد بود زيرا هر پيامبرى مادامى كه در ميان امت خويش مى باشد شاهد و ناظر اعمال آنها است و بعد از آنها اوصياء و جانشينان معصومشان ، شاهد و نـاظـر اعـمال امت خواهند بود، و لذا درباره حضرت عيسى (عليه السلام ) چنين مى خوانيم كـه : در روز قـيـامـت ، مـسـيـح (عـليـه السـلام ) در پـاسـخ سـؤ ال پروردگار عرض مى كند:
((ما قلت لهم الا ما امرتنى به ان اعبدوا الله ربى و ربكم و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فـلمـا تـوفـيـتـنـى كـنـت انـت الرقـيـب عـليـهـم و انـت عـلى كـل شـى ء شـهـيـد؛ پـروردگـارا! مـن به آنها جز آنچه دستور دادى نگفتم ، به آنها گفتم خـداونـد را كـه پـروردگـار مـن و شما است عبادت كنيد، و تا آن زمان كه در ميان آنها بودم شـاهـد و گـواه اعـمـال آنها بودم ولى هنگامى كه مرا از ميان آنها بازگرفتى خودت مراقب آنان بودى و تو بر هر چيز گواهى )).
ولى جـمـعـى از مفسران احتمال داده اند كه كلمه ((هؤ لاء)) اشاره به گواهان امتهاى پيشين است يعنى اى پيامبر اسلام ! ترا گواه همه گواهان و انبياى گذشته قرار خواهيم داد و در پـاره اى از روايـات نيز به همين تفسير اشاره شده است و بنابر اين مفهوم آيه چنين خواهد شـد كـه هـر پـيـامـبـرى در حـال حـيـات و مـمـات از طـريـق مـشـاهـده بـاطنى و روحانى ناظر احوال تمام امت خويش خواهد بود. و روح پاك
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 435
پـيـامـبـر اسلام (صلى الله عليه وآله ) نيز از همين راه ناظر همه امم پيشين و امت خويش مى بـاشـد، و بـه ايـن طـريـق آنـهـا مـى تـوانـنـد نـسـبـت بـه اعـمـال آنـهـا گواهى دهند و حتى صلحاى امت و افراد نمونه پرهيزكار نيز ممكن است از چنين آگاهى برخوردار باشند، و مفهوم آن چنين مى شود كه روح پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله ) از آغـاز خـلقـت آدم وجـود داشته است ، زيرا معنى شهود، آگاهى تواءم با حضور است ولى ايـن تـفـسـيـر بـا آيـه اى كـه دربـاره حـضـرت مـسـيـح نقل شد چندان سازگار نيست چون آيه مزبور مى گويد: مسيح شاهد بر تمام امت خود نبود بلكه شاهد بر آنها مادام الحيات بود (دقت كنيد).
امـا اگـر شـهـادت را بـه مـعـنـى شـهـادت عـمـلى بـگـيـريـم يـعـنـى مـقـيـاس سـنـجش بودن اعـمـال يـك فـرد نـمـونـه بـراى اعـمـال سـايـريـن ، در ايـن صورت تفسير فوق خالى از اشـكـال خـواهـد بـود زيـرا هر پيامبرى با صفات ممتازى كه داشته مقياس سنجش براى امت خـويـش مـحـسوب مى شده ، و خوبان و بدان امت را با شباهت و عدم شباهت به آنان مى توان شـنـاخـت ، و از آنـجـا كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله ) بزرگترين پيامبران الهى است ، صفات و اعمال او مقياس سنجش براى شخصيت تمام انبياء خواهد شد.
تـنها سؤ الى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه شهادت به اين معنى آمده است يا نه ؟ ولى بـا تـوجه به اينكه اعمال و رفتار و افكار انسانهاى نمونه نيز عملا گواهى مى دهـد كـه يـك انـسـان ممكن است تا اين حد مقامات معنوى را طى كند چنين معنايى زياد بعيد به نظر نمى رسد (دقت كنيد).
در آيـه بـعـد، به نتيجه اعمال آنها اشاره كرده ، مى گويد: ((در اين هنگام كه كافران و آنـهـا كـه بـا فـرسـتـاده پـروردگـار بـه مـخـالفـت بـرخـاسـتـنـد (دادگـاه عـدل خـدا را مـى بينند و شهود و گواهان غير قابل انكارى در اين دادگاه مشاهده مى كنند، آن چـنـان از كـار خـود پـشيمان مى شوند كه آرزو مى كنند كاش خاك بودند و با خاكهاى زمين يـكـسـان مـى شـدنـد)) (يـومـئذ يـود الذيـن كـفـروا و عـصـوا الرسول لو تسوى بهم الارض ).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 436
ايـن تـعـبـيـر هـمـانـنـد تـعـبـيـرى اسـت كـه در آخـريـن آيـه سـوره نـبـاء مـى خـوانـيـم : ((ويقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا؛ در اين هنگام كافر مى گويد: اى كاش خاك بودم ))!
ولى تـعـبـيـر بـه ((تـسـوى )) اشـاره به مطلب ديگرى نيز مى كند و آن اينكه كافران عـلاوه بـر اينكه آرزو مى كنند خاك شوند، علاقه دارند كه خاكها و قبرهاى آنها هم در زمين گم شود و با زمينهاى اطراف يكسان گردد، و به كلى فراموش شوند!
((در ايـن مـوقـع آنـهـا هـيچ واقعيتى را نمى توانند كتمان كنند)) (و لا يكتمون الله حديثا) زيرا با آن همه شهود و گواهان ، راهى براى انكار نيست .
البته اين سخن منافات با آيات ديگر كه مى گويد: بعضى از كافران در روز قيامت نيز حـقـايـق را كـتـمـان مـى كـنـنـد و دروغ مـى گـويـنـد نـدارد چـون دروغ گـفـتـن آنـهـا قـبـل از اقـامه شهود و گواهان است ، ولى بعد از آن كه هيچ جاى انكار نمى ماند ناچار مى شوند به همه حقايق اقرار كنند.
در يـكـى از خـطـبـه هـاى امـيـرمـؤ مـنـان (عـليـه السـلام ) نقل شده كه فرمود: ((روز رستاخيز خداوند بر دهان افراد، مهر خاموشى مى نهد، تا سخن نگويند و در اين هنگام دستها به سخن در مى آيند و پاها گواهى مى دهند و پوستهاى تن ، اعمال خود را باز مى گويند و در اين هنگام هيچ كس نمى تواند واقعيتى را كتمان كند)).
بعضى از مفسران احتمال داده اند منظور از ((لا يكتمون الله )) حديثا اين است كه آنها آرزو مـى كـنـنـد: اى كـاش در دنـيـا كه بودند واقعيات را مخصوصا درباره پيامبر اسلام (صلى الله عـليـه وآله ) كـتـمان نمى كردند و بنابر اين جمله مزبور عطف بر جمله ((لو تسوى بـهـم الارض )) مـى شـود، ولى ايـن تـفـسـيـر بـا ظـاهـر ((لا يـكـتـمـون )) كـه فـعـل مـضـارع اسـت سـازگـار نـيـسـت و اگـر ايـن مـعنى مراد بود بايد گفته شود ((و لم يكتموا)).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 437
آيه 43
آيه و ترجمه
يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَقْرَبُوا الصلَوةَ وَ أَنتُمْ سكَرَى حَتى تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلا عـَابـِرِى سـبـِيـلٍ حـَتـى تـَغـْتَسِلُوا وَ إِن كُنتُم مَّرْضى أَوْ عَلى سفَرٍ أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنكُم مِّنَ الْغـَائطِ أَوْ لَمـَستُمُ النِّساءَ فَلَمْ تجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صعِيداً طيِّباً فَامْسحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُواًّ غَفُوراً(43)
ترجمه :
43 - اى كـسـانى كه ايمان آورده ايد! در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مـيـگـويـيـد! و هـمـچـنـيـن هـنـگـامـى كـه جـنـب هـسـتـيـد - مـگـر ايـنـكـه مـسـافـر بـاشـيـد - تـا غـسـل كـنـيـد. و اگـر بـيماريد، يا مسافر، و يا ((قضاى حاجت )) كرده ايد، و يا با زنان آمـيـزش جـنـسـى داشـتـه ايـد، و در ايـن حـال ، آب (بـراى وضـو و غسل ) نيافتيد، با خاك پاكى تيمم كنيد! (به اين طريق كه ) صورتها و دستهايتان را با آن مسح نماييد. خداوند بخشنده و آمرزنده است .
تفسير :

چند حكم فقهى
از آيه فوق چند حكم اسلامى استفاده مى شود:
1 - تـحـريـم نـمـاز در حـال مـسـتـى ، يـعـنـى افـراد مـسـت نـمـى تـوانـنـد مـشـغـول اداى فـريـضـه نـمـاز شـونـد و نـمـاز آنـهـا در ايـن حال باطل است ، فلسفه آن هم روشن است ، زيرا نماز گفتگوى بنده و راز و نياز او با خدا اسـت و بـايـد در نـهـايت هوشيارى انجام گردد و افراد مست از اين مرحله دور و بيگانه اند قـرآن مـى گـويـد: ((اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد! در حـال مـسـتـى بـه نـمـاز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مى گوييد!)) (يا ايها الذين آمنوا لا تقربوا الصلوة و انتم سكارى حتى تعلموا ما تفعلون ).
ممكن است در اينجا كسانى سؤ ال كنند كه آيا مفهوم آيه فوق اين نيست كه
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 438
نـوشـيـدن مـشـروبـات الكـلى فـقـط در صـورتـى مـمـنـوع اسـت كـه مـسـتـى تـا حال نماز باقى بماند و دليل ضمنى بر جواز آن در ساير حالات مى باشد؟!
پـاسـخ ايـن سـؤ ال - بـه خـواسـت خـدا - بـه طـور تـفـصـيـل در تـفـسـيـر آيـه 90 سـوره مـائده خـواهـد آمـد امـا بـطـور اجمال اين است كه اسلام براى پياده كردن بسيارى از احكام خود، از روش ‍ ((تدريجى )) اسـتـفـاده كـرده مثلا همين مساءله تحريم مشروبات الكلى را در چند مرحله پياده نموده است ، نـخـسـت آن را بـه عـنـوان يـك نـوشـيـدنـى نـامـطـلوب و نـقـطـه مـقـابـل ((رزقـا حـسـنـا)) (نـحـل - 67) سـپـس در صـورتـى كـه مـسـتـى آن در حـال نـمـاز بـاشـد جـلوگـيـرى كرده (آيه فوق ) و بعد منافع و مضار آن را با هم مقايسه نـمـوده و غـلبـه زيـانهاى آن ، بيان شده است . (بقره - 219) و در مرحله آخر نهى قاطع و صريح از آن نموده است . (مائده - 90).
اصـولا بـراى ريـشـه كن ساختن يك مفسده اجتماعى و اخلاقى كه محيط به طور عميق به آن آلوده شـده اسـت راهـى بـهـتـر از اين روش نيست كه افراد را تدريجا آماده كنند و سپس حكم نـهـائى اعـلام گـردد، ضـمـنـا بايد توجه داشت ، آيه فوق به هيچ وجه دلالت بر اجازه نـوشـيـدن خـمـر نـدارد بـلكـه تـنـهـا در بـاره مـسـتـى در حـال نـمـاز سـخـن گفته ، و در مورد غير نماز سكوت اختيار كرده تا مرحله نهايى حكم فرا رسد.
البـته با توجه به اينكه اوقات پنجگانه نماز مخصوصا در آن زمان كه معمولا در پنج وقـت انـجـام مـى شـد فـاصـله چـنـدانـى بـا هـم نـدارنـد، خـوانـدن نـمـاز در حال هشيارى ، لازمه اش اين است كه در فاصله اين اوقات از نوشيدن مايعات مست كننده به كلى صرف نظر شود، زيرا غالبا مستى آن تا موقع نماز ادامه مى يابد، و حالت هشيارى پيدا نمى شود، بنابر اين حكم آيه فوق شبيه يك تحريم هميشگى و مستمر است .
ايـن مـوضـوع نـيـز لازم بـه يـادآورى اسـت كـه در روايـات مـتـعـددى كـه در كـتـب شـيـعه و اهل تسنن وارد شده آيه فوق به ((مستى خواب )) تفسير شده يعنى در حالى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 439
كه هنوز كاملا بيدار نشده ايد، شروع به نماز نكنيد تا بدانيد چه مى گوييد.
ولى چـنـيـن بـه نظر مى رسد كه اين تفسير از مفهوم ((حتى تعلموا ما تقولون )) استفاده شده است اگر چه در معنى ((سكارى )) داخل نباشد.
بـه عـبارت ديگر از جمله ((تا بدانيد چه مى گوييد)) استفاده مى شود، نماز خواندن در هـر حـالى كه انسان از هشيارى كامل برخوردار نباشد، ممنوع است ، خواه حالت مستى باشد يا باقيمانده حالت خواب .
ضـمـنـا از ايـن جـمـله نـيـز مـى تـوان اسـتـفـاده كـرد كـه بـهـتـر اسـت در حـال كـسـالت و كمى توجه نيز انسان نماز نخواند، زيرا حالت فوق به صورت ضعيف در او وجـود دارد و شـايـد بـه هـمـيـن جـهـت است كه در روايتى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود:
((در حـالتـى كـه كـسـل هـسـتـيـد يـا چـرت آلود يـا سـنـگـيـن ، مـشـغـول نـمـاز نـشـويـد زيـرا خـداونـد مـؤ مـنـان را از نـمـاز خـوانـدن در حال مستى نهى كرده است )).
2 - باطل بودن نماز در حال جنابت ، كه با جمله (و لا جنبا) به آن اشاره شده است .
سـپـس اسـتـثنايى براى اين حكم بيان فرموده و مى گويد: ((مگر اينكه مسافر باشيد)) (الا عابرى سبيل ).
و در مـسـافـرت گـرفـتـار بـى آبـى شـويـد كـه در ايـن حال نماز خواندن به شرط تيمم كه در ذيل آيه خواهد آمد جايز است .
ولى در روايـات و اخـبـار تـفـسـيـر ديـگـرى بـراى آيـه نـيز آمده است و آن اينكه منظور از ((صـلوة )) در آيـه مـحـل نـمـاز گـذاردن و مـسـجـد اسـت يـعـنـى در حال جنابت وارد مساجد نشويد، سپس كسانى را كه عبورا از مسجد مى گذرند استثناء فرموده و
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 440
مـى گـويـد: ((الا عـابـرى سـبـيـل )) يـعـنـى مـى تـوانـيـد در حـال جـنـابـت عـبـورا از مـسـجـد بـگـذريد و از بعضى روايات استفاده مى شود كه جمعى از مـسـلمـانـان و صـحابه پيامبر (صلى الله عليه و آله ) خانه هايى در اطراف مسجد پيامبر (صـلى الله عـليـه و آله ) ساخته بودند كه درهاى آن به مسجد گشوده مى شد و به آنها اجازه داده شد كه در حال جنابت از مسجد بگذرند بدون اينكه در آن توقف كنند.
ولى بـايد توجه داشت كه لازمه تفسير فوق اين خواهد بود كه كلمه ((صلوة )) در آيه بـه دو مـعـنـى آمـده بـاشـد يـكـى بـه مـعـنـى خـود نـمـاز و ديـگـر بـه مـعـنـى مـحـل نـمـاز زيـرا دو حـكـم مـخـتـلف در آيـه فـوق بـيـان شـده ، يـكـى خـوددارى از نـماز در حـال مـسـتـى و ديـگـرى خـوددارى كـردن جـنـب از ورود در مـسـاجـد (البـتـه اسـتـعـمـال يـك لفـظ در دو مـعـنـى يـا بـيـشـتـر چـنـانـكـه در اصـول گفته ايم مانعى ندارد ولى خلاف ظاهر است و بدون قرينه جايز نيست اما روايات فوق مى تواند قرينه آن باشد).
3 - جـواز نـمـاز خـوانـدن يـا عـبـور از مـسـجـد بـعـد از غسل كردن كه با جمله (حتى تغتسلوا). بيان شده است .
4 - تـيـمـم بـراى مـعذورين ، در جمله بعد كه در حقيقت تمام موارد تشريع تيمم جمع است ، نخست به موردى كه آب براى بدن ضرر داشته باشد اشاره كرده و مى فرمايد: ((اگر بيمار باشيد و يا در سفر)) (و ان كنتم مرضى او على سفر).
سـپـس بـه مـواردى كـه انـسـان دسـتـرس بـه آب (يـا اسـتـعـمال آب ) ندارد اشاره كرده مى فرمايد: ((هنگامى كه از قضاى حاجت برگشتيد و يا با زنان آميزش جنسى داشتيد)) (او جاء احد منكم من الغائط او لمستم النساء).
((و دسترسى به آب نداشته باشد)) (فلم تجدوا ماء).
((در اين موقع با خاك پاكيزه اى تيمم كنيد)) (فيتمموا صعيدا طيبا).
سـپـس طـرز تـيـمـم را بـيـان فـرمـوده ، مى گويد: ((سپس صورت و دستهاى خود را مسح كنيد)) (فامسحوا بوجوهكم و ايديكم ).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 441
و در پـايـان آيـه اشـاره بـه ايـن حـقـيـقـت مـى كـنـد كـه دسـتـور مـزبـور، يـك نـوع تـسـهـيـل و تـخفيف براى شما است ، چون ((خداوند بخشنده و آمرزنده است )) (ان الله كان عفوا غفورا).
نكته ها :
1 - جـمـله ((فـلم تـجـدوا مـاء)) كه به اصطلاح با فاء تفريع شروع شده مربوط به جمله ((او على سفر)) است يعنى هنگامى كه در مسافرت باشيد ممكن است ، آب پيدا نكنيد و نيازمند به تيمم شويد - زيرا هنگامى كه انسان در شهر است كمتر چنين اتفاق مى افتد. و از ايـنجا روشن مى شود، سخن را كه بعضى از مفسران مانند نويسنده المنار گفته است كه ((مسافرت به تنهايى براى تيمم كردن بجاى وضو كافى است حتى اگر انسان آب در اختيار داشته باشد)) سخن بى اساسى است ، زيرا كلمه فاء تفريع در ((فلم تجدوا)) ايـن سـخـن را ابطال مى كند، چون مفهوم آن اين است كه مسافرت گاهى موجب عدم دسترسى بـه آب مـى گردد و در اينجا بايد تيمم كرد، نه اينكه مسافرت به تنهايى مجوز تيمم است ، و عجب اين است كه نويسنده مزبور به فقهاى اسلام در اين زمينه حمله كرده در حالى كه حمله مزبور هيچ موردى ندارد.
2 - كـلمـه ((او)) در ((او جـاء احـد مـنـكـم من الغائط)) به معنى واو است زيرا تنها بيمار بـودن يـا مـسـافـر بودن سبب تيمم نمى شود، بلكه در چنين حالى اگر موجبات وضو يا غسل حاصل شود، آنگاه تيمم واجب مى گردد.
3 - عـفت بيان قرآن در اين آيه همانند بسيارى از آيات ديگر كاملا مشهود است زيرا هنگامى كـه مـى خـواهـد از قـضـاى حـاجـت سـخـن بـگـويد تعبيرى را انتخاب مى كند كه هم مطلب را بفهماند و هم واژه صريح و نامناسبى به كار نبرده باشد و مى گويد: ((او جاء احد منكم من الغائط)) توضيح اينكه ((غائط)) بر خلاف مفهومى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 442
كـه امـروز از آن مى فهمند در اصل به معنى زمين گودى است كه انسان را از انظار دور مى دارد و افـراد بـيـابـان گرد و مسافر در آن زمان براى ((قضاى حاجت )) آنجا مى رفتند، تا از ديدگاه مردم دور باشند، بنابر اين معنى جمله چنين مى شود: ((اگر يكى از شما از مكان گودى آمده باشد...)) كه روى هم رفته كنايه از قضاى حاجت است و جالب اينكه به جاى ((شما)) يكى از ((شما)) به كار رفته تا عفت بيان آن بيشتر باشد (دقت كنيد).
و همچنين آنجا كه از آميزش جنسى سخن مى گويد با تعبير ((او لمستم النساء)) ((يا با زنان تماس گرفته باشيد...)) مطلب را مى فهماند، و واژه ((لمس )) كنايه زيبايى از آميزش جنسى است .
4 - دربـاره سـايـر خـصـوصـيـات تـيـمـم از جـمـله ((صـعـيـدا طـيـبـا)) در ذيل آيه 6 سوره مائده به خواست خدا مشروحا بحث خواهيم كرد.
فلسفه تيمم
بـسيارى مى پرسند دست زدن به روى خاك و به پيشانى و پشت دستها كشيدن چه فايده اى مـى تـوانـد داشـتـه بـاشـد؟ بـه خصوص اينكه مى دانيم بسيارى از خاكها آلوده اند و ناقل ميكربها.
در پاسخ اين گونه ايرادها بايد به دو نكته توجه داشت :
الف - فايده اخلاقى : تيمم يكى از عبادات است ، و روح عبادت به معنى واقعى كلمه در آن مـنـعـكس مى باشد، زيرا انسان پيشانى خود را كه شريفترين عضو بدن او است با دستى كـه بـر خاك زده ، لمس مى كند تا فروتنى و تواضع خود را در پيشگاه او آشكار سازد، يـعـنـى پـيشانى من و همچنين دستهاى من در برابر تو تا آخرين حد، خاضع و متواضعند، و به دنبال اين كار متوجه نماز و يا ساير عباداتى كه
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 443
مشروط به وضو و غسل است مى شود، و به اين ترتيب در پرورش روح تواضع و عبوديت و شكرگزارى در بندگان اثر مى گذارد.
ب - فـايـده بـهداشتى : امروز ثابت شده كه خاك به خاطر داشتن باكتريهاى فراوان مى تـوانـد آلودگـيها را از بين ببرد، اين باكتريها كه كار آنها تجزيه كردن مواد آلى و از بين بردن انواع عفونتها است معمولا در سطح زمين و اعماق كم كه از هوا و نور آفتاب بهتر مـى تـوانـند استفاده كنند فراوانند، به همين دليل هنگامى كه لاشه هاى حيوانات و يا بدن انـسـان پس از مردن زير خاك دفن شود و همچنين مواد آلوده گوناگونى كه روى زمينها مى بـاشـد، در مـدت نسبتا كوتاهى تجزيه شده و بر اثر حمله باكتريها كانون عفونت از هم مـتـلاشـى مـى گـردد، مـسـلم اسـت اگـر ايـن خـاصـيت در خاك نبود كره زمين در مدت كوتاهى مبدل به يك كانون عفونت مى شد، اصولا خاك خاصيتى شبيه مواد ((آنتى بيوتيك )) دارد و تاءثير آن در كشتن ميكربها فوق العاده زياد است .
بنابر اين خاك پاك نه تنها آلوده نيست بلكه از بين برنده آلودگيها است و مى تواند از ايـن نـظـر تـا حـدودى جـانـشـيـن آب شـود، بـا ايـن تـفـاوت كـه آب حلال است ، يعنى ميكربها را حل كرده و با خود مى برد، ولى خاك ميكرب كش است .
امـا بـايـد تـوجـه داشت كه خاك تيمم كاملا پاك باشد همانطور كه قرآن در تعبير جالب خود مى گويد: طيبا.
قـابـل توجه اينكه تعبير به ((صعيد)) كه از ماده ((صعود)) گرفته شده اشاره به اين است كه بهتر است خاكهاى سطح زمين براى اين كار انتخاب شود، همان خاكهايى كه در مـعـرض تـابـش آفـتاب و مملو از هوا و باكتريهاى ميكرب كش است ، اگر چنين خاكى طيب و پـاكـيـزه نـيـز بـود، تـيـمم با آن اثرات فوق را دارد بدون اينكه كمترين زيانى داشته باشد (در ذيل آيه 6 سوره مائده نيز در اين باره سخن خواهيم گفت ).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 444
آيه 44-45
آيه و ترجمه
أَ لَمْ تـَرَ إِلى الَّذِيـنَ أُوتـُوا نـَصـِيباً مِّنَ الْكِتَبِ يَشترُونَ الضلَلَةَ وَ يُرِيدُونَ أَن تَضِلُّوا السبِيلَ(44)
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدَائكُمْ وَ كَفَى بِاللَّهِ وَلِيًّا وَ كَفَى بِاللَّهِ نَصِيراً(45)
ترجمه :
44 - آيـا نـديـدى كـسـانى را كه بهره اى از كتاب (خدا) به آنها داده شده بود، (به جاى ايـنكه از آن ، براى هدايت خود و ديگران استفاده كنند، براى خويش ) گمراهى مى خرند، و مى خواهند شما نيز گمراه شويد.
45 - خـدا از دشـمـنـان شـما آگاه است ؛ (ولى آنها به شما زيانى نمى رسانند.) و كافى است كه خدا ولى شما باشد؛ و كافى است كه خدا ياور شما باشد.
تفسير :

در نـخـسـتـيـن آيـه از آيـات فـوق اشـاره بـه گـروهـى از كـفـار اهـل كتاب مى كند، كه خريدار ضلالت و گمراهى بودند و با تعبيرى كه حاكى از تعجب اسـت پـيـامـبر را مخاطب ساخته ، مى فرمايد: ((آيا نديدى كسانى را كه بهره اى از كتاب (خدا) به آنها داده شده بود (به جاى اينكه از آن ، براى هدايت خود و ديگران استفاده كنند، بـراى خـويـش ) گـمـراهـى مى خرند، و مى خواهند شما نيز گمراه شويد))؟ (الم تر الى الذيـن اوتـوا نـصـيـبـا مـن الكـتـاب يـشـتـرون الضـلالة و يـريـدون ان تـضـلوا السبيل ).
و بـه ايـن تـرتـيـب آنـچـه وسـيـله هـدايـت خـود و ديـگـران بـود بـر اثـر سـوء نـياتشان تـبـديـل بـه وسـيـله گـمـراه شـدن و گـمـراه كـردن گـشـت ، چـرا كـه آنـهـا هـيـچ گـاه دنبال حقيقت نبودند، بلكه به همه چيز با عينك سياه نفاق و حسد و ماديگرى مى نگريستند.
ضمنا از جمله ((اوتوا نصيبا من الكتاب ))؛ بخشى از كتاب در اختيار آنها قرار داده شد)) اسـتـفـاده مى شود كه آنچه در اختيار داشتند، تمام كتاب آسمانى تورات نبود، بلكه تنها بخشى از آن بوده است و اين حقايق مسلم تاريخى نيز كاملا
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 445
سازگار است كه قسمتهايى از تورات و انجيل واقعى با گذشت زمان تحريف شده و يا از بين رفته است .
در آيـه بـعـد مـى فـرمـايد: ((اينها اگر چه در لباس دوست خود را جلوه مى دهند، دشمنان واقعى شما هستند، و خداوند از دشمنان شما آگاهتر است )) (والله اعلم باعدائكم ).
ولى شـمـا هـرگـز از عـداوت آنها وحشت نكنيد، شما تنها نيستيد ((همين قدر كافى است كه خـداونـد رهـبـر و ولى شـما و يار و ياور شما باشد)) (و كفى بالله وليا و كفى بالله نصيرا).
زيـرا از آنـهـا كـارى ساخته نيست و اگر گفته هاى آنها را زير پا بگذاريد جاى ترس و نگرانى نخواهد بود.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 446
آيه 46
آيه و ترجمه
مِّنَ الَّذِيـنَ هـَادُوا يـحـَرِّفـُونَ الْكـلِمَ عـَن مَّوَاضـِعـِهِ وَ يَقُولُونَ سمِعْنَا وَ عَصيْنَا وَ اسمَعْ غَيرَ مُسمَعٍ وَ رَعِنَا لَيَّا بِأَلْسِنَتهِمْ وَ طعْناً فى الدِّينِ وَ لَوْ أَنهُمْ قَالُوا سمِعْنَا وَ أَطعْنَا وَ اسمَعْ وَ انظرْنَا لَكانَ خَيراً لهَُّمْ وَ أَقْوَمَ وَ لَكِن لَّعَنهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلا قَلِيلاً(46)
ترجمه :
46 - بعضى از يهود، سخنان را از محل خـود تحريف مى كنند؛ و (به جاى اينكه بگويند: ((شنيديم و اطاعت كرديم )، مى گويند: ((شـنـيـديـم و مـخـالفت كرديم و (نيز مى گويندSmile بشنو! كه هرگز نشنوى ! و (از روى تـمـسـخـر مى گويندSmile راعنا ( ما را تحميق كن !) تا با زبان خود، حقايق را بگردانند و در آئين خدا، طعنه زنند ولى اگر آنها (به جاى اين همه لجاجت ) مى گفتند: ((شنيديم و اطاعت كـرديـم ؛ و سـخـنـان مـا را بـشـنـو و به ما مهلت ده (تا حقايق را درك كنيم )))، براى آنها بـهتر، و با واقعيت سازگارتر بود. ولى خداوند، آنها را بخاطر كفرشان ، از رحمت خود دور ساخته است ؛ از اين رو جز عده كمى ايمان نمى آورند.
تفسير :

گوشه ديگرى از اعمال يهود
ايـن آيـه بـه دنـبـال آيـات قـبـل ، صـفات جمعى از دشمنان اسلام را تشريح مى كند و به گوشه اى از اعمال آنها اشاره مى نمايد.
يكى از كارهاى آنها، تحريف حقايق و تغيير چهره دستورهاى خداوند بوده است چنانكه قرآن مـى فـرمـايـد: ((جـمـعـى از يـهـوديـانـن سـخـنـان را از محل خود تحريف مى نمايند)) (من الذين هادوا يحرفون الكلم عن مواضعه ).
اين تحريف ممكن است جنبه لفظى داشته باشد و يا جنبه معنوى و عملى ،
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 447
امـا جمله هاى بعدى مى رساند كه منظور از تحريف در اين جا همان تحريف لفظى و تغيير عـبـارت اسـت زيرا آنها مى گويند: ((ما شنيديم و مخالفت كرديم ))! (و يقولون سمعنا و عصينا).
يـعـنـى بـجـاى ايـنـكـه بگويند: سمعنا و اطعنا ((شنيديم و فرمانبرداريم )) مى گويند: شـنـيـديـم و مـخـالفـيـم ، و اين درست به سخن كسانى مى ماند كه گاهى از روى مسخره و اسـتـهـزاء مى گويند: ((از شما گفتن و از ما گوش نكردن ! جمله هاى ديگر آيه نيز شاهد اين گفتار است .
و بـعـد اشـاره بـه قـسمت ديگر از سخنان عداوت آميز و آميخته با جسارت و بى ادبى آنها كرده ، مى گويد آنها مى گويند: ((بشنو كه هرگز نشنوى )) (و اسمع غير مسمع ).
و به اين ترتيب آنها براى نگهدارى يك عده از همه جا بى خبر علاوه بر تحريف حقايق و خـيـانـت در ابـلاغ كـتـب آسـمـانـى كـه سـرمـايـه اصـلى نـجـات قـوم و مـلت آنـهـا را از چـنـگـال سـتـمـگـرانـى هـمـچـون فـرعون تشكيل مى داد، به حربه ناجوانمردانه استهزا و سـخـريـه كـه حـربـه افـراد خـودخـواه و مـغـرور و لجـوج اسـت مـتـوسـل مـى شـدنـد، و گـاهـى عـلاوه بـر هـمـه ايـنـهـا از جـمـله هـايـى كـه مـسـلمـانـان پـاكـدل در برابر پيامبر (صلى الله عليه و آله ) مى گفتند سوء استفاده كرده و آن جمله هـا را بـا مـعانى ديگرى به عنوان تكميل سخريه هاى خود، به كار مى بردند، مانند جمله ((راعنا)) كه به معنى ((ما را مراعات كن و به ما مهلت بده )) بود و مسلمانان راستين در آغـاز دعـوت پـيـامـبـر (صـلى الله عـليـه و آله ) بـراى اينكه خوبتر و بهتر سخنان او را بـشـنـونـد و بـه دل بـسـپـارند در برابر پيامبر (صلى الله عليه و آله ) اين جمله را مى گـفـتـنـد، ولى ايـن دسـتـه از يـهـود ايـن جـمـله را دسـتـاويـزى قـرار داده و آن را مـقـابـل آن حـضـرت ، تـكـرار مى كردند، و منظورشان معنى عبرى اين جمله كه ((بشنو كه هـرگـز نـشنوى )) بود و يا معنى ديگر عربى آن را يعنى ((ما را تحميق كن ))! اراده مى كردند.
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 448
اشـاره بـه ايـنـكـه كـار پـيـامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) - العياذ بالله - تحميق و اغفال كردن مردم بوده است .
تمام اينها به منظور آن بود كه با زبان خود حقايق را از محور اصلى بگردانند و در آيين حق طعن زنند (ليا بالسنتهم و طعنا فى الدين ).
((لى )) بـر وزن ((حـى )) بـه مـعـنـى تـابـيـدن طـنـاب و مانند آن و به معنى تغيير و تحريف نيز آمده است .
امـا اگـر آنـهـا به جاى اين همه لجاجت و دشمنى با حق و جسارت و بى ادبى ، راه راست را پـيـش مى گرفتند، و مى گفتند: ((ما كلام خدا را شنيديم و از در اطاعت درآمديم ، سخنان ما را بـشـنـو و مـا را مراعات كن و به ما مهلت بده (تا حقايق را كاملا درك كنيم ) به نفع آنها بود و با عدالت و منطق و ادب كاملا تطبيق داشت )) (و لو انهم قالوا سمعنا و اطعنا و اسمع وانظرنا لكان خيرا لهم و اقوم ).
((اما آنها بر اثر كفر و سركشى و طغيان از رحمت خدا به دور افتاده اند (و دلهاى آنها آن چـنـان مـرده اسـت كـه بـه ايـن زودى در بـرابـر حـق زنـده و بيدار نمى گردد) فقط دسته كوچكى از آنها افراد پاكدلى هستند كه آمادگى پذيرش حقايق را دارند و سخنان حق را مى شنوند و ايمان مى آورند)) (و لكن لعنهم الله بكفرهم فلا يؤ منون الا قليلا).
بعضى اين جمله را جزو خبرهاى غيبى قرآن دانسته اند، زيرا همانطور كه قرآن در اين جمله خـبـر داده اسـت در طـول تـاريـخ اسـلام تـنـهـا عـده كـمى از يهود ايمان آوردند و به اسلام پيوستند و بقيه آنها از آن روز تاكنون ، با اسلام سر جنگ داشته و دارند.
24-09-2010 07:56 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
موضوع بسته شده است 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
sssss